سرود درد 1...
سرود درد
خاطراتي از زندگي محمد دهقاني آراني
نام: محمد، معروف به عليمحمد (در آران و بيدگل).
شهرت: دهقاني آراني (در آران به نام «پسر قدسيه» هم شناخته ميشوم).
نام پدر: علياكبر معروف به اكبر خداداد.
نام مادر: قدسيه (زنان و مردان اندكي در آران، نام او را به طور صحيح، تلفظ كردند و بيشتر زنان محله، او را «قرصي» صدا ميزدند!)
تاريخ تولد: آنچه در شناسنامه اوليه قيد شده، سال 1321 شمسي بوده، امّا در سال 1337 با تقديم دادخواست به دادگاه، تاريخ تولد به مرداد ماه 1319 تغيير يافت. با اين توضيح كه تاريخ درست تولد، در دو شناسنامه قيد نشده و تاريخ واقعي 1320 شمسي است. اين موضوع را پدر و مادرم تأييد كردند. تغيير تاريخ تولد، به منظور هرچه زودتر، روشن شدن وضعيت نظام وظيفه و امكان استخدام در يكي از نهادها بود.
مشاغل و سمتها: نويسنده و روزنامهنگار، از خرداد ماه 1339 تا مهرماه 1373 به مدت 34 سال و چهار ماه، عضو تحريريه روزنامه كيهان بودم. در اين سال بازنشسته شدم و با كيهان قطع همكاري كردم. پس از آن در چند روزنامه مشهور و مطرح پايتخت از جمله روزنامههاي نشاط، عصر آزادگان، جام جم، صداي عدالت و... با عناوين مدير تحريريه، معاون تحريريه و سردبير فعاليت داشتم. يك سال در همدان، سردبيري يكي از نشريات غرب كشور را بر عهده داشتم و آخر اينكه حدود دو سال با مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني (ره) در تدوين و تصحيح مجموعه 21 جلدي «صحيفه امام» و مجموعه سه جلدي «كوثر» همكاري كردم. دو سه سالي در كاشان و آران و بيدگل به فعاليت مطبوعاتي خود ادامه دادم و اكنون در زادگاهم زندگي ميكنم.
اشاره: نوشتن خاطرات براي كسي كه زندگي پُر از ملال و مرارت داشته، كار چندان مشكلي نيست. اين بدان سبب است كه تلخيها در هر سن و سال، حتي دوران كودكي، از ياد رفتني نيست. برعكس، خوشيها، شادكاميها و بهروزيها، در اندك زماني به دست فراموشي سپرده ميشود.
من در ذكر خاطرات، افزون بر مسائل شخصي و مرتبط با خود، خواهم كوشيد به رخدادهاي اجتماعي و تاريخي متناسب با هر دوره نيز اشاره كنم. بديهي است از ذكر رويدادهايي كه بارها در كتابها، جرايد و رسانههاي گوناگون، مورد بحث و تحليل قرار گرفته است، پرهيز خواهم كرد و به مواردي خواهم پرداخت كه براي مخاطبانم تازگي داشته باشد.
تولّد:
من يازدهمين فرزند خانوادهام. ده تاي پيش از من، همه مرده بودند. آنگونه كه مادرم ميگفت، چهار نوزاد، مرده به دنيا آمدند و بقيه پس از تولد، در سه ماهگي و حداكثر يك سالگي جان باختهاند. فقر، بدي تغذيه، نبود بهداشت و... از عوامل مرگ و مير نوزادان بوده است.
پدر و مادر بسيار فقيري داشتم. پدرم كارگر سادهاي بود كه در مزارع اطراف براي صاحبان زمين و كشاورزان كار ميكرد؛ كارهايي مثل شخمزني زمين، آبياري، دروچيني و... در مواردي هم، به عنوان «عمله» پيش دست معمارها و بناها بود و در روزهايي از سال، بيكار ميماند.
مادرم با چرخدستي خود براي صاحبان دستگاههاي قاليبافي پشمريسي ميكرد و مزد ناچيزي ميگرفت و در نتيجه درآمد زن و شوهر به اندازهاي نبود كه هزينه زندگي – حتي ساده – آنان را تأمين كند. بخصوص اينكه دوران جواني و ميانسالي اين دو، مربوط به سالهايي است كه نه فقط منطقه كاشان و آران و بيدگل، كه بيشتر نقاط كشور، اوضاع نابساماني داشت. پدرم – آنگونه كه در شناسنامهاش آمده – متولد سال 1278 و مادرم متولد 1282 شمسي بوده و در 24 و 20 سالگي ازدواج كردهاند.
براي نشان دادن گوشهاي از زندگي فقيرانة زن و شوهر، كافي است فقط به محل سكونت آنها اشاره كنم. اين محل تا زمان نوجواني من نيز به همان وضع اوليه باقي مانده بود و پدر و مادرم آنقدر استطاعت نداشتند كه تغييري در آن بدهند.
محل سكونت، اتاق كوچكي در يك خانة پرجمعيت بود. در اين اتاق از فرش و زيرانداز خبري نبود. مادرم با كمك پيرزني كه به «جُلّهدوز» معروف بود، با درهم دوختن كهنه پارچههاي به درد نخور – كه هر كدامش را از جايي گير آورده بود – يك به اصطلاح روانداز فراهم كرد. زير اندازي نداشتيم، روي زمين ميخوابيديم و روانداز، به اندازهاي بود كه روي هر سه ما را بپوشاند. سالها بعد، زيراندازي هم به همين وسيله فراهم كرد كه مجبور نباشيم روي زمين بخوابيم و كمردرد نگيريم!
درون ديوار اتاق، چيزي به اسم « اجاق » در گوشهاي تعبيه شده بود كه مادرم تمام پختوپزهاي خود را در اين اجاق انجام ميداد. هيزم، تنها وسيلة پختوپز بود. سوخت اينچنيني و پراكنده شدن دود، در فضاي اتاق كوچك، آن را به گونهاي سياه كرده بود كه كوچكترين نقطة غيرسياهي در آن ديده نميشد.
خانة پرجمعيت، يك مستراح روباز براي استفاده تمام اهل خانه داشت كه رو به روي اتاق ما واقع شده بود و بوي گند و تعفّن آن، بيش از ديگر همسايهها، ساكنان اتاق ما را آزار ميداد. هرچند وقت، يكي از رعيتها كه به كود براي زمين زراعي خود احتياج داشت، ميآمد و با مخلوط كردن مقداري خاك با محتويات مستراح، آن را از خانه خارج ميكرد. در اين زمان، بوي گند و تعفّن به اوج خود ميرسيد. پدرم براي كاستن از اين بو، مقداري مدفوع گاو «پشگل» را در منقلي ميريخت و ميسوزاند. او بر اين باور بود كه بوي ناشي از سوخته شدن «پشگل» از تعفّن مستراح بهتر است. اين هم از اختراعات پدرم و ديگر مردمان در آن روزگار وانفسا بود. مستراح چندين سال بعد، با كنده شدن چاهكي، تغيير حالت داد و همسايهها را از اين جهت، راحت كرد!
زاده شدن در خانوادهاي با اين اوصاف، مشكلات خاص خودش را داشت. پدر و مادرم به زنده ماندن من، همانند ده تاي پيش از من، اطمينان كامل نداشتند. با اين وجود، دست از تلاش برنداشتند كه توسل به امامزادهها، نذر و نياز و سرانجام مراجعه به دكترهاي سنّتي از آن جمله بود. اين را بگويم كه در دوران كودكي من، تنها دكتر در آران و بيدگل، شخصي به نام «ميرزا يحيي شفايي» بود. او كه طب سنتي را از پدرش – ميرزا علياصغر – آموخته بود، خانه بزرگي داشت كه در يكي از اتاقهايش از بيماران پذيرايي ميكرد. گل گاوزبان، بنفشه، عناب، خارخسك و ديگر داروهاي گياهي، براي درمان بسياري از دردها و بيماريها تجويز ميشد و مردم، اعتقاد عجيبي به او داشتند و بدين سبب، لقب «شفايي» را برايش برگزيدند. مادرم يكي از مشتريهاي پروپا قرص ميرزا يحيي بود و از ترس اينكه زنده نمانم با مشاهده كوچكترين عارضهاي مرا نزد او ميبرد.
امّا ذكر نكته جالبي در اين جا بيمناسبت نيست:
پدر و مادرم با وجودي كه ده فرزند خود را پيش از من، از دست داده بودند، مأيوس نشدند. اين دو، پيش از اينكه به دنيا بيايم به پزشك سنتي ديگري به نام «سليمان» كه مقيم شهر كاشان بود، مراجعه كردند. سليمان پس از ديدن مادرم و شنيدن صحبتهايش به طور جدي تأكيد كرد كه خود شما حق نداريد به فرزندتان شير بدهيد. به عبارت ديگر، او نبايد از پستانهاي شما شير بخورد. اگر ميخواهيد نوزاد زنده بماند، بايد اين دستور را بيكم و كاست اجرا كنيد. پس زماني كه به دنيا آمدم، مادرم از شير دادن به من خودداري كرد. او مجبور بود، مرا در آغوش بگيرد و از اين خانه به آن خانه ببرد و به هر زني كه «تازهزا» بود، التماس كند تا در كنار فرزند خود، به من هم شير بدهد. تصور اين حالت براي هركس، دردناك است، امّا پدر و مادرم از پاي ننشستند و مدت دو سال، به اين طريق، شكم مرا سير كردند.
در جريان اينگونه شير دادن، اتفاقات جالب و در عين حال، ناراحتكنندهاي هم روي مي داد . پدرم تعريف ميكرد: زني به نام «مريم» كه از بستگان ما بود، از جمله زناني به شمار ميآمد كه تو را شير ميداد و در اين كار، بيش از ديگران به گردن ما حق داشت. حتي نيمههاي شب كه تو احساس گرسنگي ميكردي، به اتاق كوچك مريم، سر ميزدم او را از خواب بيدار ميكردم تا وظيفة شير دادنش را انجام دهد. مريم، شوهر بداخلاقي به نام «حسين» داشت كه از آمد و رفتهاي من يا مادرت خسته شده بود. يك شب تو را به خانة مريم بردم. با انگشت به درِ اتاق زدم تا بيدار شود. حسين، با وجودي كه ميدانست، اين منم كه براي شير دادن تو رفتهام، وانمود كرد كه سگ به پشت اتاق او آمده و به در، چنگ ميزند. او فرياد زد: سگ پدرسوخته، اين موقع شب چه كار به ما داري؟ برو گورتو گم كن! من جواب دادم: مشدي حسين، سگ نيستم، منم. اومدم مريم به بچهام شير بده. حسين، خود را به نشنيدن زد و حرفهاي قبلي خود را تكرار كرد. من كه ديگر عصباني شده بودم، گفتم: پدرسوخته خودتي. به مريم بگو بيدار بشه. در اين لحظه، مريم كه بيدار شده بود، در را باز كرد و تو را در آغوش گرفت و تو را شير داد و بعد هر سهمان خنديديم و پس از آن نيز هيچگاه، مشدي حسين، مرا «سگ» خطاب نكرد!
هجرت به دياري ديگر
پدرم، برادر بزرگتري به نام «علي» داشت. شغل او دشتباني مزرعه بود. دشتبان، علاوه بر اينكه مانع دستبرد افراد به اراضي و باغهاي مزرعه ميشد، هنگام آبياري زمينها، سهم هر كشاورز از آب قنات را مشخص ميكرد و از تعرض يكي به ديگري جلوگيري ميكرد. دشتبان، افزون بر دستمزد سالانه، از هر رعيت نيز متناسب با ميزان آب و زمين، مقداري معين، گندم، جو، ذرت، چغندر، هويج، ميوه و... ميگرفت و در نتيجه وضع نسبتاً خوبي داشت، به طوري كه انباري اتاق او در خانة ما، هميشه انباشته از جو و گندم بود.
عمو علي كه هيكل چاق و چلهاي – برعكس اندام استخواني پدرم – داشت، يكي از روزها، در حالي كه پدرم از فرط بيكاري، در كنار مادرم، با چرخدستي، پشمريسي ميكرد، سفرة خود را در ايوان اتاق گسترد و مشغول خوردن نان و پنير شد. ناني كه خانوادة ما ميخورد، نان جو بود. مادرم، جو را در دستاس (آسياب دستي) كه در خانه بود، به چيزي شبيه آرد تبديل ميكرد و پس از خمير كردن، آن را روي تاوة آهني پهن ميكرد و زيرش را با هيزم ميگيراند و ناني كه به اين طريق به دست ميآمد، علاوه بر سياهي، مزهاي نداشت و به سختي خورده ميشد.
چهار ساله بودم. بوي نان گندم از ايوان اتاق عمو علي در دماغم پيچيد. ناخودآگاه در حالي كه كنار مادر نشسته بودم، با انگشت بر پهلوي او كوبيدم و با زبان محلي گفتم: «نهنه، ويشو!» يعني: مادر گرسنمه! مادرم، لب گزيد، كه آهسته باش، امّا من، اين بار بلندتر گفتم: ويشو- گرسنمه!
عمو علي كه صداي مرا از ايوان خود شنيد، اخمها را درهم كشيد و با صداي بلند به زبان محلي گفت: «نميذارن، يه لقمه نون كوفت كنيم!» پس از آن هم، سفره را درهم پيچيد و به درون اتاق رفت.
