سرود درد 12

دیدار با استاد فرامرزی در کیهان

دومین روزی است که به اتفاق سیف‌الله، برای فروش انجیر، چرخ طحافی را در خیابان‌های تهران به گردش درآوردیم. امروز از جارزدن‌های خودم در خیابان به منظور جلب مشتری، خنده‌ام گرفته است و با خود نجوا می‌کنم: «کارمون به کجا کشیده که پس از سال‌ها تحصیل، شده‌ایم دوره‌گرد خیابان‌های تهران و جار زدن که: «انجیر داریم، انجیر تازه، بشتابین تا تموم نشده!»

خانم میانسالی برای خرید انجیر آمد. صبح امروز، پیش از اینکه دست به کار شویم، از یک کیوسک روزنامه‌فروشی، دو نسخه از مجله‌های «روشنفکر» و «سپید و سیاه» را خریدم و در حین حرکت به مطالعة آنها پرداختم. زن میانسال که مرا مشغول مطالعة مجله دید، پرسید: «سواد داری؟» گفتم: «یه کمی!» گفت: «مثلاً چند سال درس خوندی؟» گفتم: «نه سال» بعد گفت: «اگه بخوام تموم انجیرهات رو بخرم، کیلویی چند می‌فروشی؟»

فهمیدم پیشنهادش از روی ترّحم است، وگرنه خرید حدود 12 کیلو انجیر، معنا ندارد. گفتم: «من به هر نفر بیش از دو کیلو نمی‌فروشم!» «پرسید: چرا؟ من تموم انجیرهات‌رو می‌خوام!» گفتم: «می‌خوام بقیة مردم هم، این انجیرهای خوشمزه‌رو بخرن و بخورن!» زن خنده‌ای کرد و گفت: «خُب، پس سه کیلو بده.» امّا با تمام اصراری که کرد، بیش از دو کیلو ندادم. امّا چند دقیقه بعد، پنج زن، یکی پس از دیگری آمدند و تقاضای خرید کردند. فهمیدم مراجعة آنان به توصیة خانم میانسال بوده است و در نتیجه ظرف نیم‌ساعت، تمام انجیرها به فروش رفت و دانستم خرید امروز خانم‌ها از روی ترحم بوده و نه چیزی دیگر.

با وجودی که عمه‌زاده‌ام خواسته بود شب‌ها برای خواب و استراحت به منزل آنها بروم، از اینکه سیف‌الله را تنها می‌گذارم ناراحت بودم، امّا او اصرار می‌کرد که بروم و گفت: ...
ادامه نوشته

سرود درد 11...

رهایی از منجلاب

برای اینکه ساعت 4 بامداد،‌ در بارفروشی عباس عرب در میدان انبار غله باشم، ساعت رومیزی را برای ساعت 3 بامداد کوک کردم. هنوز چشمانم گرم نشده بود که زنگ ساعت به صدا درآمد. مثل فنر از جا پریدم تا خود را برای خروج از خانه آماده کنم.

تصورّم این بود که در این وقت ساعت، همه خوابند و من باید طوری رفتار کنم که کسی از خواب بیدار نشود، امّا در نهایت تعجب، صغری‌خانم را دیدم که از پله‌های طبقة بالا به پایین می‌آید. آهسته سلام کرد و به آهستگی جوابش را دادم. می‌خواست سرصحبت را بازکند که با واکنش من روبه رو شد که: «عجله دارم، باید زودتر برم که سرساعت در بارفروشی باشم.» پس از آن هم، بدون اینکه اجازه حرف زدن بعدی را بدهم با سرعت از خانه خارج شدم.

هنوز پانزده دقیقه به چهار بامداد مانده بود که به حجره بارفروشی رسیدم. در میدان، غلغله‌ای بود. ده‌ها کامیون مشغول تخلیه بارها بودند و هر باربر، کوله‌پشتی بر دوش، جعبه‌ها و صندوق‌های میوه و تره‌بار را به فضای جلوی حجره‌ها منتقل می‌کردند. میرزاهای بارفروشی نیز یکی پس از دیگری می‌رسیدند تا با تحویل گرفتن محموله کامیون‌ها، به حساب و کتاب راننده‌ها و پولی که بابت «بارنامه‌ها» مطالبه می‌شود، رسیدگی کنند. سروکلّة عباس عرب هم پیدا شد. پیرمرد در سن هفتاد سالگی، عجیب خستگی‌ناپذیر بود. با اینکه اصلاً سواد نداشت، امّا براساس تجربة سالیان دراز، آن چنان در محاسبة بارهایی که از نقاط مختلف کشور برایش می‌رسید، مهارت به خرج می‌داد که شگفت‌انگیز بود.

هجوم مغازه‌داران از خیابان‌های دور و نزدیک تهران به منظور خرید میوه و تره‌بار آغاز شد. سرعت در میدان، حرف اول را می‌زد، به گونه‌ای که محمولة یک کامیون ظرف کمتر از سه ساعت...
ادامه نوشته

سرود درد 10 ...

دیدارها و بازدیدها

ساعت 4 بامداد است به میدان بارفروشی انبار غله رسیده‌ام. ده‌ها دستگاه کامیون، جلوی حجره‌های بارفروشی مشغول خالی کردن بارهای خود هستند. بارفروشی عباس عرب که در شمال غرب میدان واقع شده، در قیاس با بارفروشی‌های دیگر، چندان بزرگ نیست. حجره‌ای دارد با یک میز و شش صندلی و همانند دیگر بارفروشی‌ها، فضایی برای تخلیة بار و گذاشتن باسکول برای توزین جعبه‌های میوه و صندوق‌های تره‌بار.

