سرود درد 14...
تحریریة شهرستانهای روزنامه کیهان، تنها سرویسی بود که میشد انواع امور نویسندگی و روزنامهنگاری اعم از خبر، گزارش، مصاحبه، طنز و... را در آن یافت. تمام شهرها، بخشها و روستاهای دور و نزدیک، مطالب خود را برای چاپ به تحریریه شهرستانها میفرستادند.
دبیری تحریریة شهرستانها در بدو تأسیس در اواسط دهة 30 به عهدة مرد با ذوقی بنام «ژولیده» بود که بعدها نام فامیلی خود را به «آذرپاد» تغییر داد. او مرد آرامی بود و با تمام اعضای تحریریه، رابطه بسیار خوبی داشت. ژولیده در اوایل دهة 50 برای ادامة تحصیلات خود به آمریکا رفت و آنطور که گفته میشد، هزینه تحصیل او را شخص دکتر مصطفی مصباحزاده صاحب مؤسسه کیهان تأمین میکرد.
با رفتن ژولیده به آمریکا، دبیری سرویس به عهدة محمدتقی اسماعیلی واگذار شد. او که از طنزنویسان سرشناس به شمار میآمد، در روزنامهنگاری هم اطلاعات نسبتاً کافی داشت. مشهورترین کاری که از اسماعیلی در تلویزیون به نمایش گذاشته شد، «خانه قمرخانم» بود که در عصر خود، بینندگان فراوانی داشت. هنرپیشه اصلی سریال خانه قمرخانم، «محسن هرندی» بود که با لهجة اصفهانی خود، به نمایشنامه شور و حال میداد.
از دیگر ویژگیهای محمدتقی اسماعیلی، شیکپوشی او بود. این شیکپوشی گاهی آنقدر راه افراط در پیش میگرفت که باعث خنده و دستانداختن او توسط اعضای تحریریه کیهان میشد. امّا اسماعیلی کسی نبود که در این زمینه، میدان را خالی کند و دست از شیکپوشی بردارد.
زمانی که در سال 1351 برای دومین بار به کیهان رفتم و در تحریریه شهرستانها مشغول کار شدم، نویسندگان و روزنامهنگاران برجستهای در این سرویس کار میکردند. مجتبی راجی نویسنده و گزارش نویس کمنظیر، جواد طالعی شاعر و نویسنده، نصرتالله نوحیان معروف به «نوح» شاعر و طنزپرداز سرشناس و سرایندة قصیده معروف «گرگ مجروح» خانم آراکس آوانسیان، منشی قبلی دکتر مصباحزاده که سمت معاونت تحریریه شهرستانها را داشت و همه اعضا از او بطور خاص احترام میگرفتند. آوانسیان، گزارشگر خوبی هم بود و در سفرهایی که گهگاه به شهرستانها میکرد، گزارشهای جالبی با خود میآورد.
علی خیرخواهان، عضو دیگر تحریریه شهرستان، پیشکار دارایی منطقه غرب تهران بود و بعد از ظهرها به تحریریه میآمد و مسئولیت بهترین صفحه تحریریه، یعنی «چهارگوشه» را داشت. مطالب این صفحه را معمولاً فریدون صدیقی که بتازگی از سنندج آمده و در تحریریه شهرستان مشغول کار شده بود، تهیه و تنظیم میکرد. فریدون در سالهای نخست ورود خود به کیهان، علاقه زیادی به سفر و تهیه گزارش از شهرهای دور و نزدیک داشت و گزارشهای خوب و خواندنی او همه هفته در صفحه چهارگوشه به چاپ میرسید. صفحه چهارگوشه در تمام کشور به استثنای تهران منتشر میشد، در حالی که هرچند استان مجاور هم، دارای یک صفحه محلی مخصوص خود بودند. مثلاً آذربایجان شرقی و غربی و اردبیل دارای یک صفحه، گیلان و مازندران و گلستان، یک صفحه، منطقه مرکزی شامل قم، اراک، قزوین، زنجان، کاشان و نطنز یک صفحه، خوزستان و خراسان هریک دارای یک صفحه، کرمان و یزد، یک صفحه، کرمانشاه، کردستان، همدان، لرستان و ایلام یک صفحه داشتند. دبیری هر صفحه به عهدة یکی از اعضای تحریریه شهرستانها بود و هر صفحه یک دستیار هم داشت که معمولاً تازهکار بود و زیرنظر دبیر صفحه کار میکرد. من در بدو ورود خود به تحریریه شهرستانها، دبیری دو صفحه خوزستان و خراسان را عهدهدار بودم. سرپرست کیهان در استان خوزستان را حسینعلی کاوه و استان خراسان را محمدتقی امینی به عهده داشتند و هر سرپرست وظیفه داشت، افزون بر اخبار و گزارشهای مرکز استان، اخبار شهرستانهای تابعه را نیز به تحریریه ارسال دارد، همچنان که مسئولیت مالی تمام استان با سرپرست بود.