پدرم را ديدم كه آشكارا، تمام بدنش ميلرزد. چشمهايش قرمز شده بود، پنداري خون در چشمانش ريخته باشند. يك كاسه خون.
پدر از جا برخاست. با لگدي محكم بر چرخدستي مادر كوبيد و آن را چند تكه كرد. اين بلا را سر چرخدستي خود هم آورد و قطعههاي خرد شدة چرخها را با خشم فراوان به وسط مستراح خانه انداخت. او در حالي كه فرياد ميزد، خطاب به مادرم گفت: «پاشو، پاشو!»
مادرم چارهاي جز اطاعت نداشت. از جاي خود برخاست و منتظر كارهاي بعدي پدر ماند. پدر وارد اتاق شد، چادرشب كهنه و وصلهدار خود را برداشت. كتري سياه شده، قوري، مقداري قند و چاي، چند تكه نان جوين تاوهاي، كوزه سفالي و خرت و پرتهاي ديگر را در چادرشب ريخت، بندهاي آن را بست. بعد، مرا چون بچه گربهاي روي دست گرفت و بر دوش خود جا داد و از پلههاي ايوان پايين آمد. همسايهها ما را نگاه ميكردند، امّا سكوت بر كل خانه حكمفرما بود. ساعت حدود هشت صبح بود. پدر از جلو و مادر از عقب او.
چند دقيقه بعد، در خارج آبادي بوديم. ظاهراً پدرم، راه ميانبر را انتخاب كرده بود كه زودتر به مقصد برسيم. در تمام اين مدت، من همچون آدمهاي لال، هيچ حرفي نزدم.
پدرم، گيوه به پا داشت، امّا مادرم يك كفش تمام لاستيكي كه گوشهاي از آن پاره شده بود. حدود يك ساعت بعد، به جايي رسيديم كه پدرم به گفت آمد: «اينجا راونده، دو سه ساعت ديگه راه بريم، ميرسيم به ده علوي.» من چيزي از حرفهايش را نميفهميدم. اينها را براي مادرم ميگفت كه مقصد را بداند. از راوند تا علوي، بيش از 20 كيلومتر است.
از راوند كه گذشتيم به جادهاي پر از سنگ و سنگلاخ رسيديم. پدر از جلو، تندتند ميرفت و از مادرم ميخواست تندتر راه برود. من روي دوش بابا بودم و گردن عرق كرده او را با دست لمس ميكردم.
يك ساعت بعد، اتفاقي كه نبايد بيفتد، افتاد. هر دو كفش لاستيكي مادر، پاره شد و او مجبور بود با پاي برهنه، روي جادة پر از سنگلاخ راه برود. پدرم او را دلداري ميداد: «اگه تندتر بيايي، راه زيادي نمونده!»
ناگهان پاي مادر به سنگ نوك تيزي خورد و آن را پاره كرد. خون از پاي مادر، فواره ميزد. ناي راه رفتن نداشت. روي زمين نشست. پدرم كنار او ايستاد. ظاهراً دلش نميآمد به پاي خونين مادر نگاه كند. من هم كنار مادر نشستم. دلم ميسوخت، چارهاي نداشتم. گريهام گرفت. پدر با گوشة كت كهنهاش، اشك مرا پاك كرد. وسط بيابان، هيچ آمد و رفتي نيست. درماندگي را در چهره پدر ميديدم. پدر سر بر آسمان داشت و گاهي با نوك پايش بر سنگريزهاي ميزد و بُهتزده ميايستاد. به فكر چاره بود. خطاب به من گفت: «تو ميتوني راه بيايي؟» با خوشحالي گفتم: «آره، ميتونم». احساس كردم پدر، راه چارهاي پيدا كرده كه اين سئوال را از من ميكند. پدر، روي زمين، زانو زد و از مادرم خواست، بر پشت او سوار شود. از ديدن اين صحنه، آنچنان ناراحت شدم كه با صداي بلند گريه كردم. مادرم، شبها هنگام خواب به من گفته بود، هر موقع مشكلي برايت پيش آمد، ده بار صلوات بفرست. من در آن لحظه به ياد گفتة مادر افتادم و شروع كردم به صلوات فرستادن. نميدانم چند صلوات فرستادم، اما قطعاً از ده، بيست و سي صلوات بيشتر بود.
مادر نگاهي به پدر انداخت. لبخند تلخي زد و گفت: «نه» بهتر ميشم. يه كمي صبر كن، خون قطع ميشه و ميتونم بيام!» پدر ميدانست اين حرف مادر، عملي نيست. گوشهاي از پاي او، بريده شده و خون ميآمد و با اين وضع، حركت غيرممكن بود. پدر به فكر راه چاره ديگري افتاد. چاقوي خود را از جيب كُت درآورد، يكي از پاچههاي تنبان كرباسي خود را بريد. از پارچهاي كه به اين وسيله به دست آمد، دور زخم پاي مادر پيچيد و آن را گره زد. اين كار هم، نتيجهاي نداشت. خون از پارچه بيرون زد. مادر روي زمين نشسته بود و من در كنارش. پدر، به خشم آمده و زير لب، چيزهايي ميگفت كه نه من و نه مادر نميفهميديم چه ميگويد، بعد فرياد زد: «استغفر الله ربي و اتوب اليه.» خدايا منو ببخش. غلط كردم به تو ناسزا گفتم. مادر باز هم لبخند زد.
پدر روي زانوهايش نشست و از مادر خواست بر پشت او سوار شود. مادر، چارهاي نداشت. بر پشت پدر سوار شد. يكي از پاهايش آويزان و دستهايش را دور گردن بابا قفل كرده بود. بيش از يك كيلومتر نرفته بوديم كه مردي از روبهرو با الاغش رسيد. الاغ، بار داشت و جايي براي نشستن در آن ديده نميشد. پدر گفت: «بار الاغت را من به دوش ميگيرم، شما هم اين «ضعيفه» را سوار كن.» مرد مهربان پذيرفت. نيمي از بار را پدرم و نيم ديگر را مرد بر دوش گرفتند، من و مادر، پشت الاغ نشستيم و دو ساعت بعد، در روستاي علوي بوديم؛ تشنه و گرسنه.
در روستاي علوي، امامزادهاي بود كه چند اتاقك در كنارش وجود داشت. مادر را از الاغ پياده كردند و با كمك پدر، روي ايوان حجره نشاندند. چند كودك و نوجوان مشغول بازي بودند، با ديدن مادرم بر دوش پدر براي انتقال به ايوان حجره به خنده افتادند. من آنچنان ناراحت شدم كه پيش خود گفتم، اگر ميتوانستم تمام اين بچهها را با دستهايم خفه ميكردم. متولّي امامزاده، مردي به نام «دخيل آقا» بود. او هنگامي كه پدر و مادرم را با آن وضع ديد و ماجرا را از زبان صاحب الاغ كه به كمك ما آمده بود، شنيد، بسيار ناراحت شد. او رفت و چند دقيقه بعد، با چند قطعه نان و كاسهاي از شير گاو بازگشت. پدرم كه از گرسنگي من خبر داشت، چند تكه نان را در شير ريخت و با قاشق و اصرار زياد از من خواست با خوردن شير، شكم خود را سير كنم. با اينكه شير را دوست نداشتم، ناگزير و بيشتر بر اثر اصرار پدر خوردم. بعد نوبت به مادرم رسيد. او هم سير شد و دست آخر، آنچه مانده بود، پدر خورد و به جان دخيل آقا دعا كرد.
فصل دروچيني بود. روز بعد پدر به دروچيني رفت. زخم مادر هم چند روز بعد، التيام يافت و توانست آهسته آهسته راه برود. زنهاي آبادي واقعاً كمك ميكردند و با آوردن نان و پنير و ماست، نميگذاشتند گرسنه بمانيم.
دروچيني در منطقه اردهال يك ماه بعد تمام شد و پدر، تصميم گرفت به منطقه «دامنه» و «جاپلق» در خمين برويم. پدر در آنجا هم، يك ماه به دروچيني رفت و بابت هر روز كار، چند كيلو گندم گرفت. او مقداري از گندمها را براي تأمين هزينههاي جاريمان ميفروخت و بقيه آن را پسانداز ميكرد، به گونهاي كه وقتي پس از حدود دو ماه و نيم به آران بازگشتيم، سه گوني بزرگ گندم با خود آورديم. اين مقدار گندم، نه تنها براي تأمين نان ما تا سال آينده كافي بود، بلكه پدرم مقداري از آن را فروخت تا هزينههاي جاري را بتواند جفت و جور كند.
هنگام بازگشت ما از سفر، عمو علي توي ايوان اتاقش نشسته بود. به رسم تعارف خطاب به پدرم به زبان محلي گفت: «اكبر چَكره؟»- اكبر چه ميكني؟ و پدر، بلافاصله جواب داد: «پك و اشو بالا»- از پله بالا ميروم! بعد هم از عمو خواست تا عمر دارد با او حرف نزند. جالب آنكه اين دو برادر تا پايان عمر با هم حرف نزدند.
دهة 20 و ماجراها...
دهة 20 شمسي، دهة پُرتلاطمي براي كشور بود. محمدرضا پهلوي در عصري به سلطنت رسيد كه پدرش – رضاخان – به دستور انگليسيها به جزيرهاي دورافتاده در افريقا (جزيره موريس) تبعيد و به بيست سال حكومت ديكتاتوري او پايان داده شد. در اين زمان، جنگ دوم جهاني به سود قواي متفقين به پايان رسيده بود و سران سه كشور پيروز – روزولت رئيس جمهوري امريكا، وينستون چرچيل نخست وزير انگليس و جوزف استالين نخست وزير اتحاد جماهير شوروي – كنفرانس معروف خود را در تهران تشكيل دادند. در اين كنفرانس، ضمن بررسي اوضاع جهان و منطقه و معرفي ايران به عنوان «پل پيروزي» ادامة سلطنت بزرگترين فرزند رضاخان را مورد تأكيد قرار دادند.
فضاي سياسي و اجتماعي ايران در آغاز پادشاهي محمدرضا به گونهاي بود كه احزاب و شخصيتهاي سياسي پس از تحمّل تنگناهاي زمان رضاخان، جرئت عرضاندام يافتند و فعاليتهاي تازهاي را آغاز كردند و روزنامهها و مجلههايي كه در دوران رضاخان به تعطيلي كشانده شده بودند، اجازة انتشار يافتند. شاه نيز قدرت چنداني نداشت، ضمن اينكه در ابتداي كار، خود را فردي دموكرات و آزادمنش معرفي ميكرد. احزاب كهنهكار – مثل حزب توده – و احزاب ديگر كه با اغتنام از فرصت، اعلام موجوديت كرده بودند، تمام تلاش خود را براي به دست گرفتن قدرت متمركز كرده بودند، به طوري كه ظرف مدت كوتاهي، پُست نخست وزيري بين چندين نفر، دست به دست شد.
از عامل نخست، يعني توافق سران كشورهاي پيروز در جنگ جهاني كه بگذريم، عامل ديگري كه باعث تثبيت سلطنت محمدرضا شد، فقدان رهبري مردمي بود. اين بدان جهت بود كه بسياري از شخصيتهاي سياسي- مذهبي و ملي كه مخالف رژيم بودند در دورة اختناق رضاخاني دستگير و در زندان به شهادت رسيدند و يا تبعيد شدند و تحت نظر قرار گرفتند. بسياري از علما و روحانيون نيز به علت محدوديتهايي كه رضاخان براي حوزههاي علميه ايجاد كرده بود و بر اثر تبليغات سوئي كه در مطبوعات وابستة آن عصر، عليه آنها به عمل آمد و به سبب عدم حمايتهاي مردمي از قيامهايي كه توسط برخي از روحانيون صورت گرفت، به گوشهگيري پرداختند و از روي آوردن به مسائل سياسي خودداري كردند.
البته آيتالله سيد ابوالقاسم كاشاني كه داراي سوابقي طولاني در مبارزه با انگليسيها بود، ميتوانست رهبري نهضتهاي مردمي را در دست گيرد، امّا او نيز به بهانة همكاري با قواي جهاني در زمان جنگ، توسط نيروهاي انگليسي مستقر در ايران دستگير و براي 28 ماه به زندانهاي اراك، كرمانشاه و رشت فرستاده شد. پيشنهادات اصلاحي ديگري نيز از سوي چند روحاني تسليم دولت شد كه اهمّ آنها عبارت بودند از: آزادي انتخاب حجاب توسط زنان، برچيده شدن مدارس مختلط در ايران، برگزاري مراسم نماز، منظور داشتن دروس ديني در مدارس، كم كردن بار فشار اقتصادي مردم و همچنين آزادي عمل حوزههاي علميه.
هرچند وعدة انجام اين پيشنهادات در بدو امر، از سوي دولت وقت (دولت فروغي) داده شد، امّا هيچگاه دولت به اين وعدهها عمل نكرد و به جاي از بين رفتن تبعيضهاي اجتماعي و استقرار عدالت اجتماعي و اقتصادي، تنها به محاكمه صوري چند تن از جنايتكاران بسنده شد.
گروههاي چپ و الحادي، فضا را براي تاخت و تاز خود مناسب ديدند و تلاش گستردهاي را آغاز كردند. حزب توده پس از فرار رضاخان، اعلام موجوديت كرد و توانست با سوء استفاده از نارضاييهاي مردم و طرح شعارهاي بظاهر انقلابي، گروه زيادي از جوانان بويژه دانشآموزان، دانشجويان، نظاميان، كارمندان و كارگران را به خود جذب كند. احزاب ديگر نيز كم و بيش، داراي هواداراني بودند. امّا متأسفانه قشر روحاني و مذهبي، هيچگونه تشكل منسجمي نداشتند.
