سرود درد 3...
سال 1330 شمسي است. به كلاس سوم رفته ام. دبستان نظام وفا آران، در خانه اي متعلق به خاندان شيخ الاسلام واقع در كوي دربند مستقر است. اين خانه ي اشرافي قديمي، داراي 10 اتاق بزرگ در دو طبقه است. بيشتر اتاق ها داراي گچ بري هاي زيبا، در و پنجره هاي چوبي محكم و بر اساس اصول معماري پيشرفته اي در عصر خود ساخته شده است. خانه داراي صحن بزرگي است كه در ميان آن، استخر مستطيل شكلي ايجاد شده و آب قنات مزرعه آراندشت از آن مي گذرد. نكته ي قابل تأسف اينكه، چون برخي كلاس ها، فاقد گچ براي تخته سياه بود، دانش آموزان با شكستن گچ بري ها از گچ آن براي نوشتن روي تخته سياه استفاده مي كردند، به گونه اي كه گچ بري هاي چند اتاق در پايان سال، بكلي تخريب شده و از بين رفته بود. تنها وارث خاندان شيخ الاسلام، پيرمردي به نام فضل اله وفا معروف به شيخ الاسلام، معلم اين دبستان هم بود و معمولا در كلاس اول، تدريس مي كرد. او پيش از ظهر هر روز، بساط قليان كشي خود را در يكي از تورفتگي هاي خانه، برپا مي كرد و بچه ها براي تماشاي قليان كشي او، اطرافش جمع مي شدند. دانش آموزاني هم كه در برپا كردن بساط قليان كشي و جمع و جور كردن آن به شيخ الاسلام كمك مي كردند، حق الزحمه اي معادل يك يا دو ريال از او مي گرفتند. گفته مي شد كه شيخ الاسلام معتاد به ترياك هم هست، اما او هيچگاه بساط ترياك كشي را در مدرسه راه نمي انداخت. تمام آموزگاراني كه در دبستان تدريس مي كردند، بدون استثناء و حداكثر، بيش از شش كلاس نخوانده بودند، هرچند در ميان آنها معلماني هم بودند كه حتي به اصطلاح، تصديق ششم ابتدايي هم نداشتند و آنچه مي دانستند، در مكتب خانه هاي قديمي آموخته بودند. البته در همين دبستان، معلماني هم بودند كه به رغم نداشتن مدرك تحصيلي بالا، از دانش زيادي برخوردار بودند. از جمله، مدير مدرسه در يك دوره، شخصيت فرهيخته اي به نام محمدعلي خديوي بود كه همگان از او به عنوان «ملا» نام مي بردند و به لحاظ سطح دانش مورد احترام خاص قشر فرهنگي بود. ناظم مدرسه، جواد صدر، نزد پدر روحاني خود، حجت الاسلام حسن صدر، بسيار آموخته بود و بويژه به ادبيات فارسي و عربي تسلط كامل داشت و خط زيباي او زبانزد بود. خانه قديمي شيخ الاسلام به سبب بي توجهي مالك و خسارت هايي كه از سوي دانش آموزان وارد شده بود، روبه ويراني گذاشت، به گونه اي كه ادامه ي كار در آن، غيرممكن و تخليه شد.
پس از تخليه ي خانه شيخ الاسلام، مدرسه به خانه ي ديگري در ميدان بزرگ انتقال يافت. اين خانه متعلق به استاد حبيب خراط و داراي هشت اتاق بود. نكته جالب اينكه، مدرسه به خانه ي مجاور، راه داشت و هراز گاهي ، مرغ و خروس و حتي گوسفند و گوساله ي خانه ي همسايه، وارد مدرسه مي شد و سرگرمي خوبي براي دانش آموزاني بود كه مدتي با دويدن دنبال مرغ و خروس ها و گوسفند و گوساله، خود را سرگرم مي كردند!
اين خانه نيز پس از يكي دو سال، ظاهرا بر اثر اختلافي كه بر سر ميزان اجاره بها ميان مالك و اداره آموزش و پرورش افتاد، تخليه شد و دانش آموزان به ساختمان ديگري كه توسط دولت ساخته شده بود و امكانات بيشتري داشت انتقال يافتند.
از وضعيت ساختمان مدارس كه بگذريم، ذكر اين نكته ضروري است كه آران و بيدگل در آن سال ها فقط يك دبستان داشت و كساني كه قصد ادامه ي تحصيل در دبيرستان را داشتند، ناگزير بودند فاصله ي آران و بيدگل تا كاشان را كه بيش از 9 كيلومتر بود، با دوچرخه طي كنند و در يكي از دو دبيرستان كاشان ـ پهلوي (امام خميني فعلي) و محموديه ـ به تحصيل بپردازند. در همين دبستان منحصر به فرد، علاوه بر دانش آموزان آران و بيدگل، بچه هاي روستاي نوش آباد ـ در 6كيلومتري آران ـ نيز براي درس خواندن در كلاس پنجم و ششم به آران مي آمدند. اين بدان سبب بود كه در دبستان نوش آباد، فقط تا كلاس چهارم ابتدايي داير شده و فاقد كلاس هاي پنجم و ششم بود.