دراین جا بد نیست از همکاران خود در تحریریه شهرستانها نام ببرم:
دبیر تحریریه: محمد تقی اسماعیلی، معاون تحریریه: خانم آوانسیان، علی خیرخواهان، مجتبی راجی، جواد طالعی، یوسف صدیقی، منصور سعدی، مسعود شهامیپور، خانم گلزاری، خانم نبویه، نصرتالله نوحیان (نوح) علی خدایی، محمد صالح نیکبخت، هوشنگ اسدی (برای مدتی کوتاه) و ابراهیم رستمیان.
از این جمع، اسماعیلی در نخستین سال پیروزی انقلاب به آلمان رفت و در آن جا سکونت گزید و پس از آن، هیچ خبری از او نیست. نصرتالله نوحیان به آمریکا رفت و کارهای فرهنگی و شعر و شاعری خود را در آن کشور، پیگرفت. جواد طالعی به آلمان رفت و هماکنون با چند رسانة آلمانی همکاری دارد، امّا رویهم رفته، کاری از پیش نبرد و گزارشها حاکی از زندگی نهچندان مطلوب او در آلمان است. علی خدایی که بعدها مشخص شد عضو حزب توده است از کشور گریخت و هماکنون ساکن آلمان است. هوشنگ اسدی که از اعضای حزب توده بود، متهم به همکاری با ساواک هم شد، به طوری که حزب توده، او را «نفوذی حزب» در ساواک میدانست و ساواک هم، هوشنگ را نفوذی خود در حزب توده معرفی میکرد و سرانجام هوشنگ اسدی معروف به «تودهای ساواکی» شد. او مدتی، مجله فیلم را راهاندازی کرد و سرانجام به اتفاق همسرش نوشابه امیری به فرانسه رفت و برخلاف زمانی که در ایران بود و در مجله فیلم، کارهایش را با «بسمالله» آغاز میکرد و به هر مناسبتی اعم از مذهبی و ملی به قلمفرسایی میپرداخت، اکنون در غربت به «لافزنی» مشغول است و همانند بقیه همپالکیهایش، نان را به نرخ روز میخورد!
از جمع اعضای تحریریه شهرستانها، یوسف صدیقی و علی خیرخواهان به رحمت ایزدی پیوستند. فریدون صدیقی، منصور سعدی و مسعود شهامیپور در نشریات مختلف به کار خود –بیسروصدا- ادامه دادند. محمد صالح نیکبخت، روزنامهنگاری را رها کرد و به وکالت پرداخت و اکنون در زمرة وکلای سرشناس کشور به شمار میآید. ابراهیم رستمیان، ابتدا در وزارت دفاع کار کرد. سپس به سازمان تأمین اجتماعی پیوست و هماکنون از معاونان فرهنگی این سازمان به شمار میآید.
کار در تحریریه شهرستانها چندان آسان نبود و گاهی اتفاقاتی میافتاد که احتمال داشت سرنوشتها را تغییر دهد. دهة 50، اوج اختناق و سانسور در کشور بود. خسرو گلسرخی به اتهام توطئه برای ربودن ولیعهد و ترور خاندان سلطنت در دادگاه به اعدام محکوم و تیرباران شد. بدین سبب و پس از اعدام گلسرخی، نوشتن واژه «گل سرخ» در مطبوعات ممنوع شد. گلسرخی روزنامهنگار و شاعری بود که سالها در روزنامه کیهان قلم زد.