امام خميني (ره)، جنايتها و توطئههاي شيطاني رضاخان را از نزديك ديده بودند و در عين حال، ماهيت رژيم پسرش محمدرضا را بخوبي ميشناختند و بدين جهت آنچه را كه توسط عمال رژيم به اسم آزادي و آزاديخواهي صورت ميگرفت كافي نميدانستند. از اين رو، در سال 1322 يعني دو سال پس از فرار رضاخان با نوشتن كتاب «كشف الاسرار» نخستين گامها را براي اعتراض به اوضاع آن زمان برداشتند و از غفلت و كمتوجهي روحانيون به مسائل روز، شديداً انتقاد كردند.
در اين دوران، مملكت وضعيت نابساماني داشت و فقر ناشي از فساد و بيبندوباري حاكمان و سردمداران رژيم، بر سرتاسر كشور سايه افكنده بود. بيكاري و نبود درآمد براي قشر عظيمي از جامعه، معضل بزرگي به شمار ميآمد و كسي براي پايان دادن به اين نابسامانيها اقدام نميكرد. بهداشت در سرتاسر كشور، وضعيت دردناكي داشت و انواع بيماريها از جمله سل، مالاريا، سرخك، تراخم در بيشتر شهرها و روستاها شايع بود. براي مثال در شهر بزرگ كاشان، حتي يك پزشك تحصيلكرده وجود نداشت و بيماران مجبور بودند به يكي دو پزشك علفي (سنتي) مراجعه كنند و آناني كه دستشان به دهانشان ميرسيد، براي معالجه به تهران يا اصفهان عزيمت نمايند. در تمام منطقه آران و بيدگل نيز يك پزشك سنتي (ميرزا يحيي شفايي) با تجويز داروهاي گياهي به درمان بيماران ميپرداخت. ميزان مرگ و مير زنان هنگام زايمان قابل شمارش نبود و بيشتر كودكان به سبب ابتلا به بيماريهاي عفوني و عدم دسترسي به پزشك ميمُردند.
آموزش و پرورش، وضعيت ناهنجاري داشت. در آران و بيدگل، فقط يك دبستان دولتي وجود داشت. در اين مدرسه نيز كودكاني به تحصيل ميپرداختند كه وضعيت مالي پدرشان مناسب و مطلوب بود. بيش از نود درصد كودكان از سنّ شش سالگي به بعد، پشت تختههاي قالي مينشستند و يا همراه پدر به مزرعه ميرفتند و يا كارگر ساختماني ميشدند. تازه اين وضعيت، منحصر به آران و بيدگل بود و در روستاهاي تابعه، كمتر كودكي به مدرسه فرستاده ميشد. تعداد دانشآموزان تنها مدرسه دولتي آران و بيدگل از پنجاه نفر تجاوز نميكرد.
درس و مدرسه
پيش از اين يادآور شدم كه با نخوردن شير مادر، به عنوان يازدهمين و در اصل تنها فرزند خانواده، زنده ماندم، امّا هنگامي كه پنج سال بعد، خداوند دختري به پدر و مادرم عطا كرد و اتفاقاً مدت دو سال، از پستان مادرم شير نوشيد و زنده هم ماند، فرضية شير نخوردن من براي زنده ماندن، غلط از آب درآمد. خواهرم هنوز كه هنوز است نفس ميكشد و داراي 9 فرزند و چند نوه و نبيره است. پس از او نيز فرزند پسر ديگري متولد شد كه بيش از يك سال عمر نكرد و در يكي از روستاهاي خمين، جان سپرد. ماجراي مرگ اين كودك را پس از اين و در جاي خود خواهم آورد.
با همة فقر و ناداري كه گريبانگير خانوادهام بود، مادرم علاقه داشت تنها پسر او به مدرسه برود و به قول خودش «ملّا» و سواددار شود. پدرم با پيشنهاد مادرم بشدت مخالف بود و عقيده داشت در حالي كه فرزندان آدمهاي ثروتمند به مدرسه نميروند و پشت تخته قالي نشسته و يا در مزرعه كار ميكنند، فرستادن فرزند ما به مدرسه اصلاً صلاح نيست و مورد ريشخند همسايهها قرار خواهيم گرفت. مادرم امّا زير بار اين حرفها نميرفت و اصرار ميكرد كه بايد تنها پسرمان به مدرسه برود.
پدرم بر اثر پافشاريهاي فراوان مادر، تسليم شد. امّا معتقد بود كه بايد براي اينكه مرا به مدرسه بفرستد يا نفرستد، استخاره كنند. مادر بعداً برايم گفت: من به استخاره اعتقاد نداشتم و معتقد بودم كه كار خير، احتياجي به استخاره ندارد، امّا در اين زمينه چارهاي جُز قبول نظر پدرت نداشتم.
پدرم ماجراي استخاره كردن را بعدها اين چنين برايم تعريف كرد: آيتالله حسين دربندي معروف به «افتخار الاسلام» از روحانيون سرشناس منطقه آران و بيدگل بود و پس از آيتالله آقا ميرزا احمد عاملي، بزرگترين روحاني در تمام منطقه شناخته ميشد و مورد احترام خاص و عام بود. پس از رحلت آيتالله عاملي در سال 1328 شمسي او تنها مرجع و محل مراجعه مردم به شمار ميرفت. نه تنها من بلكه تمام اهل آبادي به آقاي افتخار الاسلام اعتقاد داشتند. من، تو را كه شش ساله بودي، همراه خود به منزل ايشان بردم. هنگام ظهر بود و آقا براي رفتن به مسجد دهنو به منظور اقامة نماز جماعت آماده ميشد. من سلام كردم و دست «آقا» را بوسيدم و از ايشان خواستم استخاره كنند كه آيا به مدرسه رفتن تو، خوب است يا بد؟ آقا، ابتدا از استخاره كردن اكراه داشت، امّا وقتي اصرار مرا ديد، با تسبيح خود، استخاره كرد و خطاب به من گفت: «مشدي اكبر، صلاح نيست پسرت به مدرسه برود!» آقاي افتخار الاسلام، سپس از پلههاي منزل بالا رفت و براي اقامة نماز جماعت، عازم مسجد محلة دهنو شد. من هم به دنبال ايشان ميرفتم و بين راه، بار ديگر از آقا خواستم يك بار ديگر استخاره كند، امّا آقا همان طور كه راه ميرفت، گفت: «همان است كه گفتم، لازم نيست پسرت به مدرسه بره. مگه اين همه بچه به مدرسه نميرن، آسمون به زمين ميياد، اينم يكيش.»
پدر افزود: با وجود تمام اعتقادي كه به آقاي افتخار الاسلام داشتم از استخارهاي كه كرده بود، تعجب كردم و پيش خود گفتم: مگه درس خواندن گناه داره كه پسر من نبايد به مدرسه بره؟ پس به خانه آمدم و ماجرا را براي مادرت تعريف كردم. مادرت عصباني شد و گفت: «كار خير استخاره نداره، لابد آقاي افتخار حوصله نداشته كه كاملاً استخاره كنه. من پسرم را به مدرسه ميفرستم.»
راستش را بخواهيد، موقعي كه همراه پدر به منزل آقاي افتخار الاسلام رفتم و از زبان ايشان شنيدم كه نبايد به مدرسه بروم، بسيار ناراحت شدم. امّا اطمينان داشتم مادرم دست بردار نخواهد بود و مرا به مدرسه خواهد فرستاد.
صبح روز بعد كه پدر و مادر از خواب بيدار شده بودند، پدر ماجراي خوابي را كه ديده بود، براي مادر تعريف كرد و من سراپا گوش دادم. او گفت: در حالي كه دست پسرمان را در دست داشتم و از كنار حسينية دهنو ميگذشتم، سيد ميرزا قصاب را ديدم كه روي يكي از پلههاي حسينيه نشسته است. او مرا ديد و با اسم صدا زد و نزدش رفتم. سيد، دستي به سر «محمد» كشيد و خطاب به من گفت: «مشدي اكبر، نيمكت خالي مدرسه براي پسر شماست. حتماً او را به مدرسه بفرست، كوتاهي نكني!»
مادرم از شنيدن ماجراي خواب پدر، آنچنان خوشحال شد كه گريهاش گرفت و به پدرم گفت: «مگه نميدوني محمد، دخيل حضرت محمد هلاله؟ حالا متوجه شدي كه كار خير، احتياج به استخاره نداره. من همين امروز، او را به مدرسه ميبرم.»
در اينجا اين توضيح را ضروري ميدانم كه تأكيد كنم: سيد ميرزا قصاب، مرد بلندقدي بود كه هميشه شال سبزي بر كمر ميبست و چهرهاي خندان و نوراني داشت. او قصاب محل بود و هنگام فروش گوشت، بويژه به مشتريان فقير و مستمند، هواي آنها را داشت و براي پرچرب كردن غذاي چنين خانوارهايي مقدار كمي «دنبه» يا چربي، روي گوشت ميگذاشت. من چنين كاري را بارها هنگام خريد گوشت توسط پدرم از سيد ميرزا به چشم ديده بودم.
مادر، تصميم قطعي خود را براي فرستادن من به مدرسه گرفته بود. دستم را گرفت و صبح زود به دبستان دولتي نظام وفا در محلة دربند برد. دبستان در يك خانه قديمي كه بيش از هشت اتاق داشت، واقع شده بود. براي رفتن به صحن اين خانه، بايد بيش از پانزده پله را طي ميكرديم. در وسط حياط، استخر بزرگي بود و آب قنات مزرعه آراندشت از وسط حياط و استخر ميگذشت. دبستان داراي شش كلاس از اول تا ششم ابتدايي و در سال 1319 افتتاح شده بود.
موقع ورود مادر و من به مدرسه، آذرماه 1327 شمسي بود و به اصطلاح، وسط سال به حساب ميآمد. به عبارت ديگر، دانشآموزان كلاس اول، سه ماه پيش از اين، در مهرماه ثبتنام كرده بودند و دبستان حق نداشت در آذرماه، دانشآموز ديگري را بپذيرد. نظامت مدرسه بر عهدة يكي از فرهنگيان شريف و خوشنام، به نام «آقا جواد صدر» بود. او لب استخر ايستاده بود و هنوز زنگ مدرسه براي ورود دانشآموزان به كلاسها نخورده بود. مادرم پشمريس پدرزن جواد صدر بود و بدين سبب، ايشان مادرم را كاملاً ميشناخت و به محض ديدن مادر در جواب سلام او گفت: «چيه، قدسيه خانم؟» مادرم مرا نشان داد و گفت: «آقا جواد، اين تنها فرزند پسر منه. يه دختر ديگه هم دارم كه يه سال و خردهشه. ميخوام پسرم بياد مدرسه و درس بخونه.»
آقاي صدر با وجودي كه چند ماه از ثبتنام گذشته بود، با خوشرويي خطاب به مادرم گفت: «مباركه، حتماً كار خوبي ميكنين.» اشك مادرم از شوق، توي چشمانش ديده ميشد. ناظم مهربان دبستان نظام وفا، دست مرا گرفت و كلاس اول را به من نشان داد. مادر همچنان ايستاده بود. زنگ مدرسه نواخته شد و من همراه بقيه بچهها وارد كلاس شدم. يكي از بچههاي محله دهنو كه مرا ميشناخت و همبازي بوديم، كنار خودش جايي را خالي كرد و نشستم. چند دقيقه بعد، آموزگار وارد كلاس شد و «مبصر» با صداي بلند، «برپا» گفت. بچهها برخاستند و من هم.
معلم كلاس، شخصي به نام حسين عبدي بود. پدر او در محلهمان، مغازه عطاري داشت و من او را بارها در مغازه پدرش ديده بودم و ميشناختم. او نگاهي به كلاس انداخت و متوجه حضور من شد و بلافاصله پرسيد: «پسر، تو اينجا چه ميكني؟» بلافاصله جواب دادم: «اومدم درس بخونم.» او خنديد و گفت: «وسط سال كه نميشه. پاشو برو خونهتون، سال ديگه بيا!»
از جايم برخاستم، از كلاس بيرون آمدم، وسط حياط ايستادم. در خروجي را كه راهرو باريكهاي بود، نميدانستم. كمي اين سو و آن سو نگاه كردم و سرانجام دانستم از كدام راه بايد از مدرسه خارج شوم.
گريهام گرفته بود. هوا سرد و يخبندان بود و برف شديدي هم ميباريد. در همان حال، فاصله دبستان تا خانهمان را كه چندان نزديك نبود، پيمودم. وقتي گريهكنان وارد خانه شدم و مادر مرا با اين وضع، مثل موش آب كشيده ديد، ماجرا را از من پرسيد و من آنچه را كه اتفاق افتاده بود برايش تعريف كردم.
مادر مثل گرگ تيرخورده، خشمگين بار ديگر دست مرا گرفت و راه دبستان را در پيش گرفتيم. چند دقيقه بعد در صحن مدرسه بوديم و آقاي صدر كنار استخر ايستاده بود. مادرم با قيافهاي عصباني به آقاي صدر نزديك شد و بيمقدمه گفت: «آقاي صدر، اگه پسر اوسا حبيب كلّان بود، آقاي عبدي جرئت ميكرد اونو از مدرسه بيرون كنه؟ حالا چون پسر يه آدم فقير و بيچارهاس، اونو به كلاس راه نداده!» ( حبيب كلان ، از ثروتمندان محله دهنو بود ) .