عباس عرب، صاحب بارفروشی، پیرمرد هفتاد ساله‌ای است با موهای یکدست سفید، اما شیکپوش و سرحال و یک تهرانی اصیل که از دوران جوانی تاکنون در میدان بوده و از بارفروشان سرشناس میدان انبار غله به شمار می‌آید و تعداد زیاد از کسانی که امروزه در میدان، صاحب حجره‌اند و پولشان از پارو بالا می‌رود، در گذشته‌ای نه چندان دور، شاگرد (میرزا حسابدار) عباس عرب بوده‌اند. امّا خود عرب نسبت به آنها، مال و منال چندانی ندارد و آن طور که بعدها شنیدم، او آدم دست و دلبازی بوده و اهمیت چندانی به پول نمی‌داده است.

عباس عرب، نیم‌ساعت بعد از من و دو میرزای دیگر آمد. برخلاف آنچه تصور می‌کردم، آن دو از آمدن من نه تنها ناراحت نشدند، بلکه از آن جا که احساس می‌کردند با آمدن من، از سنگینی کارشان کاسته می‌شود، خوشحال بودند و یکی از آنها که پیش از من، پشت باسکول می‌ایستاد و پول میوه‌های ...
ادامه نوشته

برای شاعر خوب شهرم

سال 1380 مدتی در روزنامه جام جم با استاد عباس خوش‌عمل، شاعر گرانمایه و همشهری فرزانه‌ام افتخار همکاری داشتم و از ایشان خاطره‌های خوشی به یاد دارم.
پس از آن، من به همدان رفتم و یک سالی در آن منطقه، سردبیری نشریه‌هایی را عهده‌دار شدم. وقتی هم به زادگاهم – کاشان و آران و بیدگل – بازگشتم از جناب خوش عمل بی‌خبر بودم و تنها در یک تماس تلفنی دانستم که او، هوای پر دود و دم تهران را رها کرده و در یکی از مناطق حاشیه‌ای پایتخت، رحل اقامت افکنده است.
دیروز که پیام محبت‌آمیز عباس آقای عزیز را در وبلاگم خواندم، خاطره‌های گذشته برایم تجدید شد. از درگاه خدای بزرگ برای شاعر فرهیخته کشورمان سلامت و سعادت و طول عمر آرزومندم و از ابراز لطف ایشان صمیمانه سپاسگزارم.
محمد دهقانی آرانی


برای استاد دکتر مهدی ملایی آرانی

استاد مهدی ملایی آرانی حق بزرگی نه تنها به گردن من که به گردن صدها تن دیگر از مردم کاشان و دیگر نقاط کشور دارد. دکتر ملایی که در ریاضی از سرآمدان این رشته است، اندوخته‌های ارزنده خود را در دانشگاه‌ها و دبیرستان‌ها به دانشجویان و دانش‌آموزان منتقل می‌کند. فرزندم – علی دهقانی آرانی – از دانش‌آموزان استاد ملایی در دبیرستان علامه حلی است و توانسته از شیوه‌های نوین و بی‌همانند ایشان – همچون دیگر دانش‌آموزان – بهره ارزنده‌ای ببرد.
دکتر مهدی ملایی آرانی در خانواده‌ای شریف و مذهبی در آران تولد یافته و به خاطر برخوردای از استعداد ذاتی فراوانش توانسته مدارج علمی را تا درجه دکترای ریاضی طی کند. یکی از افتخارات اینجانب، وجود رابطة نسبی با مهدی عزیز است و از درگاه خدای بزرگ برای این استاد فرهیخته و فرزانه، سلامت و سعادت و موفقیت آرزومندم.
محمد دهقانی آرانی


سرود درد 9 ...

توضیح پسر قدسیه:

مدتی این مثنوی به تاخیر افتاد . کسالت چند هفته ای دهقانی او را از نوشتن بازداشت و با رفع نسبی کسالت بار دیگر قلم به کار افتاد و خاطرات از سر گرفته شد .

از همگان التماس دعا دارم.

در خانة صغری و مدینه (سال 1337)

پس از ماجرای خوابیدن در قهوه‌خانة طیب حاج رضایی، هجوم شپش‌ها و رهایی از آن، از شیخ علی‌محمد خواستم محل دیگری جُز قهوه‌خانه را برای خوابیدن شبانه‌ام پیدا کند. ضمناً برای اینکه باید چه کاری انجام دهم از او کسب تکلیف کردم.

شیخ علی‌محمد، دارای دو پسر 12-13 سال به نام‌های محمد و احمد بود که صبح‌ها به مدرسه می‌رفتند و بعدازظهرها به میدان سبزی می‌آمدند و در کنار پدر، با انجام کارهای جنبی، چون خرید برخی اقلام میوه و فروش آن، پولی به دست می‌آورد و از این بابت، تجربه‌هایی آموخته بودند. بر این اساس پیشنهاد کرد به اتفاق دو پسرش به میدان انبار غله برویم و چند کیلو «کنگر» بخریم و آن را برای فروش آماده کنیم.

در آن زمان، دو گونه کنگر وجود داشت: کنگر شمال –معروف به کنگر آملی- و کنگر اهوازی و قیمت هر دو متفاوت بود. آماده کردن کنگر آملی ساده بود، آن را در طشت آبی می‌شستیم و سر و ته آن را می‌زدیم و در جعبه‌های چوبی جا می‌دادیم. کنگر اهوازی امّا مشکل‌تر بود. تیغ‌هایی در ناحیة سرداشت که باید آن را با چاقو یا کارد تیزی جدا می‌کردیم، می‌شستیم و کنار هم در جعبه جا می‌دادیم.

دو گونی کنگر را از بارفروشی طیب‌خان به مبلغ 14تومان خریدیم و...

ادامه نوشته