سرود درد 6...
ورود به دبیرستان و کلاس اول متوسطه را، پس از پایان دورة شش ساله ابتدایی در سال 1335 شمسی در حالی آغاز کردم که آران و بیدگل فقط یک دبیرستان، آن هم تا کلاس سوم (سیکل اول) را داشت و در نتیجه کسانی که پس از طی این دوره، قصد ادامة تحصیل داشتند، ناگزیر بودند به کاشان بروند و در یکی از دو دبیرستان آن شهر (پهلوی و محمودیه) ثبتنام کنند.
بیشتر دبیرانی که در دبیرستان آران تدریس میکردند، دارای مدرک دیپلم بودند و سطح دانش و آگاهی آنان نیز در حدّ یک دیپلمه بود. در این میان، البته ریاست دبیرستان بر عهده مرد فاضل و اندیشمندی به نام علیاکبر عارف بود که در ادبیات فارسی و عربی از نخبگان صاحب نام به شمار میرفت.
سه سال اول دبیرستان به رغم وجود مشکلات مادی به پایان رسید و از این پس مجبور بودم برای آیندة خود، برنامهریزی کنم. ادامه تحصیل در دبیرستانهای کاشان، کار سادهای نبود و هزینههایی داشت که خانوادهام قادر به تأمین آن نبودند.
در آن زمان، دانشسرای مقدماتی کاشان از دانشآموزانی که دارای مدرک سوم متوسطه بودند، با برگزاری یک آزمون، ثبت نام میکرد. دوره تحصیل در دانشسرا، دو سال بود و کسانی که از دانشسرا فارغالتحصیل میشدند به عنوان آموزگار به استخدام اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) درمیآمدند.
وجود دانشسرا را فرصتی مغتنم دانستم و تصمیم گرفتم در آن ثبتنام کنم. روز موعود فرا رسید، امّا متصدی برگزاری آزمون از من خواست رونوشتی از شناسنامه خود –در اسرع وقت- تهیه کنم تا امکان شرکت در آزمون را داشته باشم. در آن روزگار، گرفتن رونوشت شناسنامه، کار سادهای نبود. باید به اداره ثبت احوال میرفتم و با ارائه شناسنامه، رونوشتی از آن میگرفتم که این کار، دستکم حدود یک ساعت، وقت مرا میگرفت. به اداره ثبت رفتم و رونوشت شناسنامه را گرفتم و زمانی به دانشسرا آمدم که جلسه آزمون شروع شده بود و متصدی برگزاری آزمون، اجازه حضور و شرکت مرا ـبه خاطر ده دقیقه تأخیر- نداد و در نتیجه از رفتن به دانشسرای مقدماتی محروم شدم.
از سوی دیگر، دانشسرای کشاورزی ورامین، داوطلبانی را برای تحصیل در آن مرکز میپذیرفت. سهمیهای که برای شهرستان کاشان در نظر گرفته شده بود، از سه نفر تجاوز نمیکرد. ناگزیر برای تحصیل در دانشسرای کشاورزی ورامین ثبت نام کردم. تعداد شرکتکنندگان در این آزمون، بیش از پنجاه نفر بود، امّا هنگامی که نتایج امتحان اعلام شد، من رتبه اول را به دست آوردم.
از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم. دانشسرای کشاورزی ورامین، یک مرکز شبانهروزی و دارای خوابگاه بود و تمام هزینهها از جمله غذا و پوشاک را دانشسرا تأمین میکرد. این موضوع برای کسی همانند من که بودجهای برای تحصیل نداشتم فرصت بسیار خوبی بود. پس از فارغالتحصیل شدن هم به عنوان آموزگار استخدام میشدم.
خبر را برای نخستین بار به مادرم دادم و او از فرط خوشحالی گریه کرد و وسایل سفرم برای رفتن به ورامین را مهیا ساخت. فردای آن روز، هنگامی که برای گرفتن معرفینامه به اداره فرهنگ کاشان (آموزش و پرورش) آمدم، در نهایت تعجب دیدم که در برابر نام من با قلم قرمز نوشته شده است: «نامبرده صلاحیت آموزگاری ندارد.»
برای آدمی مثل من که فقط دانشآموز بودم و در تمام عمر خود، مرتکب هیچ خلاف و جرمی نشده بودم، مشاهدة این جمله مرا شگفزده کرد. به رئیس اداره فرهنگ مراجعه کردم و علت را پرسیدم . او گفت: «آقای رضا قطبی رئیس دانشسرای مقدماتی کاشان و مسئول برگزاری آزمون، دارای اختیارات تام بوده و او صلاحیت شما را زیر سئوال برده است!»