آقاي صدر با شنيدن حرفهاي مادر، آقاي عبدي را كه در گوشهاي از مدرسه كنار ديوار ايستاده بود، فراخواند و بر سرش فرياد زد: «چرا اين بچه را از كلاس بيرون كردي؟» آقاي عبدي كه از آقاي صدر كاملاً حساب ميبرد، مثل كسي كه پاسخي براي پرسش نداشته باشد، گفت: «باشه، بياد كلاس، مستمع آزاد بنشينه، من حرفي ندارم.»
به اين ترتيب وارد كلاس شدم و در كنار همان بچه محل نشستم. آن سال را «مستمع آزاد» بودم و سال بعد، به طور رسمي ثبتنام كردم و شدم دانشآموز دبستان دولتي نظام وفا آران.
من بارها متلكهاي زنان همسايه و اهل محل به مادرم را ميشنيدم كه ميگفتند: «كون گدا و اين همه ادا!» بعد هم اضافه ميكردند: «مگه كس ديگهيي بچه نداره كه تو، يكي بايد اين سيا سوخته را به مدرسه بفرستي؟»
مادرم لبخند تلخي ميزد و به من ميگفت: «اينا نميفهمن. خيال ميكنن هر كي پول داره، بايد بچهشو به مدرسه بفرسته. تو غصه نخور. من پشمريسي ميكنم و خدا هم بزرگه و روزيرسون. به مدرسه برو، درس بخون تا بعد معلوم بشه كه من اشتباه كردم يا اينا!»
تير خوردن شاه
سال 1327 همزمان با ورود من به مدرسه و تقريباً دو ماه بعد، يعني در پانزدهم بهمن ماه 1327 حملة مسلحانة نافرجامي به جان شاه شد. اين تيراندازي كه در دانشگاه تهران صورت گرفت، بهانهاي به دست محمدرضا داد تا ضمن سركوب مخالفان، حكومت خود را استحكام بخشد. رژيم پس از وقوع اين حادثه، با اعلام حكومت نظامي در تهران و حومه، آيتالله سيد ابوالقاسم كاشاني را به اتهام دست داشتن در طرح ترور، دستگير كرد و حزب توده به همين اتهام در سراسر كشور منحل شد و رهبران آن تحت تعقيب قرار گرفتند. شاه، وجود آيتالله كاشاني را در صحنه سياسي كشور براي خود خطرآفرين ميدانست و فعاليت حزب توده را به خاطر وابستگيهايش به اتحاد جماهير شوروي به نفع خود نميديد، لذا پس از برداشتن اين دو مانع، ضمن مشورت با اطرافيان مورد اعتمادش درصدد تشكيل مجلس خبرگان برآمد. شاه ميخواست با تشكيل اين مجلس و تغيير اصولي از قانون اساسي و افزودن اصول تازه، قدرت و اختيارات بيشتري از جمله اختيار انحلال مجلسين سنا و شوراي ملي را كسب كند. با دستگيري و سپس تبعيد آيتالله كاشاني به لبنان، مانع عمدة كار، ظاهراً از سر راه برداشته شده بود. مجلس شورا نيز كارآيي چنداني نداشت. تنها نگراني شاه از آيتالله بروجردي بود. چون دو اصل از اصول متمم قانون اساسي مشروطيت – اصل اول – راجع به مذهب رسمي كشور «طريقه حقّه جعفريه اثنا عشريه» و اصل دوم، راجع به «نظارت پنج تن از مجتهدان عالم و آگاه هر عصر بر مصوبات مجلس و تطبيق آن با قواعد مقدسه اسلام» بود و شايع شده بود كه يكي از هدفهاي مجلس مؤسسان، تغيير در اين اصول است. شاه براي اينكه آيتالله بروجردي را از نگراني درآورد، وزير كشور (دكتر منوچهر اقبال) را به نمايندگي خود نزد حضرت آيتالله فرستاد.
امام خميني (ره) به درخواست آيتالله بروجردي در نشستي با دكتر اقبال شركت كردند و رسماً با او به مذاكره پرداختند و سرانجام با لحني تند و قاطعانه خطاب به دكتر اقبال اظهار داشتند: «ما به شما هرگز اجازة چنين تغيير و تبديلي در قانون اساسي را نميدهيم، زيرا اينگونه تغيير، افتتاحيهاي جهت دستبرد اساسي به قوانين موضوعه اين كشور خواهد شد و به دولت فرصت خواهد داد كه هر وقت هر طور سياست و منافع او اقتضا ميكند در قانون اساسي دست ببرد و طبق اغراض و اميال خود، قانوني را ملغي و قانون ديگري را جعل نمايد.» (بررسي و تحليل نهضت امام خميني، ج 6، ص 61).
تغيير در دو اصل مورد نظر حضرت امام خميني (ره) و آيتالله بروجردي بر اثر فشارها بر رژيم، هيچگاه عملي نشد.
پدر با گفتن «خدا پدر و مادرت رو بيامرزه» از او تشكر كرد. مرد ارمني اما پاسخ داد: «مامان زنده اس. بگو خدا نيگهش داره. بابا پيش حضرت مسيح رفته، آمرزيده اس.» پس از يك ساعت و نيم به روستايي رسيديم كه پدرم گفت: «اين جا بايد پياده بشيم. بعد، يواش يواش مي ريم خمين.» او بار ديگر بر ديواره اتاق راننده كوبيد و اين بار، راننده خيلي زود متوجه شد و با لهجه ي ارمني خود پرسيد: «ها، ديگه چيه، پسرتون شاشش گرفته؟»
پدر جواب داد: «نه، اين جا پياده مي شيم، خدا عمرت بده. خدا پدرت را بيامرزه و مادرت رو برات نيگه داره.»
درس و مدرسه و باز هم هجرت
پايان خرداد ماه 1328، مدرسه تعطيل شده و پدر، طبق معمول هرساله به منظور كار دروچيني ، شخم زمين و ... عازم منطقه اردهال مي شود تا آذوقه زمستاني خانواده را تأمين كند. او در ازاي كاري كه مي كرد، به جاي گرفتن پول، مقدار معيني گندم از صاحب كار مي گرفت كه بخشي اندك از آن را براي تأمين هزينه هاي جاري روزانه مي فروخت و بقيه آن را پس انداز مي كرد. همين مقدار گندم، خيال او را از نظر نان در زمستان راحت مي كرد.
سال گذشته، از بردن مادر، من و خواهرم به اين سفر خودداري كرد، اما امسال تصميم گرفت هر سه نفر ما را همراه خود ببرد. مقصد اوليه ما ، روستاي «علوي» در 25 كيلومتري كاشان بود. اين فاصله را پياده پيموديم. براي مادرم يك جفت كفش خريده شده بود كه راه رفتن با آن آسان و راحت بود. من گيوه به پا داشتم و مي توانستم همپاي پدر و مادر ، راه بروم . مادرم، دختر كوچكش را در آغوش داشت و سرانجام با هر زحمت و جان كندني بود، غروب آفتاب به علوي رسيديم و در حجره هميشگي امامزاده سكونت كرديم.
ارباب وهب، پيرمرد چاق و چله، پايين ايوان، لب جوي آبي نشسته و پاهاي خود را درون آب كرده بود. پدرم را ديد و پرسيد: « مشدي اكبر، چطوري؟» پدر جواب داد: « خوبيم، همين الان رسيديم، گشنمونه.»
وهب، قهقهه اي سرداد: « پس اين طور؟ گشنتونه؟» پدر سري تكان داد. پيرمرد كه همچنان مي خنديد: «اگه برام صداي سگ دربياري ....»
هنوز كلام وهب تمام نشده بود كه« دخيل آقا» متولي امامزاده فرياد زد:«ارباب ، خجالت بكش. اين چه حرفيه كه مي زني؟» بعد هم بي آنكه منتظر جواب ارباب باشد، راه افتاد و چند دقيقه بعد، با چند قطعه نان و كاسه اي پر از شير و مقداري پنير بازگشت. ارباب وهب قهقهه مي زد و هر لحظه «عوعو» مي كرد و بچه هايي را كه مشغول بازي بودند مي خنداند. مادر، جله را كف ايوان حجره گسترد. آنقدر خسته بودم كه خيلي زود به خواب رفتم و نفهميدم پدر، مادر و خواهر كوچكم، كي خوابيدند.
پدر، روز بعد، صبح اول وقت، بيدارم كرد. او مرا همراه خود به دروچيني برد. خيلي زود مشغول كار دروچيني شد و من پشت سر او ، خوشه هايي را كه هرازگاه از ساقه جدا مي شد و كف زمين مي افتاد، برمي داشتم و در چادرشبي كه به گردن آويخته بودم ميريختم و به كساني مثل من« خوشه جمع كن» مي گفتند و صاحبان زمين، جمع كردن چنين خوشه هايي را براي بچه هاي« خوشه جمع كن» حلال مي دانستند. برخي روزها، گندمي كه از اين طريق ، نصيب من مي شد، از يك كيلو تجاوز مي كرد.
حادثه اي دردناك
نزديك ظهر، دروچين ها براي دوساعت به منظور رفع خستگي و خوردن چاي و ناهار، دست از كار مي كشيدند. پدر كه دست از كار كشيده بود، دست مرا گرفت و به چندمتر آن طرف تر، زير يك درخت تنومند گردو نشستيم. پدر، دستمالي را كه مقداري نان و پنير در آن بود، از جيب گشاد تنبانش بيرون آورد و هر دو مشغول خوردن شديم.
پدر پس از اينكه سير شد، كيسه چپق خود را گشود، سره چپق را پر از توتون كرد و آن را گيراند و مشغول«پك»، زدن شد. من زير درخت با سنگريزه ها بازي مي كردم . فاصله چنداني با پدر نداشتم. ناگهان صداي ناله پدر را شنيدم، سر برگرداندم ، كف زمين افتاده بود و دست به پهلو داشت. مرد كوتاه قد و چاقي هر چندلحظه با لگد بر كمر و پهلوي پدر مي كوبيد و ناسزا مي گفت: « مردكه پدرسوخته، مگه نمي دوني امروز اول ماه رمضونه؟
پدر كه پنداري ناي حرف زدن نداشت، فقط ناله كرد. دويدم ، جلوي مرد كوتاه قد، دستانم را باز كردم: « آقا تو را خدا نزن!»
مرد، گردن مرا با دو دست گرفت و پرت كرد. روي زمين افتادم، پاهايم بشدت درد گرفت. مرد، دست بردار نبود. باز به سوي من آمد و پدر لگدي به پهلويم زد. همچنان التماس مي كرد:« به من بزن. من تقصيركارم، او كه گناهي نداره.»
مرد كوتاه قد، با مشت بر سر بابا كوبيد. من ناي بلند شدن نداشتمو مردهمچنان فرياد مي زد: « پدر سوخته جاكش، اين توله سگ هم بزرگ بشه ، يكي مي شه مثل تو، يه آدم نامسلمون بي پدر و مادر.»
جواني با سرعت دويد. خود را به مرد كوتاه قد رساند و او را بغل كرد: « با اين بيچاره ها چكار داري؟ چرا اونارو ميزني؟ مگه چه گناهي كرده اند؟»
مرد كه ميكوشيد خود از از چنگال جوان برهاند فرياد زد:« مگه نمي بيني روز روشن، روزه مي خورن؟ اون مردكه پدر سوخته رو مي گم. خجالت نمي كشه.»
جوان كه گويي از سخنان مرد كوتاه قد به خشم آمده است. جواب داد:«بابا! لابد نمي تونه روزه بگيره. تازه مگه خودت و من روزه ايم؟ اگه روزه گرفتن خوبه، چرا من و تو روزه نيستيم؟ مگه توي خونه ما ، غير از مادر ، كسي ديگه روزه اس؟»
در اين جا بود كه فهميدم، جواني كه به كمك ما آمده، پسرمرد چاق كوتاه قد است. به سختي برخاستم و دستش را گرفتم:« آقا ، تو را خدا نذارين به پدرم بزنه.»
چپق بابا، شكسته و چند تكه شده و كيسه توتون، روي زمين ، ولو بود. مرد جوان،دستم را گرفت و دلداري داد:« نه، نترس، ديگه نمي ذارم.» بعد هم دست در جيب كت كرد و يك «نان قندي» تعارف كرد. از گرفتن خودداري كردم:« نه، نمي خوام، فقط نذار اون مرد، به ما بزنه.»
مرد چاق همچنان ناسزا مي گفت: « اگه جلوي اين جور آدماي ديوث را نگيريم، چطور مي تونيم اسم خودمونو، كدخدا بذاريم؟ فردا چي جواب آقاي بخشدار رو بديم!» او همچنان حمله مي كرد، اما جوان ـ كه ديگر معلوم شد، پسر اوست ـ از حمله بعدي او جلوگيري كرد. كدخداي كوتاه قد، همان گونه كه بد و بيراه مي گفت: دست از سر ما كشيد و دور شد. پاهاي پدرم درد مي كرد، لنگان لنگان، خود را به من رساند و در آغوش گرفت. انگشت دست راستم درد مي كرد، گويي استخوان انگشت آسيب ديده است.