ادامه ي تحصيل در دبيرستان، منحصر به آن دسته از دانش آموزاني بود كه استطاعت كافي داشتند و مي توانستند دوچرخه اي براي رفت و آمد به كاشان خريداري كنند. بر اين اساس، اكثريت قريب به اتفاق دانش آموزان پس از طي دوره ابتدايي ترك تحصيل مي كردند و پشت تخته هاي قالي مي نشستند و يا در مزارع اطراف به كار زراعت مي پرداختند يا به مشاغل ديگري روي مي آوردند.
سرانجام، سيكل اول دبيرستان(كلاس هاي اول، دوم و سوم متوسطه) در آران داير شد و توانست برخي از دانش آموزان را پس از طي دوره ي ابتدايي جذب كند. اين وضعيت تا سال ها ادامه يافت و بالاخره آموزش و پرورش با تأسيس دبيرستان در آران موافقت كرد.
كتاب و دفتر در مستراح
بگذريم. كلاس سوم بودم و چون درسم در قياس با ديگر دانش آموزان بهتر بود، به عنوان «مبصر كلاس» انتخاب شدم كه امتيازي به حساب مي آمد و به آن افتخار مي كردم. پيش از اين گفته بودم كه پدر و مادرم از نظر مالي در تنگنا قرار داشتند، مخصوصا در فصل زمستان كه كار ساخت و ساز تعطيل و پدرم بيكار مي شد، وضعيت بدي پيدا مي كرديم، به طوري كه پدر براي خريد مايحتاج عمومي از جمله گوشت، قند و چاي و ... پولي در بساط نداشت. اگر بر حسب اتفاق، هوا آفتابي مي شد و معمار و بنا، پدر را براي عمله گي مي بردند، خوشحال مي شديم.
يكي از همين روزها، پدر با بيل خود به چهارراهي كه كارگرها مي ايستادند تا فردي آنها را به كار دعوت كند، رفت و در كنار ديگر كارگران ايستاد، اما آن روز، همانند روزهاي پيش، كسي او را به كار دعوت نكرد و پس از چند ساعت معطلي به خانه بازگشت. روز جمعه بود و من توي ايوان اتاقمان مشغول نوشتن مشق هايم بودم. پدر كه به خاطر بيكاري چندروزه بسيار عصباني بود، وارد خانه شد و بيل خود را به گوشه اي پرت كرد. او از پله هاي ايوان بالا آمد، نگاهي به كتاب ها و دفترهاي من انداخت و سپس، تمام آنها را برداشت ، پاره كرد و توي مستراح كه روبه روي اتاق بود، انداخت و چند بيل ، كود هم روي آنها ريخت.
مات و مبهوت نشستم و جرئت هيچ واكنشي نداشتم. پدر، پس از آن دست مرا گرفت و از جا كند. نمي دانستم چه منظوري دارد. مرا با خود به كوچه و سپس به خانه ي زن قالي بافي به نام « محترم» برد و از او پرسيد: « اگه پسرم بياد پشت قالي، روزي چند به او ميدي؟» زن گفت: «روزي دو قران» و پدر ، مرا تحويل زن قالي باف داد و رفت و من ناگزير روي تخته قالي نشستم. گريه ام افتاده بود: «آيا ديگه به مدرسه نمي روم؟ آيا ديگه مبصر كلاس نيستم؟» محترم كه گريه ام را ديد، مرا تسلي داد: «قالي بافي كه كار بدي نيس. فردا كه خوب بلد شدي، مزد بيشتري مي گيري!» اما تمام فكر و ذكر من مدرسه، كلاس و بچه هاي همشاگردي بود . در اين هنگام فكري به خاطرم رسيد. چاقويي كه با آن ، رنگ و چله ي قالي را مي بريديم، محكم بر انگشت دست چپ خود زدم. خون فواره كشيد. محترم از ترس، زهره ترك شده بود: «چي شده، چرا دستتو بريدي؟ پاشو بريم خونه تون.اگه مادرت بفهمه دق مي كنه» او دست مرا كه از آن خون مي آمد گفت و با سرعت به خانه مان برد. مادرم به محض ديدن دست خون آلودم، وحشتزده جيغ كشيدو به پدر نفرين كرد: « الهي بگم خدا تو رو چيكار كنه كه اين بلا رو ، سر پسر مون آوردي.» پدر هم ترسيد، بلافاصله پارچه اي آورد و انگشت خون آلودم را بست. او در گوشه اي از ايوان نشست . سر بر زانو گذاشت و گريست. بعد هم با خود نجوا كرد: « الهي بميرم و كتاباتو پاره نمي كردم.» بعد رو به مادر كرد و گفت: «حالا چه كنيم، از كجا كتاب دفتر بخريم!»
