آمديم، بار دگر...
خدا نصيب گرگ بيابان نكند، اين مريضي كه چند ماه، تمام كاسه كوزه هاي مرا برهم ريخت و بهتر بگويم: براي مدتي مغزم را از كار انداخت. در دوران يكي دو ماهه بيماري، نه تنها بخش بزرگي از حافظه ام را از دست دادم، بلكه هيچ كس را نمي شناختم. دوستان زيادي در اين مدت به عيادتم آمدند كه هيچيك از اين ديدارها را به ياد نمي آورم.
عباس شافعي، مطلبي با عنوان «1-2-3 محمد دهقاني آراني» در وبلاگ شخصي خود (شبنورد) نوشت كه قسمتي از واقعيت هاي آن دوران كذايي است.
در آن مدت، هر دو دستم از كار افتاد، بطوري كه نوشتن يك كلمه برايم غيرممكن بود. ماجراهاي تلخ و شيريني در آن روزها اتفاق افتاد و حالا كه همسر و بستگان و دوستان برايم مي گويند، واقعاً تعجب مي كنم. آيا اين من بودم كه چنين حرفهايي زدم؟ يا چنين حركتي انجام دادم؟ چند بار هنگام راه رفتن در خانه و خيابان بر زمين خوردم و براي مدتي نفهميدم چه بر سرم آمد.
در زمان بيماري، خيلي ها آمدند و عده اي هم نيامدند و بعداً هزار و يك بهانة بني اسرائيلي آوردند. مثلاً يكي از اين حضرات در پيامكي كه پس از بهبودي نسبي برايم فرستاد، نوشت: «اگه يكي طاقت ديدن ناملايمي جسمي و روحي يه عزيزي را نداشته باشه، گنه كاره؟»
عرض مي كنم با همين حضرت، به ديدن يكي از دوستاني كه بيمار شده و روي تخت بيمارستان سيدالشهدا (ع) آران خوابيده بود، رفتيم و نه تنها اظهار ناراحتي نكرد، بلكه با خوش و بش، بيمار را عيادت كرديم و رفتيم.
شايد آدم هايي مثل اين دوست نازنين به اين نتيجه رسيده بودند كه: دهقاني كه مردني و كارش تمام است، ديگر چرا زحمت به عيادت رفتن او را به خود بدهيم. وقتي كاملاً مُرد، اگر فرصت كرديم و جلسة مهم اداري يا شهري نداشتيم، سري به مجلس ختم يا هفت و يا احتمالاً سالگرد او خواهيم زد!
شوخي نمي كنم: بسياري از دوستان مثلاً صميمي اين حقير، با همين فكر، ظرف مدت سه – چهار ماهي كه مريض بودم اصلاً به سراغم نيامدند، امّا خدا خير بدهد به حسن يوسفيان كه حتي هيچ روزي مرا تنها نگذاشت و چون برادري دلسوز در كنارم بود و به من اميد زندگي مي داد. و خدا عمر بدهد به ميثم نمكي كه چند و چندين بار به عيادتم آمد و مرا دلداري داد. و خدا عمر بدهد به همسر فداكارم – گيتا – كه چهارماه مرا با تمام گرفتاري ها تحمل كرد، در كنارم ايستاد و مرد و مردانه از من پرستاري كرد. و خدا عمر با عزت بدهد به فرزند خوبم – علي – كه شب و روزش را صرف پرستاري از پدر كرد و چه شب هايي در خانه و بيمارستان بيدار ماند تا پدرش آسوده بخوابد و خدا عمر بدهد به يگانه خواهرم كه هرچند كارش گريه بود، امّا وقتي مرا مي ديد آن چنان دلداري مي داد كه ....
به هر حال، هرچه بود گذشت. من هنوز نفس مي كشم و با دستاني لرزان هنوز مي نويسم و تا پايان اين نفس، همچنان خواهم نوشت. من اگر ننويسم مي ميرم. اين را باور كنيد. يك نويسنده وقتي نتوانست بنويسد، همانند آدمي است تشنه كه در كنار چشمه اي پر آب ايستاده و قدرت نوشيدن آب را ندارد و ممكن است از فرط تشنگي بميرد.
امّا من هنوز نفس مي كشم و دكتر شهيدي متخصص مغز و اعصاب كه پزشك معالجم در تهران بود، گفت: «دهقاني! نمي ذارم بميري. هنوز حيفه كه تو بميري» و خدا عمرش بدهد كه با يكي دو نسخه لااقل توانست مرا از مرگ حتمي نجات دهد.
نمي دانم دوستان صاحب وبلاگ و سايت و.... چه درباره ام نوشته اند، امّا از عباس شافعي كه مطلبي در وبلاگش نوشت، صميمانه سپاسگزارم.
جالب است كه بگويم: برخي از دوستاني كه نيامدند، بعداً گفتند: «ما اصلاً از بيماري تو خبر نداشتيم!» امّا روزهاي بعد – چون آدم دروغگو كم حافظه است – گوشه هايي از حركت هاي مرا در دوران مريضي به يادم مي آورند كه معلوم مي كند، بله، آقايان خبر داشته اند، امّا چرا بيخودي زحمت آمدن به كاشان را به خود بدهند و بنزين ليتري 700 تومان بسوزانند ويا ده هزار تومان و بيشتر پول آژانس بدهند و به سراغ كسي بروند كه زنده بودنش معلوم نيست!»
روزهاي تعطيلي نوروز، با خانواده و جمعي از بستگان به جنوب كشور رفتيم، آدم شگفتزده مي شود: در خرم آباد لرستان، مرد بزرگواري به نام «حسن پور» كه فقط آشنايي مختصري با خواهرزاده ام – اصغر كبوتريان – داشت. وقتي فهميد وارد آن شهر مي شويم تا 10 كيلومتري نرسيده به خرم آباد به استقبالمان آمد و طي دو روز آن چنان پذيرايي كرد كه واقعاً جاي سپاس دارد. در شوش دانيال، دو نفري كه داماد خواهرم – محمد پايدار – را مي شناختند، به زور ما را به خانه شان بردند و از اينكه نمي خواستيم مزاحمشان شويم، ناراحت شدند.
امّا در بندر گناوه، باور نمي كنيد كه جوان عزيز و دوست داشتني – رضا فرامرزي – و دوست عزيز و مهربان ديگر – مرتضي حذرزاده – به اتفاق همسران و بستگان خود تا 10 كيلومتري گناوه به استقبالمان آمدند و آن چنان از ما – كه تعدادمان به 18 نفر مي رسيد – پذيرايي كردند كه شرمنده شان شديم. هرچند بيش از دو ماه و نيم از آن روزها مي گذرد، هنوز مرا فراموش نكرده اند و هفته اي نيست كه پيامك تازه اي از اين دو دريافت نكنم.
در بهبهان، دو شخصيت عزيز – آقا سالم سروش و ساعدي – مدت دو شبانه روز از من و همراهانم پذيرايي شاياني كردند كه هيچگاه فراموش نمي كنم.
وقتي زحمات اين دوستان بزرگوار را كه فرسنگ ها با ما فاصله دارند، به ياد مي آورم و با عملكرد برخي دوستان همشهري و همولايتي مقايسه مي كنم، گريه ا مي گيرد. چرا بايد چنين باشيم و صبر كنيم تا دوستي بميرد و آنگاه برايش نوحه سرايي كنيم! من از هيچ كس توقع ندارم، امّا اين شرط زندگي نيست. خدا به همه مان سعة صدر بدهد تا بتوانيم يكديگر را تحمل كنيم. انشاءالله
وبلاگ شخصی محمد دهقانی آرانی