در همين لحظه ، چند مرد، از جمله صاحب كار بابا رسيدند و ماجرا را پرسيدند. پسر كدخدا برايشان توضيح داد:«كدخدا از اينكه اين مرد، روزه مي خورده عصباني شده و ...» پيرمرد قد بلند محاسن سفيدي، نگذاشت پسركدخدا حرفش را تمام كند. او زبان به اعتراض گشود: «من نديده ام كدخدا نماز بخونه، ولي روزه خوردن او رو بارها ديده ام، خجالت نمي كشه. اين بيچاره چطور روزه بگيره؟ چي داره باهاش سحري بخوره و چي داره باهاش افطار كنه؟ تازه همين ديشب وارد آبادي شده، شايد خبر نداشته كه ماه رمضون شده. ضمناً بعضي ها مي گن امروز آخر شعبونه و هنوز كسي ماه رو نديده!»
چندكشاورز كه دور پيرمرد جمع شده بودند، هريك به نوعي سخنان او را تأييد كردند. يكي شان كه جوان بلندقد و ورزيده اي بود، به طرف پسر كدخدا رفت و يقه او را چسبيد:« خوبه، الان بزنم تو فرق سرت كه رو زمين پهن بشي. پدر نامردت زورش به آدماي بيچاره اي مث اين مرد غريب مي رسه؟»
پسر كدخدا كه هوا را پس ديد، التماس كنان گفت:« من تقصيري ندارم، جلوي بابام رو گرفتم كه ديگه نزنه. بهش گفتم، تو كه خودت روزه نيستي، چرا اين بيچاره رو مي زني؟ به خدا من مخالف اين جور كارها هستم. من يه معلمم كه به بچه ها درس مي دم.مي دونم اين راه امر به معروف و نهي از منكر نيس. ولي پدرم از ترس بخشدار، اين جور كارها رو مي كنه!»
جوان بلند قد كه همچنان يقه پسركدخدا را چسبيده بود، فرياد زد:« اگه بگيم ما اين كدخدا رو نمي خواهيم ، چه بايد بكنيم؟ فردا همه مون مي ريم بخشداري و از او شكايت مي كنيم . ظلم و ستم به ديگرون حد و مرزي داره. او از روزي كه كدخدا شده، به همه زور مي گه.» يكي ديگر، حرف جوان را تأييدكرد:« آره، ما كدخدايي مي خوايم كه مسلمون باشه، مؤمن باشه، به كسي ظلم نكنه. نه اينكه خودش نماز نخونه و روزه نگيره و فقط براي خوشايند بخشدار، يه آدمايي مث اين بيچاره را گير بياره و زير مشت و لگد بندازه.» مرد محاسن سفيد، بالاي سر پدرم كه نشسته و به تنه درخت گردو تكيه داده بود، آمد. دستش را گرفت و او را بلند كرد: « ناراحت نشو، آدماي اين جوري، مث كدخدا، جزاشونو از خدا مي گيرن. ظلم كردن، آخر و عاقبت نداره.»
پدر ، زهرخندي زد: « ببينين حاجي آقا. فقير بيچاره هايي مث من و امثال من، اصلاً آفريده شديم كه كتك بخوريم. امروز اگه كدخدا كتك نمي زد، يكي ديگه پيدا مي شد و منو زير مشت و لگد مي گرفت. اولين باري نيس كه من كتك مي خورم. از بچگي همين وضعو داشتم. جوون هم كه بودم، هر روز به بهانه اي از اربابم كتك مي خوردم، كه چرا دير آمدي، چرا زود رفتي، چرا كم كاركردي، چرا ، چرا، چرا... من عادت كرده ام، اما دلم برا اين طفل معصوم مي سوزه. او چه گناهي كرده بود كه كدخدا، او رو، زير مشت و لگد گرفت. نيگاش كنين. بدنشو ببينين، دست و پاش از لگد كدخدا سياه شده. آخه خدا رو خوش مي ياد؟ من هيچي، اين بچه چرا؟»
اشك را در چشم پيرمرد محاسن سفيد ديدم، چند نفر ديگر هم، گريه كردند. مرد جوان بلندقد، بار ديگر قصد حمله به پسر كدخدا را داشت كه او گريخت و خود را نجات داد. جوان همچنان فرياد مي زد: « نكنه كدخدارو امروز ببينم، تقاص اين بيچاره و طفل معصوم رو، از او مي گيرم. آن چنان كتكي مي زنم كه تا عمر داره، يادش نره.»
بابا لنگان لنگان خود را به زميني كه از صبح در آن مشغول دروچيني بود، رساند. داس بلند دروچيني را به دست گرفت. صاحب كار، جلو آمد و داس را از او گرفت: « نمي خواد كار كني. من مزد امروز و فردا تو ، تموم و كمال ميدم تا حالت بهتر بشه. با اين دست و پاي زخمي كه نمي توني كار كني.»
پدر اصرار مي كرد، اما صاحب كار، مانع او شد. ناگزير من و بابا به حجره زيارت بازگشتيم. مادر با ديدن قيافه بابا و لباس گل و خاكي ما فهميد اتفاقي افتاده. من ماجرا را برايش تعريف كردم. مادر زهرخندي زد: «خدا جزاي اين جور آدمورو مي ده.» پدر با زبان محلي به گفت آمد: «ببين زن. اون جا به آدمايي كه جمع شده بودن گفتم ، كه اگه كدخدا هم به من نمي زد، يكي ديگه مي زد. تو بايد بدوني كه آدمايي مث من، به دنيا اومديم كه كتك بخوريم. ما كه نمي تونيم به كسي كتك بزنيم، فقط بايد كتك بخوريم. يادت هست، دوران جووني، شاگرد ارباب علي اكبر و بعد پسرش ارباب رحمان بودم. روزي يه مرتبه يا بيشتر ، به بهانه يي منو كتك مي زدن. يه روز مي گفتن دير اومدي، يه روز،زود رفتي، فلان كار رو بايد مي كردي و نكردي. كتك پشت كتك. پس به كدخدا نفرين نكن. او تقصيري نداره. به قول خودش از ترس بخشدار، يا خوشايند او، به من كتك مي زنه. واقعاً تقصيرنداره. مقصر منم كه بايد كتك بخورم، ولي دلم براي محمد سوخت كه بي گناه وتقصير كتك خورد، همين.» مادر كه همچنان نفرين مي كرد، از جا برخاست و به يكي از خانه هاي مجاور امامزاده رفت.
او چند دقيقه بعد، با شش عدد تخم مرغ بازگشت. دو تا از تخم مرغ ها را شكست. سفيده و زرده آن را روي پارچه اي ماليد و به نقطههايي از پاي بابا كه ورم كرده و سياه شده بود، بست. مادر هنوز انگشت مرا نديده بود . ابتدا دلم نمي آمد نشانش دهم، اما درد زياد بود و ناگزير دستم را دراز كردم. انگشت ورم كرده ام را كه ديد، زد زير گريه:« الهي دستش بشكنه. آخه تو چه گناهي كردي كه اين جور، زخم و زيلي بشي؟ خدا خودش گفته، ظلم پايدار نيس.» انگشت مرا با زرده تخم مرغ و پارچه سفيدي بست. درد توي دستم پيچيد، ناله كردم مادر مرا دلداري داد:« خوب مي شي، غصه نخور. خدا بچه هاي اين مرد رو ، بي پدر كنه. با اين طفل معصوم چكار داشتي؟»
پدر بارديگر با زبان محلي و اين مضمون گفت: « همين طفل معصوم هم بايد عادت كنه. او كه پسر ارباب و خان نيس. پسر يه آدم فقير و بيچاره مث منه. پس بايد برا كتك خوردن در آينده آماده بشه. حالا فهميدي؟ پس بيخودي به اين و اون نفرين نكن. ما بايد كتك بخوريم، تا خدا خودش چي بخواد.»
تنگ غروب بود. پدر لنگان لنگان از ايوان حجره پايين آمد. لب جوي آب، وضو گرفت و از پله هاي زيارت بالا رفت. او پيش از اينكه از پله ها بالا رود، ايستاد و خطاب به مادرم گفت: « مث اينكه سه تا تخم مرغ مونده. اونا رو برا سحر بذار، فردا روزه بگيريم.»
آنقدر خسته و كوفته بودم، در حالي كه سر بر دامان مادر داشتم به خواب رفتم. خواهرم در گوشه اي از ايوان به خواب رفته بود!
توقف ما ، در علوي، باريكرسف، مشهداردهال، جوشق، نشلج، خاوه و چند دشت و روستاي اين منطقه، حدود چهل روز به طول انجاميد. در اين منطقه پدرم علاوه بر دروچيني به شخم زني و آبياري اراضي براي كشاورزان مي پرداخت. نتيجه زحمت اين مدت براي پدر، دوگوني گندم و يك گوني جو بود كه آنها را در خانه «دخيل آقا» متولي زيارت علوي به امانت گذاشت و هر چهار نفر ( پدر، مادر، من و خواهرم) عازم منطقه خمين شديم.
پدرم افزون بر سه گوني گندم و جو، چهل تومان پول هم، پس انداز كرده بود. بنابراين به اتوبوسي كه از مشهداردهال به دليجان مي رفت، سوار شديم ، تا از آنجا با وسيله ديگري به خمين برويم.
ظلمي تازه
ابتداي جاده دليجان ـ خمين ايستاده بوديم. پدرم به قهوه خانه اي كه نبش جاده دليجان ـ قم واقع شده بود رفت و سه فنجان چاي خريد و َآورد. شيشه مخصوص خواهرم را هم پر از آب جوش كرد تا اگر به «قنداغ» نياز داشته باشد، مادر برايش تهيه كند.
در اين هنگام ، مردي كه يك پا داشت و با عصا لنگان لنگان به سوي جاده مي آمد، پايش لغزيد و بر زمين خورد. ناخودآگاه خنده ام گرفت. مرد عصا بدست، عصباني شد و نزديك من آمد و با صداي بلند گفت: « روي آب بخندي!»
من كه معناي اين جمله اش را نمي دانستم، بلافاصله پرسيدم: « چه جوري روي آب بخندم؟» مرد يك پا، عصاي چوبي زير بغلش را بلند كرد و با شدت هرچه تمامتر بر كمرم زد و گفت: «اين جوري!»
آنچنان كمردردي گرفتم كه روي زمين، ولو شدم. مادر، دويد كه بيايد مرا از زمين بلند كند. مرد يكپا، بارديگر، عصا را به سوي مادر كشيد كه او خود را پس كشيد و گفت: « اين بچه اس. نمي دونس شما چي مي گين. اونو ببخشين.»
مرد عصايي كه بشدت خشمگين شده بود، بناي ناسزا گذاشت: « سليطه پدرسوخته، بچه بزرگ كرده اين ، يا توله سگ هار؟ جواب منو مي ده و بعدم مسخره ام مي كنه. اگه از خدا نمي ترسيدم نمي ذاشتم زنده بمونه. حالا توله تون رو وردارين و گورتون رو گم كنين.»
مادر كه چاره اي جز «چشم، چشم گفتن» نداشت، دست مرا گرفت و به كناري كشيد. پدر همچنان ساكت و آرام ، در حالي كه خواهرم را در بغل داشت، كنار جاده ايستاده بود. چند نفري كه شاهد ماجرا بودند، هريك زير لب چيزي گفتند. حرف يكي شان را شنيدم كه گفت: خدا مي دونه، به خرش شاخ نمي ده، اگه اين چلاق، پا داشت، لابد آدم مي كشت. اين بچه چي گفت كه اين جور با عصا به كمرش زدي؟»
پدر ، انگشت بر لب گذاشت و مرد را به سكوت دعوت كرد. بعد هم گفت: «پسرم تقصيركار بود، چيزي نيس، مي گذره.»
پدر براي هر خودرويي كه از دليجان عازم خمين بود، دست بلند مي كرد. هيچ كدام نمي ايستادند. در اين موقع، كاميوني دو طبقه ، مخصوص حمل گوسفند رسيد. توقف كرد و راننده خطاب به پدر گفت: « اگه خمين مي رين، بپرين بالا.»
پدر از كناره كاميون بالا رفت، ابتدا دست مادر را كه دختر بچه را در بغل داشت گرفت و به زحمت بالا كشيد. مادر و خواهرم به طبقه بالاي كاميون رفتند. صداي «بع بع» گوسفندها به گوش مي خورد. پدر، دستش را دراز كرد و مرا هم به بالا فرستاد و سرانجام خودش در كنار ما ، جا گرفت.
بوي شاش گوسفندها توي دماغم زد، نزديك بود حالم برهم بخورد . به پدر گفتم: «ماشين ديگه يي نبود، سوار شيم، من دارم از بوي شاش حيوونا خفه مي شم!»
پدر خنديد و گفت: «چيزي نيس، چن دقيقه ديگه عادت مي كني، بذار بريم زودتر برسيم.»
قهقهه مادرم را شنيدم كه مي گفت: « همسايه هاي خوبي داريم ، حيووناي بيچاره، معلوم نيس كجا مي رن.» بعد هم در حالي كه لبخندي بر لب داشت، زير لب نجوا كرد:
«اگه دستم رسه بر چرخ گردون ـ ازو پرسم كه اين چونه و اون چون
يكي را مي دهي صد ناز ونعمت ـ يكي را قرص جو آلوده در خون »
پدر از شنيدن شعر كه مادر خواند ، عصباني شد: زن، چرا كفر مي گي، مگه چمونه؟ تن سالم داريم، خدا رو شكر كن. دلت مي خواست مث اون مرد، يه پا نداشتي و مثلاً يه ماشين خوب مي داشتي؟»
مادر بلافاصله به خود آمد: « نه نه. استغفرالله ربي و اتوب اليه» خدايا منو ببخش. ما به اينم راضي هستيم. اصلاً راضي به رضاي توييم.»