مادر كه همچنان ناراحت به نظر مي رسيد به پدر گفت: «من ميرم از ربابه خانم، سه تومن قرض مي كنم تا بعداً پس بدم. پول كتاب و دفترش بيش از سه تومن نمي شه.» او برخاست و از خانه بيرون رفت و مدتي بعد برگشت. در دستانش يك كتاب سوم ابتدايي، دو دفتر و دو مداد و يك پاك كن بود.
فردا همانند روزهاي پيش به مدرسه رفتم، اما هيچگاه ماجراي پاره شدن كتاب و دفتر و انداختن در مستراح را براي دانش آموزان تعريف نكردم. پيش خود مي گفتم: «اگه موضوع رو براي بچه ها بگم، ديگه رو من حساب نمي كنن و چون مبصر كلاسم بودم به حرفام گوش نمي دن.»
ژاندارمري و ماجراها...
يك اتفاق، هنگامي كه نزديك بود كلاس سوم را به پايان رسانم، وضعيت زندگي من و خانواده ام را نسبتاً بهبود بخشيد: روز جمعه بود، دم در خانه مان، زير يك طاق نما، مشغول نوشتن مشق هايم بودم. پاسگاه ژاندارمري دقيقاً روبه روي خانه ي ما بود. خانه اي كه پاسگاه در آن مستقر بود، به مرحوم علي محمد عظيمي پدر زنده ياد دكتر حسين عظيمي آراني اقتصاد دان بزرگ و برجسته كشور تعلق داشت. رئيس پاسگاه، يك استوار كُرد خوش اندام بود. او كه بالاي سرمن ايستاده بود و نوشتن مشق هايم را تماشا مي كرد، ناگهان خطاب به من گفت: «چه خط خوبي داري. حاضري روزي يكي دو ساعت به پاسگاه بيايي و در نوشتن نامه ها كمك كني و بخشنامه هايي را كه برامون مي رسد، به تعداد افراد ژاندارم پاك نويس كني و حق الزحمه بگيري؟»
من كه در آن شرايط به درآمدي هرچند اندك نياز داشتم، بلافاصله جواب دادم: « تا چن روز ديگه مدرسه تعطيل مي شه و من بيكار مي شم و حاضرم بيام و كاري رو كه مي گين، انجام بدم.»
نكته اينكه تمام مأموران ژاندارمري در آن زمان، بدون استثنا بي سواد بودند و قدرت خواندن و نوشتن نداشتند. اگر شكايتي مي شد، مأموران، طرفين دعوي را به پاسگاه مي آوردند و رئيس پاسگاه كه معمولاً سواد اندكي داشت از آنها بازجويي مي كرد و تشكيل پرونده مي داد. با اين وجود، برخي ژاندارم ها براساس تجربه اي كه داشتند، شيوه بازجويي از مدعي و طرف او را نسبتاً بلد بودند، من روز بعد، به پيشنهاد رئيس پاسگاه به آن جا رفتم و سركار استوار، ابتدا چند بخشنامه را به من تحويل داد تا عيناً پاكنويس كنم و به تعداد مأمورين ، هر نسخه را به آنان بدهم. از سوي ديگر، كساني كه به پاسگاه آورده مي شدند و مي بايستي تحت بازجويي قرار گيرند، اين كار را با خط من صورت مي گرفت. به اين معنا كه مأمور رسيدگي، سؤال مي كرد و بازجوشونده جواب مي داد و من سؤال و متن جواب ها را مي نوشتم. در نخستين روزي كه اين كار را به عهده گرفتم، حق الزحمه اي معادل سه تومان از رئيس پاسگاه گرفتم كه در قياس با ميزان دستمزد روزانه ي پدرم كه بيش از سه تومان نبود، پول قابل توجهي به حساب مي آمد. روزهاي بعد نيز همين مبلغ را مي گرفتم و تمام آن را تحويل مادرم مي دادم كه او را بسيار خوشحال مي كرد. كار به جايي رسيدكه برخي روزها به جاي سه تومان ، پنج تومان و گاهي بيشتر مي گرفتم. و تمام اين مبلغ توسط رئيس پاسگاه به من داده مي شد. بعدها البته فهميدم كه او اين مبلغ را از جيب خود نمي پردازد، بلكه بسيار بيش از آن را از كساني مي گيرد كه به هر عنوان به پاسگاه مراجعه مي كردند! گرفتن اين پول ها از مردم، در آن ايام، عنوان «حق و حساب» داشت كه گرفتن آن، نه تنها در ژاندارمري كه در بيشتر ادارات دولتي و سازمان ها ، امري عادي به شمار مي آمد، به گونه اي كه اين سخن معروف، رايج شده بود: «اگر مي خواهي كارت هرچه زودتر درست شود، حق حساب را فراموش نكني!»