در این سالها، ذکر واژهها و ترکیبات دیگری چون امپریالیسم، کاپیتالیسم، صهیونیسم، سازمان آزادیبخش فلسطین و نام یاسرعرفات و دیگر سران فلسطینی در مطبوعات کشور ممنوع بود. برخی از روزنامهنگارانی که به صورت کنایه و استعاره، چنین واژههایی را در نوشتههای خود به کار میبردند، دستگیر و زندانی شدند.
دبیری تحریریة شهرستانها در بدو تأسیس در اواسط دهة 30 به عهدة مرد با ذوقی بنام «ژولیده» بود که بعدها نام فامیلی خود را به «آذرپاد» تغییر داد. او مرد آرامی بود و با تمام اعضای تحریریه، رابطه بسیار خوبی داشت. ژولیده در اوایل دهة 50 برای ادامة تحصیلات خود به آمریکا رفت و آنطور که گفته میشد، هزینه تحصیل او را شخص دکتر مصطفی مصباحزاده صاحب مؤسسه کیهان تأمین میکرد.
با رفتن ژولیده به آمریکا، دبیری سرویس به عهدة محمدتقی اسماعیلی واگذار شد. او که از طنزنویسان سرشناس به شمار میآمد، در روزنامهنگاری هم اطلاعات نسبتاً کافی داشت. مشهورترین کاری که از اسماعیلی در تلویزیون به نمایش گذاشته شد، «خانه قمرخانم» بود که در عصر خود، بینندگان فراوانی داشت. هنرپیشه اصلی سریال خانه قمرخانم، «محسن هرندی» بود که با لهجة اصفهانی خود، به نمایشنامه شور و حال میداد.
از دیگر ویژگیهای محمدتقی اسماعیلی، شیکپوشی او بود. این شیکپوشی گاهی آنقدر راه افراط در پیش میگرفت که باعث خنده و دستانداختن او توسط اعضای تحریریه کیهان میشد. امّا اسماعیلی کسی نبود که در این زمینه، میدان را خالی کند و دست از شیکپوشی بردارد.
زمانی که در سال 1351 برای دومین بار به کیهان رفتم و در تحریریه شهرستانها مشغول کار شدم، نویسندگان و روزنامهنگاران برجستهای در این سرویس کار میکردند. مجتبی راجی نویسنده و گزارش نویس کمنظیر، جواد طالعی شاعر و نویسنده، نصرتالله نوحیان معروف به «نوح» شاعر و طنزپرداز سرشناس و سرایندة قصیده معروف «گرگ مجروح» خانم آراکس آوانسیان، منشی قبلی دکتر مصباحزاده که سمت معاونت تحریریه شهرستانها را داشت و همه اعضا از او بطور خاص احترام میگرفتند. آوانسیان، گزارشگر خوبی هم بود و در سفرهایی که گهگاه به شهرستانها میکرد، گزارشهای جالبی با خود میآورد.