جاده شوسه و پر از دست انداز بود.ماشين از هر دست اندازي كه مي گذشت، گوسفندها را به اين سو و آن سو مي انداخت و بيشتر ، مرا همراه گوسفندها ، هل مي داد. چند دقيقه بعد، مرا ادرار گرفت، آنچنان كه تحمل نگه داشتن آن را نداشتم. به پدر گفتم: «بابا شاش دارم!» پدر گفت: «خب، همين جا بشاش. اين همه، حيوونا شاشيدن، تو هم يكي شون!» اما بالا و پايين رفتن كاميون، مانع اين كار بود و نمي توانستم خود را راحت كنم. پدر موضوع را فهميد. مرا چسبيد و گفت: «يالا باش، حالا بشاش!» اما من نمي توانستم اين كار را بكنم.
پدر ، پشت اتاق راننده رفت و با مشت بر آن كوبيد. گويا راننده متوجه نبود و يا تصور مي كرد حركت گوسفندهاست. پدر چندبار ديگر با مشت و لگد بر ديواره پشت اتاق راننده كوبيد. راننده متوجه شد و توقف كرد. از پشت فرمان پايين آمد و صدا زد:«ها ، چيه؟ چتونه؟»
پدر ، ماجرا را به راننده گفت: او خنديد و به پدر گفت: حالا كه ماشين ايستاده ، مي تونه بشاشه، يا او را مياريش پايين؟» پدر بي آنكه جواب راننده را بده، دستان مرا گرفت و از ديواره كاميون سرازير كرد. راننده از پايين مرا گرفت و كنار جاده برد. راحت شدم.
در اين هنگام راننده خطاب به پدرم گفت: «به حضرت عيسي، اين اولين باريه كه مسافر سوار مي كنم . ديدم دو تا بچه كوچيك دارين، دلم سوخت. حالا اگه چيزي مي خواين بگين بدم.
در جهنم خان
نخستين روستايي كه در آن پياده شديم، يك پل نسبتاً طولاني و بسيار قديمي داشت كه بر روي رودخانه اي احداث شده ، داراي آن چنان استحكامي بود كه روزانه، ده ها كاميون و تريلر از روي آن مي گذشت و همچنان پا برجا مانده بود. اين ، نخستين روستا در منطقه «دامنه» و «جاپلق» به شمار مي آمد و نسبت به ديگر روستاها، فاصله ي بيشتري با خمين داشت. توقف ما، در اين روستا، بيش از سه ساعت نكشيد و پدر، ما را براي رفتن به روستاي ديگري آماده كرد. بعدازظهر ، پس از خوردن نان و پنيري كه همراه داشتيم و نوشيدن چند فنجان چاي، پياده به راه افتاديم و بعد از يك ساعت به دهي رسيديم و در مسجد آن اقامت كرديم. صحن و ايوان مسجد با حصير (بوريا) ظاهراً مناسب به نظر مي رسيد، اما چشمتان روز بد نبيند:
آن روز به قدري خسته بوديم كه با رسيدن شب، چاره اي جز استراحت و پس از آن، خواب نداشتيم. روي حصيري كه كف ايوان مسجد گسترده شده بود ، خوابيديم. هوا هم آنقدر گرم بود كه نيازي به روانداز نداشتيم، فقط مادر، چادرش را به روي خود كشيد، ولي ما همين جور، لخت لخت خوابيديم و زود خوابمان برد.
دم دماي صبح، از سوزش هايي كه در پاها و دست هايم احساس كردم از خواب پريدم. پدر را در آن لحظه نديدم، اما مادر، در گوشه اي از مسجد، مشغول خواندن نماز بود و نمازش كه تمام شد، از اينكه به اين زودي بيدار شده ام تعجب كرد و بالاي سرم آمد. به محض اينكه چشمش به دست و پايم افتاد، ناگهان و با صداي نسبتاً بلند گفت: «الهي بميرم، ببين جونور، چه بلايي بر سر بچه ام آورده!»
تمام دست و پايم ، قرمز قرمز شده و در چندين نقطه آن، تاول هاي كوچك و بزرگ ديده مي شد. مادر وحشتزده دنبال راه چاره مي گشت. اما ظاهراً كاري از دستش ساخته نبود. هنگامي كه تنم را مي خاراندم، دستم را مي گرفت و مي گفت: «نخارون، بدتر مي شه. صب كن بابا بياد ببينم چه بكنيم.» اما خارش آن چنان شديد بود كه برخلاف ميل مادر، چاره اي جز خاراندن نداشتم. در برابر هر خارش،يكي از تاول ها مي تركيد. و خونابه اي از آن خارج مي شد. ناله هاي مكررم، مادر را به قدري ناراحت مي كرد كه ناخودآگاه به سر و صورت خود مي زد و جمله ي «الهي برات بميرم» را تكرار مي كرد. او هنوز از سرنوشت خواهر كوچكم خبر نداشت و مثل اينكه تازه به يادش آمده، مرا رها كرد و به سراغ خواهر رفت. ناله ي شيون مانند مادر را شنيدم و فهميدم خواهر نيز وضعي بهتر از من ندارد. درد خودم را فراموش كردم، با سرعت برخاستم و به سراغ خواهر رفتم. دست ها و پاهاي او يكپارچه قرمز و پر از تاول هاي ريز و درشت بود، اما نمي دانم چرا او بدنش را نمي خاراند و همچنان در خواب بود. مادر، او را بلند كرد و در آغوش گرفت و شروع به گريستن كرد.
در اين هنگام ، پدر كه چند قطعه نان در دست داشت رسيد و لحظه اي بعد، از بلايي كه سر من و خواهرم آمده بود، خبردار شد. او، اما بدون اينكه دست و پاي خود را گم كند ، به مادر گفت: «اين دو تا را غريب گز نيش زده است. من راه چاره اش را بلدم. او سپس به كنار جوي آبي كه در آن نزديكي جاري بود، رفت و چند تكه از«سفال» را كه بر اثر شكسته شدن كوزه هاي سفالين برجا مانده بود، برداشت. سنگ صافي هم پيدا كرد و با ريختن آب روي قطعه اي از سفال و مالش دادن مكرر آن بر روي سنگ، ماده ي گل مانندي درست كرد و روي تمام دست و پاي من و خواهرم ماليد. اين كار پدر ، مثل آبي بر آتش بود. بلافاصله سوزش و خارش تمام و تا حدود يك ساعت بعد، سرخي بدن نيز محو شد. تاول ها بي آنكه پس از اين بتركند، رو به بهبود گذاشتند.
پدر، آن طور كه مي گفت، اين تجربه را سال ها پيش از يك زن لر، در اليگودرز آموخته است. مادر كه ديگر خيالش راحت شده بود، از خوشحالي لبخندي زد و خطاب به پدر گفت: «خدا به اون زن لر، عمر بده كه اين كار رو به تو ياد داد. بعد هم بساط صبحانه ـ نان و پنير و شير تازه گاو ـ براي خوردن آماده شد.
اين جا روستاي نسبتاً بزرگي بود با خانه هاي خشت و گلي و مردمي كه شغل تمام شان، كشاورزي بود و آن روزها، از صبح براي دروچيني عازم زمين هاي اطراف ده شدند.»
پدر، داس بلند دروچيني را برداشت و با اين اطمينان كه حتماً در يكي از اراضي گندمكاري به دروچيني خواهد پرداخت، ما را در مسجد تنها گذاشت و رفت. مادر از اينكه روي حصير ايوان بنشينيم، واهمه داشت. خودش با خواهرم از ايوان پايين آمد و در فاصله اي نزديك، چادر شبي انداخت و رويش نشست. من براي بازي و آب بازي در جوي آب كنار مسجد از مادر دور شدم. از يك سرازيري گذشتم و به محوطه اي رسيدم. در اين محوطه ، قلعه بزرگي با ديوارهاي بلند ساخته شده بود و درهاي چوبي بزرگ و زيبايي داشت. ناخودآگاه ، از در گذشتم و وارد دالان بزرگ قلعه شدم. صداي ساز و آواز و قهقهه زنان و مرداني به گوش مي خورد. كنجكاو شدم و آهسته آهسته از دالان به پيش رفتم. از اين جا به بعد مي توانستم همه چيز را ببينم. ميز بزرگي بود و چهار مرد، مشغول نواختن ساز و طبل و چند زن و دختر و پسر در محوطه اي مشغول رقص وآوازخواني بودند. از تمام آنچه مي خواندند، تنها اين را به ياد دارم كه : «ايشالا مباركش باد، ايشالا مباركش باد!»
بي آنكه خيلي پيش بروم، كنار دالان در گوشه اي به تماشا ايستادم و چون نخستين باري بود كه صحنه اي اين چنيني مي ديدم، برايم لذت بخش بود. و گاهي همنوا با دختر و پسرها، خود را تكان مي دادم و به آهستگي تكرار مي كردم : «ايشالا مباركش باد، ايشالا مباركش باد!»
محو تماشاي اين صحنه هاي شاد و پرهيجان بودم و به مردي كه ظاهراً در گوشه ديگري از دالان ايستاده و شاهد حركت هاي من بود، توجه نكردم. حتي او را كه در يك قدمي ايستاده بود نديدم. ناگهان صدايي مرا به خود آورد: « پسر، اين جا چه مي كني؟»
ابتدا ترسيدم و قصد فرار داشتم، اما مرد لباس بلندي از شانه تا روي پا پوشيده بود و به سيگار قهوه اي رنگ و كلفت خود (سيگار برگ) پك مي زد، مهربانانه مرا خطاب قرار داد: «نه عزيزم نترس، وايستا، باهات كار ندارم، تماشا كن، كسي باهات كار نداره.»
ترسم ريخت و در همان نقطه ايستادم. مرد بلندقد شيكپوش نزديك شد. متوجه شدم او فقط يك دست دارد و دست چپ او از آرنج قطع شده است. روبه رويم ايستاد:«اسمت چيه؟»
ـ محمد.
ـ اسم پدرت: علي اكبر.
ـ او حالا كجاس؟
ـ رفته دروچيني، مادر و خواهرم، توي مسجدن.
ـ مسجد؟
ـ بله، ما ديشب رسيديم اين جا، توي مسجد خوابيديم.
ـ خوب بود؟
ـ نه، جونورها، تموم بدن من و خواهرم را نيش زدن. خيلي مي خاريد و درد كرد. پدرم گفت: غريب گز، شما را نيش زده. به بدنمان «سياله » ماليد، خوب شديم.
ـ سياله ديگه چيه؟
ـ كوزه شكسته. اونو روي سنگ كشيد و بعد به بدنمان ماليد خوب شديم.
ـ ها، هان فهميدم چي مي گي. پدرت چن تا بچه داره؟
ـ دوتا، من و خواهرم. خواهرم پيش مادرمه، تو مسجد.
ـ چن سالته؟
ـ هشت سال.
ـ مدرسه مي ري؟
ـ آره، امسال مي رم كلاس سوم.
ـ كجا مي ري مدرسه؟
ـ آرون. تا اين جا خيلي راهه. تا كاشون بيش از يه فرسخه.
ـ مي دونم آرون كجاس. حالا يه سؤال ازت دارم، راس مي گي؟
ـ آره، چرا دروغ بگم. دروغگو دشمن خداس.
ـ حاضري پسر من بشي؟
ـ نه، من پسر پدرمم، اونو خيلي دوست دارم. مادرم اگه يه دقيقه ازش دور بشم، دق مي كنه.
ـ چه بلبل زبان! اگه پدر و مادرت رضايت بدن چي؟
ـ نه، اونا رضايت نمي دن. اونا، منو به زور از خدا گرفتن.
ـ ببين پسر، اگه پسر من بشي، مي ياي تهرون. خونه ي خوب، ماشين، مدرسه و هر وقت بخواي مي توني بري پيش پدر و مادرت؟
ـ اونا راضي نمي شن. تازه اونا راضي بشن من قبول نمي كنم. پدر و مادرم رو دوست دارم. نمي تونم از اونا و خواهرم دور بشم.
ـ من يه سؤال مي كنم. تو، يه كتاب جواب مي دي، حالا بگو چرا پابرهنه اومدي؟ مگه كفش نداري؟
ـ كفش كه نه، گيوه دارم. پدرم اونو، تازه خريده. خيلي راحته. حالا پابرهنه اومدم كه پاهام سفت بشه.
ـ برم يه جفت كفش خوب، اندازه پاهات برات بيارم؟
ـ نه من گدا نيستم. پدرم كار مي كنه و خرج مارو مي ده. خودم هم از فردا مي رم خوشه جمع كني. روزي بيش از صد درم گندم در مي يارم؟
ـ صددرم چقدره؟
(تازه يادم آمد كه صد درم، معادل يك كيلو و نيمه و اين را در مدرسه ياد گرفته بودم)
ـ صد درم، يعني يك كيلو و نيم. چهار تا صددرم، مي شه، يه من يا شش كيلو.
ـ عجب پسر باهوشي هستي. اينارو كجا ياد گرفتي؟
ـ از مدرسه. همه چيز بلدم.
ـ اين جا مي موني تا من برم و برگردم؟
ـ آره.