ذكر خاطره اي پيرامون همين موضوع را بي مناسبت نمي دانم: يكي از روزها، فرمانده كل ژاندارمري ـ سرلشكر گلپيرا ـ كه همراه با چند تن از امرا و افسران بلندپايه، به منظور بازديد از گروهان ها و پاسگاه هاي ژاندارمري به كاشان آمده بود، سري هم به پاسگاه ژاندارمري آران زد. خانه ي مرحوم عظيمي(محل استقرار پاسگاه) حياط نسبتاً بزرگي داشت. افسران و درجه داران و مأموران ژاندارمري ـ كه تعدادشان به حدود چهل تن مي رسيد ـ در صحن خانه صف بسته بودند و جناب سرلشكر براي آنان سخنراني مي كرد. او ضمن تأكيد بر اين نكته كه مردم را اذيت نكنيد، اظهار داشت: « من نمي گويم حق حساب نگيريد. مي دانم حقوق شما آنقدر نيس كه بتونين با داشتن زن و بچه و دوري از شهر و ديار خود، زندگي خوبي داشته باشين، حرف من اين است كه گوشت را از بغل گاو ببريد! يعني از بيچاره ها پول نگيرين، اما اگه يه آدم پولدار، گذارش به پاسگاه افتاد، تا اون جايي كه مي تونين او رو بدوشين! چشمشون كور، پول دارن و بايد سهم ژاندارمري رو بدهن!»
اما واقعيت اينكه مأموران بي سواد ژاندارمري گوششان به اين حرف ها بدهكار نبود و از صغير و كبير و پولدار و بي پول، تا آن جا كه زورشان مي رسيد، مي گرفتند.
موضوع عجيب تر آنكه: فرمانده گروهان كاشان، رياست پاسگاه را به مزايده مي گذاشت و آن مأمور يا درجه داري رئيس پاسگاه مي شد كه مي توانست آخر هرماه، مبلغ بيشتري به فرمانده گروهان بدهد، به گونه اي كه گاهي يك سرجوخه، رئيس پاسگاهي مي شد كه درجه سازماني پاسگاه، حداقل«استوار يكم» بود. نتيجه آنكه، بسياري از استوارها و گروهبان ها، سمتي نداشتند و يك سرجوخه يا گروهبان سوم كه«برنده مزايده » شده بود، به رياست پاسگاه منصوب مي شد. رئيس پاسگاه، نيز اين مبلغ را از جيب خود نمي پرداخت، بلكه آخر هرماه، هر مأموري متناسب با منطقه اي كه به او سپرده مي شد، مجبور بود مبلغي به رئيس پاسگاه بدهد. پول هاي جمع آوري شده، سرانجام تحويل فرمانده گروهان مي شد. ضمناً به طوري كه گفته مي شد، همين روش در مراتب بالاتر هم رايج بود. به اين معنا كه فرمانده گروهان وظيفه داشت آخر هرماه مبلغي به فرمانده ي سرهنگ و فرمانده سرهنگ به فرمانده ناحيه و تا آخرين مرحله، اين حق حساب پرداخت مي شد.
در آن زمان، داستاني به اين شرح، زبانزد بسياري شد كه: روزي شاه، تمام امراي بلندپايه ارتش، ژاندارمري و شهرباني را فراخواند و در جمع اين عده، از سپهيد عزيزي (از امرايي كه به نيك نامي و درستي شهرت داشت) پرسيد: كداميك از اين امرا، دزد نيست؟ و سپهبد عزيزي، پاي بر زمين كوبيد و گفت:«قربان، عزيزي!» به عبارت ديگر، سپهبد عزيزي تمام اميران را «دزد» ناميد به استثناي خودش. همان هنگام بود كه سپهبد عزيزي به فرماندهي كل ژاندارمري كشور منصوب شد. او در نخستين ماه مأموريت خودـ كه با اختيار تام آمده بودـ درجه ي بيش از چهل سرهنگ و سرگرد، از روي دوش آنها كند و به خدمتشان خاتمه داد. جالب آنكه مأموريت سپهبد عزيزي چندان به درازا نكشيد و پس از او، سرلشكر مالك، فرمانده كل ژاندارمري شد و اوضاع، بمراتب از زمان سرلشكر گلپيرا بدتر شد. به طوري كه مأموران ژاندارمري به «مرغ دزد» معروف شدند!
ملي شدن صنعت نفت و ...
از جمله رويدادهاي سال 1329 و 1330، مبارزه براي ملي كردن صنعت نفت ايران بود كه نيروهاي مذهبي و ملي را در طول دهه بيست به حركت و جنبش مشتركي واداشت و رهبران دو نيرو را به ائتلاف كشاند.
در انتخابات دوره شانزدهم كه در سال 1329 برگزار شد. تعدادي از نمايندگان مردم از جمله آيت اله سيدابوالقاسم كاشاني و دكتر محمد مصدق به مجلس راه يافتند. آيت اله كاشاني كه پس از ترور شاه در پانزدهم بهمن ماه 1327 به لبنان تبعيد شده بود، روز بيستم خرداد ماه 1329 درميان استقبال فراوان مردم وارد كشور شد. وي پس از ورود به كشور به صدور اعلاميه اي «نفت ايران را متعلق به ملت ايران و قرارداد تحميلي سال 1312 گس ـ گلشائيان را فاقد ارزش قضائي و حقوقي دانست.»
