سرود درد 8...

دیدار با شیخ و خواب در قهوه‌خانه طیب

نداشتن پول برای پرداخت رشوه به سرکار استوار و در اصل «تیمسار» و به راه انداختن سروصدای بعدی در سالن بیمارستان شماره 2 ارتش و برخورد با شوهرعمّه‌ام –حاج مسلم‌علی جان‌زاده- در نهایت، مرا از استخدام در ارتش ناکام گذاشت. ضمن اینکه اندرزهای استوار پیری که از دوستان قدیم حاج مسلم بود، موجب شد که از رفتن به ارتش صرفنظر کنم.

پس از خروج از بیمارستان شماره 2 ارتش، به میدان بارفروشی انبار غلّه و پس از آن، میدان کوچکتری به نام «میدان سبزی» آمدم. یکی از دوستان، مرا به مردی به نام «شیخ علی محمد متحیری» معرفی کرد و از او خوست به من کمک کند.

شیخ علی‌محمد که اهل آران و از سال‌ها پیش، مقیم تهران شده بود، در میدان سبزی، دکه‌ای داشت و به فروش چیزهایی مثل پیاز، سیب‌زمینی، سیر ...
ادامه نوشته

سرود درد 7 ...

سفر به تهران – پائیز سال 1337شمسی

نخستین ضربة روحی در شانزده سالگی با حذف نام من و محرومیت از ادامة تحصیل در دانشسرای کشاورزی ورامین –که شرح آن، پیش از این داده شد- آنقدر شدید بود، که مرا در بلاتکلیفی عجیبی قرار داد. از یک سو، به خاطر نداشتن امکانات مالی پدر و مادر، قادر به ادامة تحصیل در دبیرستان و نهایتاً گرفتن مدرک دیپلم متوسطه نبودم و از دیگر سو، زمان ثبت‌نام در مراکز آموزشی سپری شده بود و عملاً هیچ کاری از دستم ساخته نبود.

در چنین وضعیت و در حالی که به عنوان یک جوان بیکار، سربار خانواده شمرده می‌شدم، تنها راه برون رفت از سردرگمی‌ها را «هجرت» و به عبارتی «سفر به تهران» دانستم. این، بدان سبب بود که ...

ادامه نوشته

سرود درد 6...

نخستین ضربه در ابتدای جوانی

ورود به دبیرستان و کلاس اول متوسطه را، پس از پایان دورة شش ساله ابتدایی در سال 1335 شمسی در حالی آغاز کردم که آران و بیدگل فقط یک دبیرستان، آن هم تا کلاس سوم (سیکل اول) را داشت و در نتیجه کسانی که پس از طی این دوره، قصد ادامة تحصیل داشتند، ناگزیر بودند به کاشان بروند و در یکی از دو دبیرستان آن شهر (پهلوی و محمودیه) ثبت‌نام کنند.

بیشتر دبیرانی که در دبیرستان آران تدریس می‌کردند، دارای مدرک دیپلم بودند و سطح دانش و آگاهی آنان نیز در حدّ یک دیپلمه بود. در این میان، البته ریاست دبیرستان بر عهده مرد فاضل و اندیشمندی به نام علی‌اکبر عارف بود که ....

ادامه نوشته