مرد بلندقد يك دست رفت و دقيقه اي بعد، با زني ميان بالا بازگشت و خطاب به او گفت: «اين پسر رو مي گم. نيگا كن چه چشم و ابرويي داره و شايد خدا اونو برا ما رسونده. اگه خودش و پدر و مادرش قبول كنن.»
زن، نگاهي انداخت و پنداري از يادآوري موضوعي ناراحت شده باشد. چشمانش را پر از اشك ديدم. او جلو آمد، دستي بر سرم كشيد: «خدايا چه موهاي قشنگي، سياه سياه!»
زن، مهربانانه دست بر روي شانه ام گذاشت و بعد با سر آستين پيراهن بلند گلدار، اشك چشمانش را پاك كرد: «پسرم، به خدا خوشبخت مي شي، اگه حرف «خان» رو قبول كني. تو مي شي مثل فرزند خودمون. هرچي بخواي بهت مي ديم. مي ري مدرسه، دبيرستان، دانشگاه، دكتر مي شي، مهندس مي شي، قبول كن ديگه.»
لبخندي زدم و چشم در چشمان زن شيكپوش و زيبا دوختم و پس از لحظه اي كوتاه: «نه خانوم. من پدر و مادر و خواهرمو با يه دنيا عوض نمي كنم. من اونارو خيلي دوس دارم.»
ـ چقدر دوس داري؟
ـ اندازه ي خدا دوسشون دارم.
ـ چيزي خورده اي، سيري، گشنته؟
ـ آره ، نون و پنير خورده ام، سيرم. هنوز ظهر نشده كه گشنه بشم.
ـ ميوه مي خوري برات بيارم؟
ـ نه «آقا» گفتم من گدا نيستم. اومدم اين جا ، اين سروصداها رو شنيدم، ايستادم.
ـ چه عيبي داره. حالا بيا توي خونه.
همراه زن و شوهر وارد قلعه شدم. خدايا، چه خانه اي ؟ اصلاً يك قصر باشكوه بود. دخترها و پسرها بي توجه به حضور ما، همچنان مشغول پايكوبي و آواز خواني بودند و چهار نوازنده روي ميز، مي زدند و ادا در مي آوردند.
زن در حالي كه دستم را گرفته بود و مرا با خود مي برد، پرسيد:
ـ مي خواي بريم دنبال مادر و خواهرت؟
ـ نه، مادرم از اين جور چيزا خوشش نمي ياد. او نماز خونه و ... .
زن نگذاشت حرفم تمام شود:« باشه، ما مي ريم پيش مادرت و رضايت تو رو مي گيريم.»
لبخندي زدم:«رضايت؟ او اصلاً رضايت نمي ده.»
زن، دست مرا رها و سر را بلند كرد و به نقطه اي از درخت سرو كنار جوي آب چشم دوخت و زيرلب نجوا كرد: « چرا تورو ؟ نمي دونم، شايد قسمت ما پيش خدا همين بوده.»
حس كنجكاويم زياد شد، اما مي ترسيدم پرسش ديگري بكنم. لب گشودم، اما زود، حرفم را قورت دادم. مرد، كه از ما دور شده بود، رسيد. يك جفت كفش مشكي رنگ براق، آورد: «پات كن ببين اندازته؟ »
ـ نه، نمي خوام. خودم گيوه دارم، خيلي راحته. هنوز كفش به پا نكرده ام. هميشه گيوه مي پوشم.
ـ حالا پات كن ببين چه جوره؟
كفش را به پا كردم، كمي گشاد بود. مرد متوجه شد و گفت:« مي دم درست كنن كه اندازه ي پاهات بشه.»
سكوت كردم. زن و شوهر تصميم خود را گرفته بودند بعد مرد گفت: « نمي شه به مادر بگي بياد اين جا؟»
ـ نمي دونم، شايد نياد، شايد هم بياد.
زن كه خوشحال به نظر مي رسيد گفت: « عيبي نداره. ما مي ريم پيش مادرتون. مادر كجاس؟»
ـ توي مسجده. همين نزديكي.
ـ مي دونم، اين جا بيش از يه مسجد نداره. اونو مرحوم پدر «خان» ساخته.
(زن، پيش از حركت، نگاهي به خان انداخت: «تورو خدا نيگا كن، عين ايرجه.»
راه افتادم و زن و شوهر، عقب من. آنهايي كه در قلعه بودند و متوجه خروج خان و همسرش از باغ شدند، دست از رقص و آواز برداشتند. تصور مي كردند اتفاقي افتاده است.چند نفرشان دنبال خان راه افتادند كه او، آنها را از آمدن بازداشت: «برين دنبال كارتون. با ما نيايين!» و آنان بازگشتند. چند دقيقه بعد، روبه روي مسجد بوديم. مادر، روي زمين نشسته بود و به خواهرم غذا مي داد. اصلاً متوجه ورود من و اين دو نفر نشد. همسرخان جلوي مادر ايستاد: «خانم، سلام.»
مادر كه يكه خورده بود، تصور كرد من گناهي كرده ام و اين دو، براي شكايت نزد مادر آمده اند. با سرعت از جا بلند شدو جواب داد: «سلام خانم. ببخشين پسرم كار بدي كرده؟»
زن خان لبخندي زد: «نه، خدا نكنه. پسر ماشالا خوبي دارين، يه دسته گل. ما اومديم از شما و شوهرتون تقاضايي بكنيم.»
مادر لباسش را كه خاك آلود شده بود، تكان داد: «اختيار دارين خانم. ما كجا و شما كجا كه از ما خواهش بكنين؟»
زن، دو دست خود، بر شانه هاي مادر گذاشت، لبخندي زد: «اومديم اگه اجازه بدين، ما محمد عزيز را به فرزندي قبول كنيم. هرچي بخواد و شما بخواين مي ديم. اين رو هم بدونين كه بچه تون سعادتمند مي شه.»
ـ مادر چهره درهم كشيد: «مگه الان چشه؟ مگه الان بدبخته؟ ما اونو بيش از جونمون دوس داريم. ده تا بچه هاي ما پيش از محمد، همه مردن. با نذر و نياز، اونو از خدا گرفتيم. خيلي هم خوشبخته. مدرسه مي ره. كلاس سومه. درسش اينقدر خوبه كه مبصر كلاسشونه. هرچي دلتون مي خواد ازش بپرسين. مي تونه بخونه و بنويسه. ما با خون جگر اين بچه را بزرگ كرده ايم، حالا بديم كه چي بشه. روزي رسون خداس. اوني كه روزي تموم آدماي دنيارو مي ده، روزي دوتا بچه هاي منم مي ده.»
زن خان دست بردار نبود: «من منكر اين حرف هاي شما نيستم. مگه نمي گين يه دختر هم دارين؟ خب، محمد را به ما بده. به خدا قسم ثواب داره.»
ـ مگه چي شده؟ شما مگه بچه ندارين؟
ـ داستانش طولانيه. من و خان بعد از پانزده سال، صاحب يه پسر شديم، شش سالش كرديم. توي يكي از خيابوناي تهرون، دستش توي دستم بود، يه آدم خدانشناس با ماشينش زد به ما، سر «ايرج» قشنگ من به كف اسفالت خيابون خورد. اورو به بيمارستون رسونديم، اما خونريزي مغزي پيدا كرده بود و جان داد.
ـ بعد از اون چي؟ ديگه بچه دار نشدين؟
ـ نه، ديگه قسمت نبود بچه دار بشيم. ايرج رو، هم بعد از پانزده سال از خدا گرفته بوديم. حالا شمارو به خدا محمد رو به ما بسپار.
ـ اين همه بچه، توي اين آباديه. چرا اونارو به فرزندي قبول نمي كنين. حتماً يكي شون حاضر مي شه.
ـ مي دونم، اما يه چيزي مي خوام براتون بگم و اون اينه كه محمد شما، مث يه سيبه كه با ايرج ما، دو نصف كرده باشي. ضمناً هوش و استعداد از «وجنات» محمد پيداس. خان مي گه، وقتي بزرگ بشه، اگه اونو، تحت نظر بگيرن و بهش توجه كنن، نابغه مي شه. حالا متوجه شدين چرا ما محمد رو انتخاب كرديم؟
ـ بله، ولي من هم بعد از ده تا بچه اي كه از خدا گرفتم و همشون مردن، محمد را با نذر و نياز از خدا گرفتم. او «دخيل» حضرت محمدهلال بن علي، در آرونه.
ـ هلال بن علي كيه؟
ـ يه امامزاده واجب التعظيم كه تموم مردم به او اعتقاد دارن.
خان كه تا اين لحظه ساكت و آرام ايستاده بود، خطاب به مادرم گفت: «شما يه دختر دارين. ضمناً هر موقع خواستين محمد را ببينين، خرج سفرتون رو مي ديم بيايين اونو ببينين و حتي چن روز با خودتون ببرين و برگردونين.»
خان قدم زنان تا فاصله اي رفت و بازگشت. چند دقيقه هيچكدم از ما صحبت نمي كرد و همسر خان، نگاه از من بر نمي داشت و گاهي زير لب با خود نجوا مي كرد. او سپس به سمت خان رفت و چيزي به او گفت كه نفهميدم. خان آمد و روبه رويم ايستاد: «محمدجون، تو چي مي گي؟ اگه پدر و مادرت حاضر شدن، پيش ما مي موني؟»
ـ نه، پدر و مادرمو، دوس دارم. از پهلوشون هيچ جا نمي رم. مي رم مدرسه، بچه هاي كلاسمو دوس دارم.
ـ باشه، هرجوري تو بخوايي. بيا امروز بريم شهر، يه دست كت و شلوار قشنگ برات بخرم. اين كه عيبي نداره؟
ـ من بدون پدر و مادرم، هيچ جا نمي رم. قراره امسال، مادرم برام لباس نو بخره، با يه جفت كفش.
خان در اين لحظه، اخم هايش را در هم كشيد. دست زنش را گرفت و گفت: «اينا لياقت ندارن خوشبخت بشن، بيا بريم. باباش كه بياد باهاش حرف مي زنيم. شايد او سر عقل بياد!»
ظهر آن روز، پدر از كار دروچيني بازگشت. خوشه هاي گندم را از ساقه هاي خشك جدا كرد و مشغول كوبيدن آن شد. مادر، ماجراي آمدن خان و همسرش را براي پدر تعريف كرد و او گفت: «شايد خان آدم بدي نباشه، ولي تو و محمد جواب خوبي به او دادين.»
بعد از ظهر آن روز، تمام فكر و ذكرم به حرف هاي خان و زنش بود. نمي فهميدم آنها از جان من چه مي خواهند. گاهي ترس برم مي داشت و پيش خود مي گفتم، نكند خان، مرا به زور از پدر و مادرم بگيرد. يك بار، آنقدر ترسيدم كه به مادر گفتم: «بيايين از اين آبادي بريم، مي ترسم منو بدزدن!» مادر، مرا دلداري داد: «نه مادر، اونا اين كارو نمي كنن. بذار به بابا بگم، اگه گفت از اين جا مي ريم.»
مادر به سراغ بابا رفت: «تو چي مي گي؟ محمد مي گه بيايين از اين آبادي بريم.» پدر كه پنداري وحشت كرده است، به مادر گفت: «امشبو مي مونيم و فردا صب مي ريم.»
شب كه شد، ديگر روي حصير مسجد نخوابيديم. زيرانداز را پايين ايوان، روي زمين انداختيم و هر چهارنفر همان جا خوابيديم و از شر نيش «غريب گز» راحت شديم.
فردا صبح كه براي رفتن آماده مي شديم، خان و زنش را روبه روي خود ديديم . اين با بر خلاف ديروز، واقعاً ترسيدم. خان متوجه ترس من شد. نزديك آمد و دستي به سرم كشيد و بعد گفت: «چن وقته حموم نرفتي؟ سرت كثيف شده.» جوابش را ندادم. او هم ديگر سؤال خود را تكرار نكرد.
مردي كه همراهشان بود، چند قطعه نان، مقدار زيادي پنير، يك سبوي ماست و دو بسته نان شيرين به مادر داد. پدر به عنوان تشكر خطاب به خان و زنش گفت: «من و زنم و محمد، هميشه براتون دعا مي كنيم.»
خان گفت: چه دعايي؟
ـ دعا مي كنيم كه خدا به شما و خانوم، يه پسر كاكل زري نصيب تون كنه.
ـ ديگه از ما گذشته، خانوم چهل و هفت سالشه. منم نزديك شصت سال دارم.
در اين جا، مادر كه مشغول جمع آوري بروبساط بود، گفت: «خدارو، چه ديدي، مگه يكي از پيغمبرها، نمي دونم در سن سيصديا نهصد سالگي صاحب پسر نشد؟»
همسر خان زهرخندي زد: «اون پيغمبر خدا بود، خان كه پيغمبر نيس.»
مادر جواب داد: «آدم با كاراي خوبش مي تونه، اون قدر به خدا نزديك بشه كه هر آرزويي داشته باشه، برآورده بشه.»
ـ اينارو، از كجا ياد گرفتي؟
ـ ديگه سن و سالي ازم گذشته. پاي منبر صد تا «آقا» رفته ام. اونا، اين حرفارو، از قرآن برامون گفتن.