(روحانيت و نهضت ملي شدن صنعت نفت ص 4 ـ 25)
از سوي ديگر، محمدرضاشاه به منظور به تصويب رساندن لايحه الحاقي گس ـ گلشائيان، مجبور شد به توصيه ي دولت انگليس، سپهبد حاجعلي رزم آرا ، رئيس ستاد ارتش را به نخست وزيري منصوب كند، اما آيت اله كاشاني با صدور اعلاميه اي به مخالفت با دولت رزم آرا برخاست و در آذر ماه همان سال نيز نمايندگان اقليت در مجلس به رهبري دكتر مصدق، پيشنهاد ملي كردن صنعت نفت را مطرح كردند. رزم آرا، در برابر خواست آيت اله كاشاني و نمايندگان ملي مقاومت كرد. اما وي در شانزدهم اسفند 1329 به دست يكي از اعضاي فدائيان اسلام، به نام خليل طهماسبي به قتل رسيد و مجلس و دولت ناگزير به عقب نشيني شدند. در نتيجه در بيست وچهارم اسفند 1329 ملي شدن صنعت نفت در مجلس شورا و پنج روز بعدـ روز 29 اسفند 1329 ـ در مجلس سنا به تصويب رسيد.
پس از ترور رزم آرا، حسين علاء، از عمال انگلستان از سوي شاه به نخست وزيري رسيد، اما او بر اثر مخالفت مجلس و مردم، مجبور به استعفا شد و دكتر مصدق در ارديبهشت ماه 1330 با پيشنهاد مجلس و اصرار آيت اله كاشاني، نخست وزير شد.
دكتر مصدق در اوخر تيرماه 1331 به علت اختلافي كه با محمدرضا شاه در مورد گرفتن پست وزارت جنگ پيدا كرد، بدون اينكه آيت اله كاشاني را در جريان بگذارد، استعفا كرد و شاه با قبول استعفاي او، قوام السلطنه را به نخست وزيري منصوب كرد.
آيت اله كاشاني ضمن مخالفت با اين انتصاب، مردم را به مبارزه خواند و اعلام كرد:«اگر قوام نرود، شخصاً كفن خواهد پوشيد و اعلام جهاد خواهد كرد.» پس از صدور اين اعلاميه، مردم به خيابان ها ريختند كه صدها تن از آنان به دست مأموران شاه به خاك و خون كشيده شدند.
واكنش آيت اله كاشاني و نامه تند او به حسين علاء، وزير دربار و تظاهرات مردم در روز 30 تيرماه 1331 شاه را وادار به بركناري قوام السلطنه و انتخاب دكتر محمد مصدق به نخست وزيري كرد.
هرچند واقعه 30تيرماه، نشان دهنده پيوند روحانيت به رهبري آيت اله كاشاني و ملي گراها به رهبري دكتر مصدق بود، اما آغاز اختلاف بين دو رهبر و گسترش آن به قطع حمايت مردمي از دولت و كودتاي 28 مرداد 1332 انجاميد.
هرچند امام خميني(ره) در آن دوران به طور مستقيم در امور مربوط به سياست دخالت نداشتند، اما به عنوان يك روحاني دلسوز، شاهد ماجراها بودند و دل مي سوزاندند. نزديكان آيت اله كاشاني مي گفتند: امام بارها فرزندش ـ شهيد مصطفي خميني ـ را به نزد آيت اله كاشاني مي فرستادند و پيام هاي شفاهي و كتبي ميان آنان را مبادله مي كردند. ضمناً امام در فصل تابستان، هرچندگاهي به امامزاده قاسم تهران مي رفتند و در آن جا با آيت اله كاشاني ملاقات مي كردند و با او ارتباط زيادي داشتند. (مجله ياد، شماره پنجم، ص 44 ـ 45)
با عوض شدن رئيس پاسگاه ژاندارمري و رفتن استوار خوش تيپ كرد، گروهباني به جاي او آمد. او كه مرد لاغر اندام و تكيده اي بود، در همان روزهاي نخست ورود، نشان داد كه معتاد به ترياك است. در آن زمان، ترياك كشيدن ممنوع نبود و رئيس پاسگاه، دالان پاسگاه را كه بخصوص در فصل گرم تابستان به سبب ايجاد كوران ، جاي خنكي به نظر مي آمد، مكان مناسبي براي گستردن بساط ترياك كشي خود انتخاب كرده بود. يكي از مأموران هم كه معتاد بود، نقش «ساقي» را بر عهده داشت و در ترياك كشي به رئيس خود كمك مي كرد.
گروهبان تازه وارد، ديگر نيازي به وجود من نمي ديد و مدعي بود كه آنقدر درآمد ندارد كه روزي سه تومان بابت حق الزحمه نوشتن به من بدهد. يكي از مأموران در اين زمينه به او حق مي داد و بطور ـ به اصطلاح محرمانه ـ به من گفت: سركار گروهبان آنقدر حال نداره كه پرونده اي را تعقيب كند و از طرفين دعوا حق حساب بگيرد. اگر مأموران هم، چيزي گيرشان آمد، سهمي براي رئيس قائل نمي شوند و در اصل، سر او كلاه مي گذارند!