علی خیرخواهان، عضو دیگر تحریریه شهرستان، پیشکار دارایی منطقه غرب تهران بود و بعد از ظهرها به تحریریه میآمد و مسئولیت بهترین صفحه تحریریه، یعنی «چهارگوشه» را داشت. مطالب این صفحه را معمولاً فریدون صدیقی که بتازگی از سنندج آمده و در تحریریه شهرستان مشغول کار شده بود، تهیه و تنظیم میکرد. فریدون در سالهای نخست ورود خود به کیهان، علاقه زیادی به سفر و تهیه گزارش از شهرهای دور و نزدیک داشت و گزارشهای خوب و خواندنی او همه هفته در صفحه چهارگوشه به چاپ میرسید. صفحه چهارگوشه در تمام کشور به استثنای تهران منتشر میشد، در حالی که هرچند استان مجاور هم، دارای یک صفحه محلی مخصوص خود بودند. مثلاً آذربایجان شرقی و غربی و اردبیل دارای یک صفحه، گیلان و مازندران و گلستان، یک صفحه، منطقه مرکزی شامل قم، اراک، قزوین، زنجان، کاشان و نطنز یک صفحه، خوزستان و خراسان هریک دارای یک صفحه، کرمان و یزد، یک صفحه، کرمانشاه، کردستان، همدان، لرستان و ایلام یک صفحه داشتند. دبیری هر صفحه به عهدة یکی از اعضای تحریریه شهرستانها بود و هر صفحه یک دستیار هم داشت که معمولاً تازهکار بود و زیرنظر دبیر صفحه کار میکرد. من در بدو ورود خود به تحریریه شهرستانها، دبیری دو صفحه خوزستان و خراسان را عهدهدار بودم. سرپرست کیهان در استان خوزستان را حسینعلی کاوه و استان خراسان را محمدتقی امینی به عهده داشتند و هر سرپرست وظیفه داشت، افزون بر اخبار و گزارشهای مرکز استان، اخبار شهرستانهای تابعه را نیز به تحریریه ارسال دارد، همچنان که مسئولیت مالی تمام استان با سرپرست بود.
دراین جا بد نیست از همکاران خود در تحریریه شهرستانها نام ببرم:
دبیر تحریریه: محمد تقی اسماعیلی، معاون تحریریه: خانم آوانسیان، علی خیرخواهان، مجتبی راجی، جواد طالعی، یوسف صدیقی، منصور سعدی، مسعود شهامیپور، خانم گلزاری، خانم نبویه، نصرتالله نوحیان (نوح) علی خدایی، محمد صالح نیکبخت، هوشنگ اسدی (برای مدتی کوتاه) و ابراهیم رستمیان.
از این جمع، اسماعیلی در نخستین سال پیروزی انقلاب به آلمان رفت و در آن جا سکونت گزید و پس از آن، هیچ خبری از او نیست. نصرتالله نوحیان به آمریکا رفت و کارهای فرهنگی و شعر و شاعری خود را در آن کشور، پیگرفت. جواد طالعی به آلمان رفت و هماکنون با چند رسانة آلمانی همکاری دارد، امّا رویهم رفته، کاری از پیش نبرد و گزارشها حاکی از زندگی نهچندان مطلوب او در آلمان است. علی خدایی که بعدها مشخص شد عضو حزب توده است از کشور گریخت و هماکنون ساکن آلمان است. هوشنگ اسدی که از اعضای حزب توده بود، متهم به همکاری با ساواک هم شد، به طوری که حزب توده، او را «نفوذی حزب» در ساواک میدانست و ساواک هم، هوشنگ را نفوذی خود در حزب توده معرفی میکرد و سرانجام هوشنگ اسدی معروف به «تودهای ساواکی» شد. او مدتی، مجله فیلم را راهاندازی کرد و سرانجام به اتفاق همسرش نوشابه امیری به فرانسه رفت و برخلاف زمانی که در ایران بود و در مجله فیلم، کارهایش را با «بسمالله» آغاز میکرد و به هر مناسبتی اعم از مذهبی و ملی به قلمفرسایی میپرداخت، اکنون در غربت به «لافزنی» مشغول است و همانند بقیه همپالکیهایش، نان را به نرخ روز میخورد!
از جمع اعضای تحریریه شهرستانها، یوسف صدیقی و علی خیرخواهان به رحمت ایزدی پیوستند. فریدون صدیقی، منصور سعدی و مسعود شهامیپور در نشریات مختلف به کار خود –بیسروصدا- ادامه دادند. محمد صالح نیکبخت، روزنامهنگاری را رها کرد و به وکالت پرداخت و اکنون در زمرة وکلای سرشناس کشور به شمار میآید. ابراهیم رستمیان، ابتدا در وزارت دفاع کار کرد. سپس به سازمان تأمین اجتماعی پیوست و هماکنون از معاونان فرهنگی این سازمان به شمار میآید.