خان كه همچنان مشغول قدم زنان بود، گام هايش را تند كرد، روبه روي پدر ايستاد، يقه او را گرفت و با لحني تند و محكم، در حالي كه او را تكان مي داد ، گفت: «حالا چي مي گي؟ ببين هرچه پول بخوايي بهت مي دم كه ديگه مجبور نباشي از اين آبادي به اون آبادي بري و گدايي كني. يه عمر مي توني راحت با پولا زندگي كني . حالا بگو ببينم حاضري محمد رو به ما بدي؟
پدر كه آشكارا ترسيده بود و لب هايش تكان مي خورد، آهسته و آرام گفت: «خان! من اين بچه رو ، با نذر و نياز از خدا گرفتم. تموم دلخوشي من، اين دو تا بچه اس.» خان كه گونه هايش از خشم قرمز شده بود و همچنان يقه ي پدر را چسبيده بود، با صداي بلند گفت: «اگه بخوام به زور، اين توله تون رو، از شما بگيرم، چه مي كنين؟»
پدر ، سكوت كرد. پنداري جرأت جواب دادن ندارد. بار ديگر، خان با صداي بلندتر پرسيد:
ـ چي مي گي؟ به زبون خوش، محمد رو مي دي و پولتو مي گيري و گورتو گم مي كني، مي ري يا بگم...
پدر، نگذاشت حرف هاي خان به پايان برسد. نشست و به پاهاي خان افتاد ، او يكي از پاهاي خان را چسبيده بود و با التماس مي گفت:
ـ نه ، شما اين كارو نمي كنين. از خدا مي ترسين. آيا خدارو خوش مي ياد؟
خان با لگد محكمي پدر را پرت كرد و فريادگونه گفت:
ـ آره خدا رو خوش مي ياد. تو، يه آدم كون لخت، دو تا بچه داشته باشي مث دسته گل، اما من، خان با بيست و يك پارچه آبادي بي بچه باشم. آره، خدا راضي مي شه.
پدر كه بر اثر لگد خان چند متر از او دور شده بود، بار ديگر كشان كشان، خود را به پاهاي خان رساند و گريه كنان التماس كرد:«خان! تو رو به حضرت عباس، بذار بريم. مگه چه گناهي كرده ايم كه اين جا اومديم؟»
خان كه پنداري هوش از سرش رفته بود: اين بار چنان با لگد بر سر پدر كوبيد كه روي زمين پهن شد. گريه ام گرفت. به سوي خان رفتم و دستانم را باز كردم: «آقا، تورو خدا نزنين. بابام گناه داره. او پاهاش درد مي كنه. نيگا كنين، پاهاش ورم داره. هرروز، زالو مينشونه كه بهتر بشه.»
خان، گردن مرا گرفت و به گوشه اي پرت كرد. با اينكه درد داشتم، برخاستم و به سويش دويدم. با عصايي كه در دست داشت، محكم بر بازوي دست راستم كوبيد. درد را تا مغز استخوانم احساس كردم، اما دست بردار نبودم و خود را به او قصد حمله به پدر را داشت رساندم: «آقا، تو رو به حضرت عباس نزن!»
خان كه كاملاً به خشم آمده بود، فرياد زد: «اين حضرت عباس كيه، كه هي قسم مي خورين؟ بزنه توي كمرتون!» او عصايش را به سويم پرت كرد. عصا بر شانه ام خورد و درد گرفت. همسر خان كه تا اين لحظه ساكت و آرام ايستاده بود به گفت آمد: «ولشون كن. اين گدا گشنه ها لياقت ندارن. بايد تا آخر عمر بدبخت باشن و گشنگي ببرن، بيا بريم، خان!»
خان، همانند كسي كه حرف همسرش را نشنيده باشد، عصباني تر از پيش، مرد چاق و كوتاه قدي را كه نزديكش ايستاده بود. خطاب قرار داد: «آقا مراد! اين پدرسوخته رو، بيارش قلعه. اون جا حسابشو كف دسش بذارم، تا ديگه روحرف خان حرف نزنه!»
خان و همسرش راه افتادند، اما جمعيتي كه شاهد ماجرا بودند از ترس خان، دنبالش راه نيفتادند. مرد كوتاه قد، دست پدر را محكم چسبيد و با زور به طرف قلعه برد. من دنبالشان دويدم. مادر، گريه كنان خواهرم را در آغوش داشت و به زنان كه اطرافش بودند، نگاه مي كرد. زن ها گويي لال شده اند و ساكت و آرام ايستاده بودند.
چند دقيقه بعد، من و پدر در قلعه بوديم. مرد شكم گنده اي كه لباس نظامي بر تن داشت و در انتهاي دالان قلعه ايستاده بود، به محض ديدن خان، پا بر زمين كوبيد و خبردار، دست راستش را به گوشه ي كلاه چسباند. من شبيه اين حركت را در آران ديده بودم، پاسگاه ژاندارمري نزديك خانه مان بود. صبح هر روز كه رئيس پاسگاه مي آمد، ژاندارمي كه جلو در پاسگاه ايستاده بود، پاهايش را جفت و دست راستش را به كلاه نزديك مي كرد.
خان با ديدن مرد نظامي لبخندي زد:
ـ چطوري جناب سرگرد؟ اين جا چه عجب؟
ـ اختيار دارين خان. اين جا، خونه ي اميد ماس. اين جا نياييم ، كجا بريم؟
ـ جناب سرهنگ چطورن؟
ـ سلام رسوندم. ايشون مرا خدمت جنابعالي فرستادن. ده دقيقه يي مي شه كه منتظر تشريف فرمايي خان هستم.
ـ آره، امروز گرفتار زن و شوهري شديم كه بايد ادب بشن.
ـ بله ، اين پدر سوخته ها، قدر خان رو نمي دونن. لابد دله دزدي كرده ان؟
ـ بدتر از دله دزدي. رو حرف خان، حرف مي زنن و پرروگري در مي يارن.
ـ عجب، اين مرد رو مي فرمايين؟ حتماً بايد ادب بشه كه ديگه ـ معذرت مي خوام ـ گه زيادي نخوره.
ـ خب نگفتي جناب سرهنگ، پيغومي چيزي دارن يانه؟
سرگرد ، لبخندي زد، دست بر كلاه نزديك كرد و چاپلوسانه گفت:
ـ خود حضرتعالي كه اطلاع دارين...
خان نگذاشت حرف سرگرد تمام شود، قهقهه اي زد :
ـ بله، بله. او مرتيكه رو مي شناسم. از يكي دو روز پيش مي دونستم، سهمشو كنار گذاشتم. يكي دو تا كه نيستن . فرماندار، بخشدار، رئيس نظميه و بقيه. حق دارن، مگه چقدر حقوق مي گيرن. اون قدر نيس كه برا ماتيك لب خانوماشون كافي باشه. خان به مردي كت و شلواري كه گويي پيشكارش بود اشاره كرد و گفت:
ـ سليم خان. برو از خانوم اون بسته رو بگير و بيا.
سليم تعظيمي كرد و با سرعت به اندروني رفت و لحظه اي بعد بازگشت و بسته اي را به خان داد. خان، بسته را پرت كرد و سرگرد، آن را در هوا قاپيد و قهقهه زد !
ـ دست خان درد نكنه. خدا عمرتون رو زياد كنه. خدا به حاجي خانوم عمر بده.
سرگرد، عقب عقب رفت و در گوشه اي ايستاد. خان به او نگاه كرد و گفت:
ـ بمونين كه ظهر ناهارو اين جا بخورين و برين.
سرگرد، اين بار به جاي احترام نظامي، تعظيم كرد و گفت: «بله قربان، هرچه بفرمايين!»
خان كه از گفت و گو با سرگرد فارغ شده بود، مراد،مردي كه پدر را با زور به قلعه آورده بود، فراخواند و آهسته بيخ گوش او چيزي گفت. مراد، تعظيمي كرد و با سرعت به انتهاي قلعه رفت و چند دقيقه بعد بازگشت. او با خود، يك وسيله ي چوبي را آورد. تخته اي كه دو سر آن را چوبي به طور عمودي نصب شده بود و در انتهاي هريك از آنها، حلقه اي ديده مي شد.
خان فرياد زد: مراد، چوب و فلك را برپا كن!»
مراد با سرعت تخته را روي زمين گذاشت. سپس دست پدر را گرفت و كشان كشان به سوي تخته برد. نزديك بود زهره ترك شوم. با پشت پايي كه به پدر زد، او را روي تخته خواباند. دو نفر ديگر آمدند و دو پاي پدر را در حلقه جادادند و آنها را محكم با طناب بستند. پنداري لال شده ام، فقط نگاه مي كردم. ناي گريه كردن هم نداشتم. بدنم آشكارا مي لرزيد. پدر همان گونه كه روي تخت خوابيده بود به من نگاه كرد و فرياد زد: «محمد ، تو برو پهلوي مادرت. اين جا نمون.» اما من دلم نمي آمد كه بروم، طاقت ديدن اين صحنه را هم نداشتم. عقب عقب رفتم و باز برگشتم.
مراد با شلاق كه در دست داشت، محكم بر كف پاي پدر كوبيد. صدايي از پدر برنخاست، دومين ، سومين ... و دهمين شلاق. پدر همچنان ساكت و آرام خوابيده بود. شايد نمي خواست من فريادش را بشنوم. شايد وانمود مي كرد كه ضربه ي شلاق ها درد ندارد. اما من همچنان ايستاده بودم. پدر را اين بار ـ به اشاره ي خان ـ به پشت خواباندند و خان فرياد زد: «پدر سوخته، جون سگ داره. بزنين تا دادش بلند بشه!»
مراد با شدت هرچه تمامتر شلاق را بر پشت پدر فرود آورد. اين بار، ناله هاي پدر را شنيدم كه گفت: «شمارو به حضرت عباس نزنين، شمارو به سيدالشهدا نزنين، نزنين، مردم.» اما گوش مراد، گويي اين التماس ها را نمي شنود و همچنان با شلاق ضربه هايي بر پشت و پاهاي پدر وارد مي كرد.
خان كه پنداري خسته شده ، اشاره كرد و پاهاي پدر را از چوب و فلك باز كردند . او خطاب به پدر گفت: «حالا مزه ي گوش ندادن به حرف خان را چشيدي؟ مي خواي بگم، اين توله سگ رو ، فلك كنن؟»
پدر التماس كنان گفت: «نه توروخدا به او كاري نداشته باشين، بازم منو فلك كنين و بزنين»
خان به من نزديك شد، گردنم را گرفت و با لگد محكمي كه بر پشتم وارد كرد، تلوتلوخوران در آغوش پدر قرار گرفتم. او مرا بغل كرد ، صورتم را بوسيد و به خود چسباند.
سرگرد كه همچنان به تماشا ايستاده بود، به خان نزديك شد، دست او را گرفت و هردو قدم زنان به نزديك استخر رفتند. آن دو، مشغول گفت و گو بودند، اما نمي دانستيم چه مي گويند. هرچند سرگرد، هيچ واكنشي در برابر كارهاي خان نشان نداد، اما من حضور او را نوعي دلگرمي مي دانستم و فكر مي كردم او سرانجام، مارا از اين وضع نجات خواهد داد. پدر از درد به خود مي پيچيد. هردو پايش بر اثر ضربه هاي شلاق ورم كرده بودند، با اين وجود، مرا دلداري مي داد: «چيزي نيس. ديگه از اين جا مي ريم و راحت مي شيم. خدا كريمه، نمي ذاره بيش از اين اذيت بشيم.»
گفت و گوي خان و سرگرد، بيش از حد به طول انجاميد. پدر روي زمين نشسته بود و مرا در آغوش داشت. هر دو منتظر بوديم تا خان برگردد و تكليف مارا روشن كند. سرانجام هردو بازگشتند.خان بالاي سر من و پدر آمد: «اگه اون چه امروز اين جا اتفاق افتاد به كسي بگين، تو و زن و بچه هاتو، سربه نيست مي كنم. فهميدي؟»
پدر سر تكان داد، اما خان بارديگر گفت: «گفتم فهميدي؟ اگه كسي از ماجراي امروز چيزي بدونه، هرچهارتاتونو مي كشم. حالا چي مي گي؟»
پدر بازهم سري تكان داد و گفت: «بله فهميدم!»
سرگرد آمد، دست پدر را گرفت و از جا بلند كرد: «پاشو، پاشو بريم، باهات كار دارم.»
پدر كه در عين احساس شديد درد، از اينكه از چنگال خان رهايي يافته ، خوشحال به نظر مي رسيد، به سختي از جا برخاست . گيوه هاي او را كه به گوشه اي پرت شده بود، آوردم و گفتم: «گيوه ها رو پا كنين.» اما پاي پدر آن چنان ورم كرده بود كه نمي توانست گيوه ها را به پا كند، گفت: «نه نمي خواد، همين جوري مي يام.» گيوه ها رو در دست گرفتم و پدر با پاي برهنه، لنگان لنگان در حالي كه دست به ديوار گرفته بود، خود را به مسجد رساند. در تمام اين مدت، سرگرد همراه ما بود و گاهي دست پدر را مي گرفت و در راه رفتن به او كمك مي كرد.
وقتي به مسجد رسيديم، چند نفري كه شاهد شلاق خوردن پدر بودند آن جا ايستادند و نجواكنان با هم حرف مي زدند. فقط گفته ي يكي از آنها را شنيدم كه گفت: «جواب خدارو چطور خواهن داد؟ مگه اين بيچاره چه كرده بود. چون نمي خواد بچه اش را بده بايد اين جوري بلا سرش بيارن؟»
سرگرد، از جمعيت حاضر خواست پراكنده شوند. او روي ديواره ي ايوان مسجد نشست و خطاب به پدر...
ادامه دارد ...
وبلاگ شخصی محمد دهقانی آرانی