بدين ترتيب، درآمدي كه از ژاندارمري به دستم مي رسيد، پس از يكي دو ماه قطع شد و بار ديگر، با بي پولي مواجه شدم.
با وجود فقر و فاقه اي كه گريبانگير پدر و مادر بود، مرا از رفتن به مدرسه باز نداشتند. فقر و ناداري به حدي بود كه پدر، قدرت خريد يك جفت كفش و يا كت و شلوار برايم نداشت. كفش هايي كه به پا داشتم، آن چنان پاره و مندرس شد كه ديگر نتوانستم آنها را به پا كنم. حال، نمي دانم پدر از كجا دو لنگه كفش آورد. كفش ها، لنگه به لنگه بودند. يكي از آنها سياه سياه و ديگري كمرنگ تر، يكي به پايم گشاد و ديگري كمي تنگ. اما مجبور شدم با همين كفش هاي «تا به تا» يا لنگه به لنگه به مدرسه بروم!
ابتدا پيش خود فكر كردم شايد دانش آموز ديگري هم پيدا شود كه كفش هاي تابه تا داشته باشد . بدين سبب تا آن جا كه مي توانستم پاهاي بيشتر دانش آموزان را ورانداز كردم، اما حتي يك نفر را نديدم كه كفش هايي شبيه من داشته باشد. ظهر به خانه آمدم و ماجرا را براي مادر تعريف كردم. او خنديد و گفت: «پسرعمه ات عباس، دو جفت كفش داره، از مادرش مي خوام يه جفت اونو به تو بده!» همين كار را هم كرد و چند دقيقه بعد با يك جفت كفش نو، آمد. كفش ها كمي به پاهايم گشاد بود، مادر با گذاشتن مقداري پنبه و پشم در انتهاي كفش ها، مشكل گشادي آنها را حل كرد.
شلوار كه نه، تنبان پارچه اي داشتم كه به سبب پارگي بسياري از جاهاي آن ،ديگر قابل استفاده و پوشيدن نبود. در آن زمان، ارزان ترين پارچه«كرباس» بود. نوعي پارچه ي ضخيم و سفيدرنگ. از اين نوع پارچه، معمولاً براي رعيت ها، تنبان مي دوختند كه ديرتر پاره شود و عمر بيشتري بكند. براي من هم از همين پارچه ، تنباني دوخته شد. دوخت تنبان توسط مادر زنده ياد دكتر حسين عظيمي اقتصاد دان شهير و سرشناس كشور كه خياط محله بود، صورت گرفت.
تنبان كرباسي سفيدرنگ را پوشيدم و به مدرسه رفتم. مي دانستم دانش آموزان ديگر، شلوار و تنباني از اين پارچه نپوشيده اند. با اين وجود، همانند ماجراي كفش تابه تا در مدرسه به گشت پرداختم تا كسي را بيابم كه تنبان كرباس پوشيده باشد. خوشبختانه او را يافتم. او همنام من، محمد نام داشت و تنبان كرباسي سفيد رنگي پوشيده بود. آنقدر خوشحال شدم كه گويي خدا تمام عالم را به من داده است . به او نزديك شدم و به تنبانش نگاه كردم و گفتم: «چه تنبون قشنگي؟» خنديد و گفت: «غير از من و تو، هيچ كس اين تنبون رو نداره. تنبون اونا، يه ماه ديگه پاره مي شه، ولي مال من و تو، يه سال ديگه هم پاره نمي شه.»هرچند حرفهايش به دلم نچسبيد، اما از اينكه مثل خود پيدا كردم، خوشحال شدم.
بهايي ها در آران
در آن دوران، بهترين و گرانقيمت ترين لباس را دانش آموزاني مي پوشيدند كه از خانواده ي «بهائي» بودند. اكثريت قريب به اتفاق بهائيان آران از مال و مكنت فراوان برخوردار بودند و باغ ها و اراضي حاصلخيز مزارع آران به آنان تعلق داشت و كشاورزان مسلمان و زحمتكش آران براي بهائي ها كار مي كردند و سهم اندكي از محصول عايدشان مي شد و يا دستمزد ناچيزي مي گرفتند.
بهايي ها همچنين صاحب ده ها دستگاه قالي بافي در آران بودند و زنان و مردان قاليباف و حتي دختران خردسال، روي تخته هاي چوبي در زيرزمين هاي نيمه تاريك و نمور، كار مي كردند و دستمزدي كه براي قالي هاي دستباف و گران قيمت مي گرفتند، كفاف زندگي حتي ساده ي آنها را نمي داد.
