سرود درد 8...
دیدار با شیخ و خواب در قهوهخانه طیب
نداشتن پول برای پرداخت رشوه به سرکار استوار و در اصل «تیمسار» و به راه انداختن سروصدای بعدی در سالن بیمارستان شماره 2 ارتش و برخورد با شوهرعمّهام –حاج مسلمعلی جانزاده- در نهایت، مرا از استخدام در ارتش ناکام گذاشت. ضمن اینکه اندرزهای استوار پیری که از دوستان قدیم حاج مسلم بود، موجب شد که از رفتن به ارتش صرفنظر کنم.
پس از خروج از بیمارستان شماره 2 ارتش، به میدان بارفروشی انبار غلّه و پس از آن، میدان کوچکتری به نام «میدان سبزی» آمدم. یکی از دوستان، مرا به مردی به نام «شیخ علی محمد متحیری» معرفی کرد و از او خوست به من کمک کند.
شیخ علیمحمد که اهل آران و از سالها پیش، مقیم تهران شده بود، در میدان سبزی، دکهای داشت و به فروش چیزهایی مثل پیاز، سیبزمینی، سیر ...
وبلاگ شخصی محمد دهقانی آرانی