کار در تحریریه شهرستانها چندان آسان نبود و گاهی اتفاقاتی میافتاد که احتمال داشت سرنوشتها را تغییر دهد. دهة 50، اوج اختناق و سانسور در کشور بود. خسرو گلسرخی به اتهام توطئه برای ربودن ولیعهد و ترور خاندان سلطنت در دادگاه به اعدام محکوم و تیرباران شد. بدین سبب و پس از اعدام گلسرخی، نوشتن واژه «گل سرخ» در مطبوعات ممنوع شد. گلسرخی روزنامهنگار و شاعری بود که سالها در روزنامه کیهان قلم زد.
در این سالها، ذکر واژهها و ترکیبات دیگری چون امپریالیسم، کاپیتالیسم، صهیونیسم، سازمان آزادیبخش فلسطین و نام یاسرعرفات و دیگر سران فلسطینی در مطبوعات کشور ممنوع بود. برخی از روزنامهنگارانی که به صورت کنایه و استعاره، چنین واژههایی را در نوشتههای خود به کار میبردند، دستگیر و زندانی شدند.
در چنین اوضاع و احوالی، تنظیم و چاپ خبرها و گزارشهایی که از شهرستانها میرسید، با حساسیت فراوانی روبهرو بود و دبیر هر صفحة استانی ملزم بود، با رعایت کامل همة جوانب، از چاپ خبرهایی که احتمالاً به تریج قبای رژیم برمیخورد، کاملاً خودداری کند. در این جا مناسب میدانم به مواردی که باعث ایجاد دردسر برای من و چندتن از همکارانم در تحریریه کیهان شد، اشاره کنم:
زلزله در چارمحال بختیاری و خشم اعلیحضرت!
سال 1355 زلزله شدیدی، استان چارمحال بختیاری را لرزاند که بر اثر آن، صدها نفر جان باختند و عدة زیادی مصدوم و مجروح شدند. زمین لرزه در شهرهای فارسان، اردل و دیگر نقاط استان، باعث ویرانی اماکن مسکونی و ایجاد خسارت فراوانی به اراضی کشاورزی شد و هزاران رأس دام را تلف کرد.
پس از اینکه خبر وقوع زلزله به تحریریه کیهان رسید، از آن جا که من مسئولیت اخبار استانهای اصفهان و چارمحال بختیاری را برعهده داشتم، ضمن هماهنگی با سردبیر و نیز دبیر سرویس شهرستانها، ترتیبی دادم که آقای رضا قویفکر به عنوان گزارشگر و آقای صادق ثمودی به عنوان عکاس به منطقه اعزام شوند.
قویفکر و ثمودی عازم منطقه شدند و روز بعد، گزارش مشروحی از وقوع زلزله، تعداد قربانیان، مصدومان و مجروحان و خسارتهای وارده بر روستاها و مزارع، همراه با دهها قطعه عکس از این رویداد بزرگ و دلخراش به تحریریه رسید.
یکی از عکسها، زن مجروحی را نشان میداد که او را روی تخته چوبی گذاشته و با الاغ برای درمان به شهری میبردند. این عکس، عمق فاجعه و بویژه نبود امکانات برای نجات جان آسیبدیدگان را بخوبی نشان میداد و بیش از دیگر عکسها، توجه مرا جلب کرد و آن را برای چاپ انتخاب کردم.
زیرنویسی با این مضمون برای عکس نوشتم: «زن مجروح را با الاغ برای درمان به شهر میبرند. آیا او زنده خواهد ماند؟»
گزارش قویفکر همراه با چند قطعه عکس و از جمله همین عکس در کیهان به چاپ رسید و روزنامه «کیهان انگلیسی» نیز روز بعد، همین عکس را همراه با خلاصهای از گزارش خبرنگار اعزامی کیهان به منطقه را در صفحه نخست خود چاپ کرد.
ساعت 7 بامداد، همچون روزهای گذشته به تحریریه آمدم. چند دقیقه بعد، امیر طاهری سردبیر کیهان وارد سالن تحریریه شد و با سرعت به اتاق کنار تحریریه، معروف به «اتاق تیتر» رفت.