بيشتر زنان و دختران قالي باف به علت نشستن مداوم ـ گاهي شبانه روز 18ساعت و بيشتر ـ روي تخته هاي چوبي به نارسايي هاي زيادي در پاها و لگن هاي خود مي شدند و برخي از آنان به همين سبب، هنگام زايمان و يا پيش از وضع حمل، مي مردند. هيچ نهاد و سازماني هم جوابگوي اين ظلم هاي مضاعف نسبت به اين قشرهاي محروم نبود.
بهترين و پردرآمدترين مشاغل متعلق به بهايي ها بود. فروش داروهاي سنتي(علفي) كه در آن سال ها معمولاً توسط تنها پزشك سنتي آران ـ ميرزا يحيي حكيم ـ براي بيماران تجويز مي شد، در انحصار دو مغازه دار بهايي بود. بعدها هم كه داروي امروزين(قرص ، كپسول، آمپول، شربت و ...) به بازار آمد، دو سه بهايي، داروفروشي در آران را بر عهده داشتند.
بر همين اساس، زماني كه بچه مسلمان ها با لباس مندرس و كفش و گيوه آن چناني به مدرسه مي رفتند و يا در مزارع و يا پشت تخته هاي قالي جان مي كندند، جوانان و نوجوانان بهايي با گرانقيمت ترين كفش و لباس در مدارس تحصيل مي كردند و براي نمونه، حتي يك بچه بهايي را نمي شد در مزرعه يا كارگاه تاريك قالي بافي يافت، بلكه تمام آنها مشغول درس و تحصيل بودند و با شيك پوشي هاي خود به همكلاسان مسلمان فخر مي فروختند.
مسلك بهايي از عهد قاجار به آران راه يافت و خاندان «بيضايي» كه اهل شعر و ادب و شاعري بودند، پيش از همه به اين آيين پيوستند. پس از آن نيز متأسفانه كساني به بهائيت گرويدند كه از نعمت سواد برخوردار بودند. به عبارت ديگر، كمتر بيسوادي به اين مسلك پيوست.
دوران رضاخاني و پس از آن در عصر محمدرضا، بهايي ها از آزادي عمل فراواني برخوردار بودند و بدين سبب توانستند با تبليغات گسترده ي خود، عده ي ديگري را به اين مسلك جذب كنند. حمايت دولت انگليس و پس از آن رژيم صهيونيستي از بهائيت از عوامل عمده ي ترويج اين مسلك بود و قشر ثروتمندي كه منافع خود را در اطاعت و سرسپردگي به امپراطوري انگليس مي ديد، در پيوستن به آيين بهائيت از ديگران پيشي گرفت و توانست از طريق ارتباط با طبقه ي سرمايه دار خارجي به مال و ثروت فراواني دست يابد. اما اينكه چرا در ميان تمام بخش ها و روستاهاي تابعه ي كاشان، بيشترين جمعيت بهايي در آران باشد، موضوعي است كه بايد علت آن را در تبليغات اوليه ي خاندان سرشناس و معروف بيضايي جست و جو كرد. پس از اين خاندان بود كه خانواده هاي ثروتمند ديگري از جمله لامع، روحاني، رحماني، فروغي، رباني، منيري، مطلق و ... به بهائيت گرويدند. تأسفبارترين موردي كه مردم آران، شاهد آن بودند، پيوستن يكي از دختران مجتهد و مرجع برجسته، مرحوم آيت اله العظمي آقا ميرزا احمد عاملي به مسلك بهائيت بود، او كه به عقد و ازدواج مرد ثروتمندي به نام «يگانه» درآمده بود، پس از اينكه همسرش به مسلك بهائيت پيوست، بر خلاف دستور پدر، آئين شوهر را پذيرفت و مردم مسلمان و بخصوص روحانيون آران را اندوهگين كرد.
نفوذ بيش از حد بهايي ها در دستگاه هاي دولتي رژيم شاه، آن چنان زياد و گسترده بود كه كسي جرئت حرف زدن با آنان را نداشت. تبليغات مسلكي بهايي ها كاملاً آزاد بود و با وجودي كه مردم از اجتماع يك شب در هفته آنان در خانه اي اطلاع داشتند، امكان تعرض به گردهمايي ها را نمي يافتند.
بهائيان آران، گورستان مختص خود را داشتند و مرده هاي خود را در باغي كه معروف به «گلستان» بود، دفن مي كردند. جالب آنكه براي برگزاري مراسم كفن و دفن گاهي از برخي مردم مسلمان استفاده مي كردند و حق الزحمه ناچيزي مي دادند.
گفته مي شد كه بهايي ها، مردگان خود را در تابوت مي گذارند و آنان را با همان تابوت دفن مي كنند. كساني كه در دفن مرده هايي بهايي حضور داشتند اين موضوع را تأييد كردند!
يكي از شيوه هاي تبليغي بهايي هاي آران اين بود كه: در ميان بهايي ها آدم فقيري پيدا نمي شود و اگر يكي از آنها مشكل مالي پيدا كند، بقيه او را كمك مي كنند. اين تبليغ، آن چنان گسترده شده بود كه در مواقعي به صورت ضرب المثل ميان مسلمانان درآمد و در موارد مقتضي مي گفتند: «از بهايي ها ياد بگيرين كه چگونه به هم كمك مي كنن!» در حالي كه اين موضوع حقيقت نداشت و هيچ بهايي حاضر به كمك به ديگران و از جمله هممسلكان نبود!