پرسوجو کردم و در نتیجه متوجه شدم، فردی که رتبة چهارم را به دست آورده و پس از حذف نام من، قرار است به ورامین برود، (احمد م) نام دارد. او اهل آران و خواهرزاده (علی ت) است که در آن زمان، دبیر دبیرستانهای کاشان و از نفوذ و اعتبار فراوان برخوردار بود. حدس زدم که حذف نام من و جایگزینی خواهرزاده آقای (علی ت) از کجا آب میخورد، بدین سبب مراجعات بعدی من به رئیس فرهنگ کاشان با پاسخهای سربالا مواجه شد و هیچ نتیجهای نگرفتم.
دست بردار نبودم و میدانستم بیهیچ جرم و گناهی نام من حذف شده تا خواهرزاده یک دبیر بانفوذ به جای من وارد دانشسرا شود. این موضوع را به طور مشروح و مستدل به «سازمان بازرسی شاهنشاهی» نوشتم. این سازمان در آن سالها تحت ریاست سپهبد یزدانپناه اداره میشد و جمعی از امیران و افسران بازنشسته، امور بازرسی و رسیدگی به شکایات را عهدهدار بودند.
چند روز پس از اعلام شکایت من به سازمان، سرلشگر هدایت (برادر صادق هدایت) به اتفاق یک سرتیپ و دو سرهنگ به منظور رسیدگی به شکایت من و نیز عده دیگری که از سازمانهای مختلف شکایت کرده بودند، وارد کاشان شدند.
سرتیپی که از من بازجویی کرد پس از شنیدن اظهاراتم و نیز رسیدگیهای بعدی که در اداره فرهنگ کاشان صورت گرفت، حق را به جانب من داد و حذف نام مرا غیرقانونی دانست.
بازرسان اعزامی دارای اختیارات فراوانی بودند و حتی حق داشتند مأموران و متصدیان متخلف را از کاربرکنار کنند. همین موضوع درباره آقای رضا قطبی که عامل حذف نام من –به طور غیرقانونی- به شمار میرفت، صدق میکرد و مقدمات برکناری او از فرهنگ فراهم شد.
آقای قطبی و اطرافیان و دوستانش به تکاپو افتادند و دست به التماس زدند. پدر رضا قطبی به آران آمد و به منزل یکی از متنفذین محلی رفت. آن فرد متنفذ که در عین حال، مورد احترام من هم بود، مرا به خانهاش دعوت کرد. پدر رضا قطبی در جلسه حضور داشت. من از او پرسیدم: آیا پسر شما در تمام عمر خود از من گناه و خلافی دیده و یا از فرد یا افراد دیگری درباره گذشتة من، پرسشی کرده است؟ من در تمام دوران تحصیل، شاگرد اول کلاس بودهام و رئیس و ناظم دبیرستان، نمره 20 به اخلاق من دادهاند. در هیچ سازمان و نهادی نیز سابقة سوئی نداشته و ندارم. آیا جز اینکه آقای قطبی به سفارش یک دبیر بانفوذ نام مرا حذف کرده، موضوع دیگری در کار بوده است؟ آن خود مایل بوده، خواهرزادهاش که رتبة چهارم را به دست آورده، به جای من به دانشسرای کشاورزی ورامین برود، امّا اینکه چرا پسر شما بدون هیچ علت و سببی مرتکب این خلاف شده، باید پاسخگو باشد.
پدر رضا قطبی، حق را کاملاً به من داد، امّا گفت: من یک پیرمرد هستم و با ریش سفید از شما تقاضا میکنم گذشت کنید. جواب دادم: پسر شما با این اقدام غیرقانونی و غیراخلاقی خود، به زندگی و آیندة من لطمه زده است. من به خاطر عدم امکانات مالی خانوادهام قادر به ادامه تحصیل در دبیرستان نیستم و مجبورم ترک تحصیل کنم. آیا شما این کار را سزاوار میدانید؟
پدر قطبی در حضور جمعی از معتمدان محلی سر را پایین انداخت و باز به من حق داد و تقاضای خود را مبنی بر گذشت از گناه فرزندش تکرار کرد. پس از آن، مردی که مورد احترام من بود، درخواست کرد از شکایتم صرفنظر کنم. او گفت: اگر گذشت نکنی، منجر به اخراج قطبی از خدمت میشود و این امر به خانواده او لطمه میزند اوسپس اصرار کرد که گذشت کنم و من به خاطر حرمتی که برایش قائل بودم با نوشتن نامهای تأکید کردم: «با وجود ظلمی که در حق من روا داشته شده، از شکایت خود علیه رضا قطبی صرفنظر میکنم.»
نامه را بردند و لابد با وساطتهای بعدی موفق شدند، از تعقیب پرونده جلوگیری کنند.
این نخستین ضربهای بود که در عنفوان جوانی بر من وارد شد و هیچگاه کاری را که آن دبیر بانفوذ و رضا قطبی کردند و موجب وارد شدن این ضربه به من شدند، فراموش نکردم.
پس از این واقعه، عازم تهران شدم که ماجراهای بعدی و مشکلاتی که هنگام اقامت در تهران برایم پیش آمد، متعاقباً خواهم نوشت.
وبلاگ شخصی محمد دهقانی آرانی