لحظهای بعد، مرحوم شوقی، پیشخدمت تحریریه به نزد من آمد و با لهجه شیرین گیلکی گفت: «امیرخان، شمارو میخواد.» وارد اتاق تیتر شدم، سلام کردم. امیر طاهری بیآنکه جواب سلام مرا بدهد با فریادی خشمآلود گفت: «فوری برید، بساطتون رو جمع کنین و از کیهان برید بیرون!»
- مگه چی شده امیرخان؟
- هیچی، همین که گفتم، برید بیرون!
- نباید دلیلش رو بدونم؟
- همین قدر بدون که دیشب تا صبح نخوابیدم و به دسته گلی که تو، به آب دادی جواب میدادم، پدرم دراومد، اعلیحضرت بشدت با دیدن این عکس، ناراحت شدهاند!
- آخه چرا؟ چه دسته گلی به آب داده شده؟
- همین عکس مزخرفی که در روزنامه چاپ شده.
- عکس را که خود شما هنگام چاپ دیدین و با چاپش موافقت کردین!
- مسئله عکس نیس. زیرنویسی که برایش نوشتهای، دردسر درست کرده است.
- مگه چی نوشتم؟
- در عکسی که چاپ کردهای، الاغ دیده نمیشود، این یه قاطر است!
- آقای طاهری. من یه روستایی هستم. فرق الاغ و قاطر را خوب میدانم. به عکس نگاه کنین. گوش دراز حیوان، نشون میده که الاغه نه قاطر. گوش قاطر، کوچیکه!
- نوشتهای به شهر میبرن. از کجا معلوم که اونو نمیبرن سوار هلیکوپتر کنن؟
- در زمینه عکس، هلیکوپتر دیده نمیشه. فرضاً هلیکوپتری هم باشه، باید به شهر بره. از تمام اینها گذشته، شما زیرنویس رو هم خوندین و پاراف شما برای چاپ هست.
طاهری که میدانست حق با من است، کمی آرام گرفت. امّا گفت: این دوتا پدرسوخته قویفکر و ثمودی کجان؟
- از سفر برگشتن و هردو توی تحریریهاند.
- بگو فوری به فرودگاه برن. تیمسار خسروداد (فرمانده هوانیروز) منتظر اوناس تا با هواپیما به منطقه برن و گزارش دیگهای تهیه کنن. ارتش به فرمان اعلیحضرت برای کمک به زلزلهزدگان عازم منطقه شده است.
از اتاق بیرون آمدم و به سراغ قویفکر و ثمودی رفتم و موضوع مأموریت تازهشان را اطلاع دادم. صادق ثمودی عکاس با لهجه همدانی خود خطاب به قویفکر گفت: «رضا! حتماً میخوان مارو سوار هواپیما کنن و توی دریاچه نمک بندازن!»
رضا قویفکر خندهای کرد و گفت: «آدم قحطییه که بخوان من و تو رو، توی دریاچه بندازن؟»
گزارشگر و عکاس کیهان به فرودگاه مهرآباد رفتند، امّا در حالی که این دو، هنوز سوار هواپیما نشده بودند، امیر طاهری به نوشتن گزارشی پرداخت با این مضمون که: «به امر شاهنشاه آریامهر، یک پل هوایی برای کمکرسانی به آسیبدیدگان زلزله چهارمحال بختیاری ایجاد شد و نیروهای ارتش با تمام امکانات عازم منطقه شدند!»
این گزارش همان روز با امضای رضا قویفکر در صفحه 5 کیهان به چاپ رسید. جالب آنکه، عکسی مربوط به سالها پیش و متعلق به حادثهای دیگر، که نشان دهندة نصب صدها چادر برای اسکان آسیبدیدگان بود همراه با این گزارش چاپ شد! گزارشهای ارسالی قویفکر نیز زمانی به تحریریه رسید که کار از کار گذشته بود و در نتیجه به بایگانی سپرده شد.