نفوذ چند فرد قدرتمند در رأس امور رژيم شاه از جمله ارتشبد ايادي پزشك مخصوص شاه، روحاني وزير آب و برق، سپهبد صنيعي وزير جنگ و مهمتر از همه اشتهار اميرعباس هويدا ـ مردي كه 13سال سمت نخست وزيري را بر عهده داشت ـ به بهائيگري باعث شد كه بهائيان از قدرت زيادي برخوردار باشند.
در سال هايي از دهه ي 30كه حجت الاسلام محمد تقي فلسفي سخنراني هاي تندي عيه بهائيت و بهائيان ايراد كرد و اين سخنراني ها بطور مستقيم از راديو پخش شد، تا اندازه اي از قدرت بهائيان كاسته شد و اين كاهش قدرت، زماني به اوج خود رسيد كه سرتيپ باتمانقليچ رئيس ستاد ارتش، كلنگ به دست و در حالي كه جمعيت زيادي را پشت سر داشت براي تخريب «حضيره القدس» مركز تبليغ بهائيان به خيابان حافظ تهران رفت. در آن روزها، روي درهاي تمام مغازه هاي آران، نوشته اي با عنوان«در اين مغازه با بهائي معامله نمي شود.» نصب شد. حتي چند روز، ميان مسلمانان و بهايي هاي آران برخوردهايي روي داد. اما اين ماجرا به درازا نكشيد و پس از اندك مدتي، بهائي ها بار ديگر قدرت از دست رفته را باز يافتند، به گونه اي كه با تسليم كوچكترين شكايت بهايي ها عليه مسمانان، ژاندارمري به تعقيب و دستگيري آنان مي پرداخت. بهايي ها كه معمولاً ثروتمند بودند با پرداخت رشوه به مأموران ژاندارمري موفق به انجام خواست هاي خود مي شدند.
نكته جالب در اين زد و بندها اينكه، تا مدتي مسلمانان كه تعرض به بهايي ها را بي فايده ديدند، دست از اين كار برداشتند. مأموران ژاندارمري كه يكي از منابع درآمد خود را از دست داده بودند، به فكر چاره افتادند. در آن زمان، رياست پاسگاه ژاندارمري به عهده ي استوار پيري بود كه در زمان رياست خود توانست از محل اختلاف مسلمانان و بهايي ها پولي به جيب بزند. حال كه از اين جهت بيكار شده بود، ساعتي پس از نيمه شب ، همراه با يكي دو تن از مأموران خود، نزديك خانه ي يكي از بهائيان ثروتمند به نام لامع مي رفت و با پرتاب سنگ به خانه، خانواده را وحشتزده مي كرد. فرداي آن روز، پسر بزرگ لامع براي شكايت به پاسگاه مي آمد و فردي را به نام مظنون معرفي مي كرد. آن شخص كه در واقع بي گناه بود و هيچ اطلاعي از پرتاب سنگ نداشت، توسط مأموران دستگير و به دستانش دستبند زده و روانه ي دادسرا مي شد. رئيس پاسگاه هم بدين ترتيب با گرفتن رشوه از بهائي پولدار به مقصود خود مي رسيد. اين شيوه تا چندين روز تكرار مي شد، اما هنگامي كه مردم از طريق «كمين» به شگرد رئيس پاسگاه پي بردند، ضمن مراجعه به او و تهديدش به ماجرا پايان دادند!
نكته ديگر آنكه، حد فاصل آران با بيدگل، يك كوچه شش متري است و جالب آنكه در تمام بيدگل ـ كه جمعيتي نصف آران داردـ حتي يك بهايي نبود، اما بيشتر ساكنان دو محله بزرگ آران بهايي بودند. ظاهراً هنگام ورود نخستين مبلغ بهائيان به منطقه، آران را مكان مناسب تري براي تبليغ مي دانسته و از رفتن به بيدگل منصرف شده است.
بهايي ها تا چندماه پيش از پيروزي انقلاب اسلامي با همان نفوذ و قدرت در آران ماندند، اما با اوج راهپيمايي ها و تظاهرات مردم، يكي پس از ديگري از آران رفتند و آن طور كه گفته مي شد، بيشترشان در تهران اقامت كردند و برخي از آنان نيز به خارج از كشور و از جمله اسرائيل و امريكا سفر كردند.
البته در اين گير و دارها، كساني كه اراضي و باغ هاي بهائيان را در اختيار داشتند، توانستند بويژه پس از توسعه شهر آران و بيدگل، از محل فروش آن اراضي به نان و نوايي برسند، نان و نوايي كه هيچگاه حساب و كتابي نداشت و مورد بررسي و رسيدگي قرار نگرفت!
وبلاگ شخصی محمد دهقانی آرانی