رضا قویفکر پس از بازگشت از این مأموریت تعریف کرد: «وقتی به فرودگاه مهرآباد رسیدیم، تیمسار خسروداد را دیدیم که شلاق به دست با عصبانیت قدم میزد و ما را که دید گفت: «شما خبرنگارهای کمونیست، آبروی مملکت رو میبرین. این همه کار و خدمت توی کشور میشه، نمیبینین و عینک سیاه به چشم میزنین. شما قدر شاه و مملکت رو نمیدونین!» خوشبختانه تیمسار با ما نیامد و هواپیما فقط ما دو نفر را به شهر کرد رساند و چند ساعت بعد بود که فهمیدیم گزارش تنظیمی امیر طاهری با امضای من در کیهان چاپ شده که خندهام گرفت و فهمیدم بیخودی به این سفر آمدهام!
به هر حال، ماجرا ختم به خیر شد و نه من از کیهان اخراج شدم و نه رضا قویفکر و صادق ثمودی به دریاچه نمک ریخته شدند.
از این دست، مشکلات در سالهایی که در تحریریه کیهان بودم پیش آمد که امیدوارم در جای خود به هر یک از آنها بپردازم.
پس از اینکه خبر وقوع زلزله به تحریریه کیهان رسید، از آن جا که من مسئولیت اخبار استانهای اصفهان و چارمحال بختیاری را برعهده داشتم، ضمن هماهنگی با سردبیر و نیز دبیر سرویس شهرستانها، ترتیبی دادم که آقای رضا قویفکر به عنوان گزارشگر و آقای صادق ثمودی به عنوان عکاس به منطقه اعزام شوند.
قویفکر و ثمودی عازم منطقه شدند و روز بعد، گزارش مشروحی از وقوع زلزله، تعداد قربانیان، مصدومان و مجروحان و خسارتهای وارده بر روستاها و مزارع، همراه با دهها قطعه عکس از این رویداد بزرگ و دلخراش به تحریریه رسید.
یکی از عکسها، زن مجروحی را نشان میداد که او را روی تخته چوبی گذاشته و با الاغ برای درمان به شهری میبردند. این عکس، عمق فاجعه و بویژه نبود امکانات برای نجات جان آسیبدیدگان را بخوبی نشان میداد و بیش از دیگر عکسها، توجه مرا جلب کرد و آن را برای چاپ انتخاب کردم.
زیرنویسی با این مضمون برای عکس نوشتم: «زن مجروح را با الاغ برای درمان به شهر میبرند. آیا او زنده خواهد ماند؟»
گزارش قویفکر همراه با چند قطعه عکس و از جمله همین عکس در کیهان به چاپ رسید و روزنامه «کیهان انگلیسی» نیز روز بعد، همین عکس را همراه با خلاصهای از گزارش خبرنگار اعزامی کیهان به منطقه را در صفحه نخست خود چاپ کرد.
ساعت 7 بامداد، همچون روزهای گذشته به تحریریه آمدم. چند دقیقه بعد، امیر طاهری سردبیر کیهان وارد سالن تحریریه شد و با سرعت به اتاق کنار تحریریه، معروف به «اتاق تیتر» رفت.
لحظهای بعد، مرحوم شوقی، پیشخدمت تحریریه به نزد من آمد و با لهجه شیرین گیلکی گفت: «امیرخان، شمارو میخواد.» وارد اتاق تیتر شدم، سلام کردم. امیر طاهری بیآنکه جواب سلام مرا بدهد با فریادی خشمآلود گفت: «فوری برید، بساطتون رو جمع کنین و از کیهان برید بیرون!»
- مگه چی شده امیرخان؟
- هیچی، همین که گفتم، برید بیرون!
- نباید دلیلش رو بدونم؟
- همین قدر بدون که دیشب تا صبح نخوابیدم و به دسته گلی که تو، به آب دادی جواب میدادم، پدرم دراومد، اعلیحضرت بشدت با دیدن این عکس، ناراحت شدهاند!
- آخه چرا؟ چه دسته گلی به آب داده شده؟
- همین عکس مزخرفی که در روزنامه چاپ شده.
- عکس را که خود شما هنگام چاپ دیدین و با چاپش موافقت کردین!
- مسئله عکس نیس. زیرنویسی که برایش نوشتهای، دردسر درست کرده است.
- مگه چی نوشتم؟
- در عکسی که چاپ کردهای، الاغ دیده نمیشود، این یه قاطر است!
- آقای طاهری. من یه روستایی هستم. فرق الاغ و قاطر را خوب میدانم. به عکس نگاه کنین. گوش دراز حیوان، نشون میده که الاغه نه قاطر. گوش قاطر، کوچیکه!
- نوشتهای به شهر میبرن. از کجا معلوم که اونو نمیبرن سوار هلیکوپتر کنن؟
- در زمینه عکس، هلیکوپتر دیده نمیشه. فرضاً هلیکوپتری هم باشه، باید به شهر بره. از تمام اینها گذشته، شما زیرنویس رو هم خوندین و پاراف شما برای چاپ هست.
طاهری که میدانست حق با من است، کمی آرام گرفت. امّا گفت: این دوتا پدرسوخته قویفکر و ثمودی کجان؟
- از سفر برگشتن و هردو توی تحریریهاند.
- بگو فوری به فرودگاه برن. تیمسار خسروداد (فرمانده هوانیروز) منتظر اوناس تا با هواپیما به منطقه برن و گزارش دیگهای تهیه کنن. ارتش به فرمان اعلیحضرت برای کمک به زلزلهزدگان عازم منطقه شده است.
از اتاق بیرون آمدم و به سراغ قویفکر و ثمودی رفتم و موضوع مأموریت تازهشان را اطلاع دادم. صادق ثمودی عکاس با لهجه همدانی خود خطاب به قویفکر گفت: «رضا! حتماً میخوان مارو سوار هواپیما کنن و توی دریاچه نمک بندازن!»
رضا قویفکر خندهای کرد و گفت: «آدم قحطییه که بخوان من و تو رو، توی دریاچه بندازن؟»
گزارشگر و عکاس کیهان به فرودگاه مهرآباد رفتند، امّا در حالی که این دو، هنوز سوار هواپیما نشده بودند، امیر طاهری به نوشتن گزارشی پرداخت با این مضمون که: «به امر شاهنشاه آریامهر، یک پل هوایی برای کمکرسانی به آسیبدیدگان زلزله چهارمحال بختیاری ایجاد شد و نیروهای ارتش با تمام امکانات عازم منطقه شدند!»
این گزارش همان روز با امضای رضا قویفکر در صفحه 5 کیهان به چاپ رسید. جالب آنکه، عکسی مربوط به سالها پیش و متعلق به حادثهای دیگر، که نشان دهندة نصب صدها چادر برای اسکان آسیبدیدگان بود همراه با این گزارش چاپ شد! گزارشهای ارسالی قویفکر نیز زمانی به تحریریه رسید که کار از کار گذشته بود و در نتیجه به بایگانی سپرده شد.
رضا قویفکر پس از بازگشت از این مأموریت تعریف کرد: «وقتی به فرودگاه مهرآباد رسیدیم، تیمسار خسروداد را دیدیم که شلاق به دست با عصبانیت قدم میزد و ما را که دید گفت: «شما خبرنگارهای کمونیست، آبروی مملکت رو میبرین. این همه کار و خدمت توی کشور میشه، نمیبینین و عینک سیاه به چشم میزنین. شما قدر شاه و مملکت رو نمیدونین!» خوشبختانه تیمسار با ما نیامد و هواپیما فقط ما دو نفر را به شهر کرد رساند و چند ساعت بعد بود که فهمیدیم گزارش تنظیمی امیر طاهری با امضای من در کیهان چاپ شده که خندهام گرفت و فهمیدم بیخودی به این سفر آمدهام!
به هر حال، ماجرا ختم به خیر شد و نه من از کیهان اخراج شدم و نه رضا قویفکر و صادق ثمودی به دریاچه نمک ریخته شدند.
از این دست، مشکلات در سالهایی که در تحریریه کیهان بودم پیش آمد که امیدوارم در جای خود به هر یک از آنها بپردازم.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت توسط پسر قدسیه
|
وبلاگ شخصی محمد دهقانی آرانی